۱۳۸۱ دی ۱۰, سه‌شنبه

اين مورديه که خيلي باهاش برخورد داريم. بعضي از اين جنتلمنهاي بيزنسي ما بدون اينکه به راست و دروغ مطلب کار داشته باشن فقط به طور Real Time توجيه مي فرمايند. به اين نمونه توجه کنيد:
"دیروز باز در مجتمع کامپیوتر ایران گشت میزدم .رفتم توی یک مغازه که مادربورد ASUS می فروخت .راجع به A7V8X کمی باهاش صحبت کردم من گفتم نقطه ضعفش اینه که COP یا همان بخش حفاظت حرارتی سخت افزاری نداره .ضمن اینکه گفته منو تایید کرد شروع کرد به توضیح دادن که چرا COP نداره (با قیافه ای حق بجانب که اغلب فروشنده ها بخودوشون می گیرند).در صورتیکه الان فهمیدم که COP داره!"
(خاطره از وبنگار!)

ديگه اينکه حتما تا حالا چند باري تمام ايميلهاتون رو از دست دادين. ولي اين دفعه ديگه اوضاع فرق مي کنه. يه سري به اين لينک بزنيد و ببينيد که از ايميلها هم ميشه نسخه پشتيبان تهيه کرد. آهاي با شما هستم که همينجوري داري از Outloook استفاده مي کني و مي خندي!

در ضمن، طراحي و فرمت اين صفحه هم کمي عوض شده. نظري دارين؟

داشت يادم مي رفت، يه وبلاگ خيلي جالب پيدا کردم که کارش معرفي و نقد بازيهاي کامپيوتريه. قبلا هم دو وبلاگ ديگه در همين زمينه ديده بودم ولي اين يه چيز ديگست. در مدتي که داشتم اينجا مي نوشتم هم يک نوشته جديد اضافه کرده.

اينم بگم و برم: اين وبلاگ هم نقاشيهاي قشنگ و نوشته هاي خوندني داره.

اينو بگم ديگه راستي راستي ميرم: حالا که وبنگار صحبت از مادربرد کرد بگم که الان رتبه اول مادربرد براي اتلون متعلق است به Asus A7V333 و اون A7V8X در رتبه چهارم قرار داره.





۱۳۸۱ دی ۹, دوشنبه

خوب يه راست بريم سر اصي مطالب:
شک ندارم که که همتون از موتورهاي جستجو استفاده مي کنين. و باز هم شک ندارم که با فرمت نتايج جستجوي آنها حسابي خو گرفتين. اما ميخوام با معرفي اين موتور جستجوي نازنين به شما تجربه جديدي از تعامل با کامپيوتر هديه کنم. تو ضيح بيشتري نمي دم. فقط اين لينکو چک کنيد.
ديگه اينکه اگه مي خواين اعصابتون حسابي به هم بريزه فيلم The Cell فراموش نشه. اي هم لينک براي اطلاعات بيشتر. براي يادآوري بگم که اون ضعيفه، جني لوپز توي اين فيلم بازي مي کنه.
در ضمن من دارم روز شماري مي کنم که قسمت دوم ارباب حلقه هارو ببينم. مي گن محشر شده. (حرفي بود؟)
راستي حالا که ماگزيما ندادن به ما. لااقل اون ساعتو بدن به طراح وبلاگي که تو گروه بهترين قالب رتبه آورده.

خوش باشين.





۱۳۸۱ دی ۸, یکشنبه

واه واه واه! مردم از شهرت! اينور خبرنگار، اونور خبرنگار. يکي بياد جاي من امضا بده. يکي بره ساعت مچي رو جاي من بگيره! فرشيد هم که تو اين هير و ويري سرما خورده! اه!
*****
اينم از ترجمه قسمت اول اون غزل عاشقانه اي که قول داده بودم. لطفاً اگه قبلاً خوندينش، بخاطر دل من يه دفعه ديگه با دقت، به ديد يه غزل، بخونينش.

بعد سر و کله روباه پيدا شد.
روباه گفت "صبح بخير"
شازده کوچولو آرام جواب داد "صبح بخير" با اينکه وقتي برگشت کسي را نديد.
صدا گفت "من اينجا هستم. زير درخت سيب."
شازده کوچولو پرسيد "تو کي هستي؟" و اضافه کرد "خيلي خوشگلي"
روباه گفت "من روباهم."
شازده کوچولو پيشنهاد کرد "بيا با من بازي کن. من ناراحتم."
روباه گفت "من نمي تونم با تو بازي کنم، چون اهلي نشده ام"
شازده کوچولو گفت "آه! معذرت مي خوام." ولي بعد از کمي فکر اضافه کرد "اهلي— يعني چي؟"
...
شازده کوچولو گفت "من دنبال دوست مي گردم. اهلي يعني چي؟"
روباه گفت "عملي که غالباً فراموش مي شه. يعني برقراري ارتباط."
" برقراري ارتباط؟"
روباه گفت "دقيقاً. براي من تو هنوز چيزي نيستي جز يه پسر کوچولو مثل صدها هزار پسر کوچولوي ديگه. من به تو احتياجي ندارم. در عوض تو هم احتياجي به من نداري. براي تو من هنوز چيزي نيستم جز يه روباه مثل صدها هزار روباه ديگه. اما اگه من رو رام کني ما به هم احتياج خواهيم داشت. براي من تو در دنيا تک خواهي بود و براي تو من..."
شازده کوچولو گفت "دارم ميفهمم. يه گلي هست...فکر کنم منو رام کرده..." (واي خدا جون!- مترجم!)
...
روباه گفت "زندگي من خيلي يکنواخته. من مرغا رو شکار مي کنم، آدما منو. همه مرغا شبيه همند و همه آدمها هم همينطور.... اما اگه تو منو رام کني، مثل اينه که آفتاب به زندگي من بتابه. من صداي پايي رو خواهم شناخت که با صداي پاي همه فرق داره. بقيه صداها باعث مي شن من تو هفت تا سوراخ قايم بشم. مال تو منو صدا ميزنه، مثل موسيقي. ببين! اون مزرعه گندم رو اون پاين مي بيني؟ من نون نمي خورم. گندم به دردم نمي خوره. اون مزرعه هيچي واسه من نداره. اين خيلي بده. اما موهاي تو رنگ طلاست. فکرشو بکن چه محشر مي شه وقتي تو منو رام کني. گندم طلايي ياد تو رو به خاطر من مياره. و من از شنيدن صداي باد توي گندمزار لذت خواهم برد..."
روباه براي مدتي طولاني به شازده کوچولو خيره شد. "لطفاً منو اهلي کن!" (واي خدا جون!- مترجم!)...

ترجمه آزاد و نصفه با کمي تلخيص از ترس فرشيد! اگه بچه هاي خوبي باشين بقيه شو فردا پس فردا مي نويسم.
*****
رامتين، عزيز دلم! مگه قرار نبود پولامونو جمع کنيم کانادا رو بخريم که نذاريم کسي بره توش؟ پس چي شد؟؟

۱۳۸۱ دی ۵, پنجشنبه



بعد از يه قرن و نيمي يه فيلم جديد خوب ديدم: سرنوشت حيرت انگيز آملي پولن يا به انگليسي (به خاطر حماقت درمان ناپذير آمريکاييها) آملي، اهل مونمارتر (براي ديدن هر دو سايت فرانسه و انگليسي بايد فلش داشته باشين. اگه ندارين لا اقل يه سري به سايت IMdB بزنين.)
اول اين عکس رو ببينين تا داستان فيلم رو بگم:



يه فيلم خيلي دلنشين در ستايش زندگي. داستان دختر جوون گوشه گيري که از سرگرميهاي کوچيک زندگي (مثل فرو کردن دستش تو گوني حبوبات يا پرت کردن سنگ توي برکه) لذت مي بره. ناگهان کشف مي کنه که مي خواد زندگي بقيه مردم رو درست کنه. همين موقع عاشق پسر جووني ميشه که سرگرميش جمع کردن عکسهاييه که مردم دور مي اندازن.



ولي همون خجالت ذاتي مانع ابراز علاقه اش مي شه و راههاي عجيب غريبي رو طي مي کنه تا....



فيلم بسيار لطيفي که تو بعضي لحظه ها از خنده روده برتون مي کنه و گاهي اشکتون رو در مياره. پرداخت خوب و استادانه موضوعات ساده و بازيهاي خوب. اصلاً هم هنري نيست. خلاصه اگه دنبال شخصيتهايي جالبتر از جادوگرهاي پير و جنگجوياني با صورتهاي تهوع آور مي گردين، اگه ماجرايي مهمتر از کشته شدن پدر يه بچه به دست ولدمورت خبيث از خدا بي خبر اسمشو نبر براتون جالبه، اگه با واقعيت بيشتر از نفوذ در ذهن آدمها ارتباط دارين و اگه بنظرتون رئيس جمهور امريکا مهمترين آدم روي زمين نيست، آملي پولن رو از دست ندين!



******
اين قطعه عاشقانه رو از آليس در وصف پياز بشنويد:
دارم پياز را ورنداز می کنم. توی دستم می چرخانمش تا مطمئن بشوم همه طرفش سالم است. برای شايد هزارمين بار آفريننده اش را تحسين می کنم. آره. بايد اعتراف کنم ! من شيفته پياز هستم. به خصوص آن نوعش که پوسته نارنجی رنگی دارد. پياز در نظرم يکی از شاهکارهای خلقت است. اگر می دانستم که غر نمی زنی، ساعت ها کنار اين سبد پر از پياز می ايستادم و خدا را عبادت می کردم.
*****
من يکي از زيباترين غزلهاي عاشقانه دنيا رو دوباره کشف کردم. نه، اين غزل مال يه شاعر ايراني نيست. اگه گفتين چيه؟ تا بعد....

۱۳۸۱ دی ۴, چهارشنبه

اصلا انگار اين روزا وبلاگ نويسي کساد شده. تازه من سرما هم خوردم. تا من دوباره بنويسم ببينين اين آرش چي ميگه.
قرار نبود امروز چيزي بنويسم. ولي چون بعضيها ظاهراً وبلاگ نويسي رو بوسيدن گذاشتن کنار... بگذريم.
يه سري به هاني بزنين. اگه مطالبش رو هم نخوندين اشکال نداره، فقط به قطعه Beyond the Sunset گوش بدين.
راستي، شب يلدا فال گرفتين؟
"رواق منظر چشم من آشيانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست"

۱۳۸۱ دی ۳, سه‌شنبه

"«يلدا yalda» باستاني ترين آيين جهان است كه تا به امروز باقي مانده است؛ در سرزمين هايي كه امپراتوري ايران را تشكيل مي دادند اصالت خود را حفظ كرده و در اروپا از سال 376 ميلادي (162 سال پيش) و بعداً در ساير كشورها جاي خود را به كريسمس (زادروز مسيح) داده است. قدمت آن به بيش از پنج هزار سال مي رسد ....
ميتراييسم كه آيين اوليه اقوام آريايي بود آخرين شب پاييز (سي ام آذر ماه) را كه بلندترين شب در طول سال است شب تولد آفتاب (مهر ـ ميترا) مي دانسته و آريايي ها و بعداً همه پيروان آيين «ميتراييسم» اين شب را بيدار مي ماندند، گرد هم جمع مي شدند، آتش برمي افروختند، آخرين ميوه هاي تازه و ميوه هاي خشك كرده را با هم مي خوردند و تا «سپيده دم» كه بشارت تولد خورشيد را دريافت مي كردند، شاد بودند و از همين رو، «سپيده دم» براي ايرانيان واژه مركب دل انگيزي بود كه نويد پايان تاريكي و سردي و برآمدن روشنايي و گرمي را مي داده است. زرتشت آفتاب و گرمي را از عنايات و بركات خدا (اهورامزدا) اعلام داشت. از همين زمان جمع شدن در اطراف درخت سرو كه سمبل مقاوم بودن در برابر سرما و باد و توفان (بدي ها) است در شب يلدا رسم شد. اين درخت به آزادگي معروف و مورد علاقه آرين ها است. در زبان هايي اروپايي واژه «سرو» به تدريج به cypress تبديل شده است.
پس از مسيحي شدن اروپايي ها، ارمني ها و سرزمين هاي اطراف زادگاه مسيح، ازجمله سوريه و لبنان، لئون دوم پاپ وقت دستور داد كه معابد ميتراييسم تخريب شود، ولي مردم آن سرزمين ها با اين كه مسيحي شده بودند شب يلدا را برگزار مي كردند. شب يلدا كه شب 22 دسامبر (21 دسامبر شب) است تا آن تاريخ به علت اشتباه محاسبه در سال هاي كبيسه در اروپا، در شب 25 دسامبر برگزار مي شد و تولد مسيح در ششم ژانويه بود كه چون پاپ لئون دوم نتوانست مردم را از برگزاري شب يلدا منصرف كند، در سال 376 ميلادي (1626 سال پيش) زادروز مسيح را يازده روز به عقب برد و از ششم ژانويه به روز 25 دسامبر انداخت كه هنوز ادامه دارد. از آن پس تا قرن ها، شب 25 دسامبر، جشن يلدا و زادروز مسيح بود ـ هر دو ـ كه به تدريج «يلدا» تنها كريسمس (ميلاد مسيح) خوانده شد، ولي «لوتر» بنيادگذار پروتستانيسم بار ديگر برگزاري آيين كريسمس را در كنار درخت «سرو» احيا كرد كه باقي مانده است و در جايي كه درخت يا شاخه سرو به دست نيايد از كاج كه آن هم در برابر سرما و تاريكي مقاومت دارد استفاده مي شود.
واژه «يلدا» از زبان سرياني (soriani) گرفته شده كه انجيل اصلي به آن زبان نوشته شده است و اين واژه در ايران زمين نيز رواج يافته است. «يلدا» به معناي ميلاد يا زادروز است و هدف از استفاده از اين واژه هم تداخل تولد خورشيد هميشه پايدار و زوال ناپذير با ميلاد مسيح بوده است كه ايرانيان عمدتاً «شب چله» مي خوانند.
زبان «سرياني» از خانواده زبان هاي سامي (عربي ـ عبري) است و به همين سبب واژه هاي «يلدا» و «ميلاد» مشابه هم و از يك ريشه و داراي يك تاريخ هستند."
راست و دروغش با نويسنده اصلي!

۱۳۸۱ دی ۲, دوشنبه

يک داستان کوتاه خيالي

لازم نبود سرم رو برگردونم تا سنگيني نگاهش رو حس کنم. الان دو سه دقيقه بود زل زده بود بهم. طاقت نياوردم. سرم رو بلند کردم و بهش گفتم "کاري داري اصغر آقا؟" همونجوري که نگاهم مي کرد گفت "آقا دير وقته. تشريف نميبريد؟"
- نه عزيزم. مي بيني که کار دارم.
سرش رو انداخت پايين. دم در برگشت نگاهم کرد و ...رفت.
کاغذاي روي ميزم رو مرتب مي کنم. سعي مي کنم گزارش روي ميز رو بخونم. يعني چي؟ بدون اينکه به من بگه....اونم يه ماهه! يه ماهه رفته همون جايي که من بهش معرفي کردم و شروع به کار کرده. يه خبر خشک و خالي نداده. من بايد از غريبه ها بشنوم ديگه...
رسيدم به صفحه سه گزارش روي کاغذ ولي يه کلمه هم نفهميدم. اين صداي چي بود؟ يکي در ميزنه...آره صداي دره. حتماً اصغر رفته. تمام حياط رو زير بارون مي دوم. مي رسم به اتاقک دم در. اصغر آقا اونجاست. خودم رو جمع و جور مي کنم. "کي بود؟"
- چي کي بود؟
- در، در مي زدن.
- حتماً صداي باد بوده.
- پير شدي. برو ببين کي بود.
مي ره و با يک نگاه شماتت آميز بر مي گرده.
- کسي نبود.
بر مي گردم که برم. صدام مي کنه "آقا! امشب شب يلداست."
- خوب باشه. اگه مي خواي برو. من کار دارم بايد بمونم.
منتظر جواب نمي مونم. برمي گردم. شب يلدا، شب يلدا... اين اسم فيلم کيومرث پوراحمد نبود؟ "با تو رفتم...بي تو باز آمدم....از سر کوي او....دل ديوانه..."
در ميزنن. ديگه اينبار مي دونم خيالاته. محل نميذارم. صدا بلند تر شده. حتماً دارم ديوونه ميشم. يه قهوه درست ميکنم و با يه کارد پلاستيکي قديمي هم ميزنم. اين از قهوه هم زدنم. بقيه اش ديگه معلومه. صدا بلندتر شده. حالا اسمم رو صدا مي زنن. ميرم دم در....
سرم رو از رو ميز بلند مي کنم. خوابم برده بود. هنوز آفتاب نزده ولي طولاني ترين شب سال تموم شده. وسائلم رو برميدارم که برم. اصغر آقا پايين پله ها يه پتو پيچيده و نشسته خوابش برده. چيزي زمزمه مي کنه. شايد يه آهنگ ترکي. سرم رو جلو مي برم. مي شنوم "خسته ام...روحم خسته اس."
"پس از اين زاري مکن....هوس ياري مکن...."

۱۳۸۱ آذر ۳۰, شنبه

يه وبلاگ نويس عرب ضمن دادن لينک به وبلاگ ما اين مطالبو نوشته که خوندنش خالي از لطف نيست (در ضمن نوشته ها عينا نقل شده و من در رسم الخط آن دست نبرده ام):

this blog won the second prize for blog design it has a a picture of an oriental tea glass. istikan chai dear?
when are we arabs going to have something like that? and why have persians taken to blogging so easily than arabs? why isn't there a single arabic weblog? why?why?why?
Raed dear you should start one today, i promise i will always raed it.

۱۳۸۱ آذر ۲۸, پنجشنبه

آخه مگه ميشه آدم گپ بزنه و آجيل نخوره؟
اونايي که ميگن آره ميشه، خودشونو براي انگشت نگاري و بازداشت به اداره مهاجرت غياث آباد معرفي کنند.
در ضمن نبينم ويزاچي هاي قلابي هم اينطرفا نفس بکشن.
داريم به شب يلدا نزديک مي شيم. اين پسته هاي بالا هديه من به شما. قبول؟
آخه مگه بازگشت فرشيد بي آجيل ميشه؟
خوب اين ايميلي که براي يک سري از دوستان فرستاديم (فرشيد اسمشو گذاشته فراخوان!) خيلي نتايج جالبي داشت. از ناصر عزيز که هم برام کامنت گذاشت و هم از اون سر دنيا بهم تلفن زد (يادش بخير)، تا اون دوستاي عزيزي که وبسايت راديويي معرفي کردن، تا اونايي که در مورد اين فيلم فوق العاده (شب آمريکايي) اظهار همدردي کردن، تا اون دوستان عزيز که ايميل زدن...
آهاي با توام دوست عزيز! فرشاتونو تازه شستين. نمي خوام دوباره گِليش کنم! نمي خوام دوباره با کفشام بيام تو. نه! حتي اگه کفشام تميز باشه، حتي اگه گِلاش زود پاک بشه...منکه مي دونم سر سياه زمستون با چه زحمتي سه نفري اين فرشا رو تو سرما کشيدين بردين تو اين برف شستين. بعد چقدر صبر کردين خشک بشه تا دوباره بشه روش نشست با آرامش يه فنجون چايي خورد. دلم نمياد. هر قدر دلم بخواد، هرچي هم که خسته باشم نمي خوام بيام تو فرشاتونو کثيف کنم....

۱۳۸۱ آذر ۲۶, سه‌شنبه

چه ترافيک وحشتناکي! خيلي ديرم شده و هر خيابون و کوچه اي که سرراهمه بسته است. ساعت شش و نيم قرار دارم. با اين شلوغي اگه هفت برسم شانس آوردم. با مکافات مي رسم. ساعت ده دقيقه به هفته....وقتي مي رم تو اواخر بهاره. مي شينم و ديگه هيچي نمي فهمم...
اين هفته تو تالار رودکي يه گروه ايتاليايي به اسم هرمس برنامه داشت. چهار فصل ويوالدي، قطعاتي از تارتيني، بوکرلي، روسيني و.. يه گروه خيلي حرفه اي که يه اجراي بي نقص از چهار فصل انجام دادن و حتي سرو صداي تماشاچيا و ماچ و بوسه شون (هول نکنين! دو تا خانوم 60 ساله که يکيشون وسط برنامه رسيد و دلشون خيلي براي هم تنگ شده بود شروع کردن احوالپرسي و باقي قضايا...) تمرکزشون رو به هم نزد. گراتسيا!
زل زد تو چشمام. نپرسيد اسمم چيه. نگفت اهل کجايي. فقط پرسيد "ويوالدي دوست داري؟" دوست شديم با هم!
******
برف مياد

ژيواگو پله هارا مي دود و از پنجره مه گرفته نگاه مي کند به لارا که، شايد براي هميشه، پشت تپه هاي پوشيده از برف ناپديد مي شود... (دکتر ژيواگو)
کولاک برف جاده هارا بسته. جک با تبر خون آلود در لابيرنت به دنبال دني (پسرش) مي گردد تا او را بکشد... (درخشش)
مرد تنها مانده و زخمي، که حالا هم دوستان و هم دشمنانش قصد کشتنش را دارند، از برف به راه پله يک زيرگذر پناه مي برد... (Odd Man Out)
صحنه پاياني يک فيلم در حال ساخت (پاملا را معرفي ميکنم) است که براي ايجاد حس برف روي زمين را با کف مي پوشانند. بازيگر نقش اول مرده است. مرد ديگري به جاي او از پشت نشان داده ميشود که خودکشي مي کند. همه عوامل فيلم خداحافظي مي کنند. جولي با اشاره همسرش به طرف آلفونس ميرود و با او خداحافظي گرمي ميکند. يک فيلم ديگر تمام شده و همه يکديگر را بخشيده اند... (شب آمريکايي)

اينهم از برف راس راسکي
شرط مي بندم اين وبلاگ جالبو نخونديد. هيچ مي دونستيد لولک و بولک هم وبلاگ مي نويسه؟ لولک الان شبيه همون عکسيه که بالاي وبلاگش از بچگيهاش زده.

۱۳۸۱ آذر ۲۵, دوشنبه

"... و آنگاه من آمدم،

زنده تر از هميشه...."



۱۳۸۱ آذر ۲۱, پنجشنبه

بارون مياد....

هري در حين رانندگي در شب با ديد کم. ناگهان يک جسم سنگين محکم به ماشين ميخورد. سگ ژرژ! و اين شروع کشف يک دنياي تازه است براي هري ...(روز هشتم)
باران شديدي مي آيد. توتو زير باران با دلتنگي و نا اميدي فيلمي نمايش مي دهد. ناگهان النا پيدايش ميشود.... (سينما پاراديزو)
دان از پيش زني مي آيد که معناي دنيا را برايش عوض کرده است. ابايي ندارد که زير باران برقصد و آواز بخواند... (آواز در باران)
باران ميايد و نيل، نااميد از درک استعداد هنرپيشگيش توسط پدرش خودکشي ميکند...(انجمن شاعران مرده)
تراويس تصويري ناقص و مبهم از چراغها و خيابانهاي نيويورک را از پشت شيشه باران زده اتومبيلش ميبيند... (راننده تاکسي)


ما براي بارون چيکار کرديم؟
بارون مياد...

۱۳۸۱ آذر ۱۹, سه‌شنبه

اول اينکه از تمام دوستان عزيز، نازنين و بهتر از برگ درختي که تلفناً، تلگرافاً، ايميلاً، وبلاگاً، مسنجراً (اينا همه مصوبه فرهنگستانه. اخم نکنين!) تولد صاحب اين کيبرد رو تبريک گفتن متشکرم. بعضي از دوستان رو شخصاً موفق شدم ازشون تشکر کنم. بعضي ديگه رو که دستم بهشون نرسيد يا آفلاين بودم مجدداً ازشون تشکر ميکنم. به زندگي اميدوار شدم. ممنون!
دوم: قابل توجه هموطنان عزيز مقيم خارج! آرش هستم از سطح شهر تهران گزارش ميدم: "بارون مي آد جرجر!" مثل اينکه متوجه نشدين يا فکر کردين شوخي ميکنم. نه جانم دقيقاً "جرجر"، هيچ معادل ديگه اي هم نداره! دلتون بسوزه!! الانه که سيل راه بيفته!!-------- به خبري که هم اکنون به دستم رسيد توجه کنيد: آليس شعر بارون شاملو رو توي وبلاگش گذاشته. برين بخونين.
سوم: خوشبختانه بعضي از عناصر فريب خورده متوجه زشتي کارشون شدن و چتراشونو بستن. اين عده که الان دارن زير باران رفت و آمد مي کنن در تماس با ما ابراز ندامت کرده، دليل اين اشتباهشون رو ذکر کردن:
"امان از رفيق ناباب. با يه کلاه شروع شد!"
"همش تقصير .... بود. چترو داد گفت اگه نگيري رو سرت ميکشيمت!" (براي حفظ آبروي افراد اسامي حذف شد!)
"تو غياث آباد شايع کردن چتر نشونه ناموس پرستيه." (حتماً مي دونين کي شايع کرده! براي حفظ ابروي افراد اسم علي رو نمي آريم!)

بازگشت همه اين عزيزان رو به خانواده گپ تبريک ميگيم!

چهارم: اين موضوع رو شايد خيليها بدونين ولي چون به تواتر برام ايميل شده مي گم: سرويس ديکشنري فارسي در ياهو مسنجر وجود دارد. وبلاگ هم داره. کافيه farsidic رو تو مسنجرتون add کنين. بعد براش پيغام بفرستين و هر کلمه انگليسي که خواستين تايپ کنين. روبات مترجم معادل فارسي رو براتون ميفرسته. تابحال بيش از هزار نفر از اين سرويس استفاده کردن. راستي اگه براي اين دوست جديدتون اين پيغام رو بفرستين: fal/ براتون فال حافظ هم مي گيره. فال امروز من که اين بود:

اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است
به بانگ چنگ مخور مي که محتسب تيز است
صراحي اي وحريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است


خواجه شيراز خيـــــــــــــــلي عقل داشته، نه؟

۱۳۸۱ آذر ۱۶, شنبه

اي هفت سالگي
اي لحظه‌ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره كه رابطه‌اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست

آهان روز فرخنده يکشنبه هفدهم آذر فرا رسيد! (البته امروز شنبه است. ولي ديگه چيزي نمونده! از هموطنان مقيم نيمکره غربي هم عذر مي خوام! با چند ساعت اغماض تصور کنن يکشنبه هفده آذر فرا رسيده!)
خوب از اون شعر فروغ که اون بالاست حتماً متوجه شدين چه خبره. نشدين!؟ يا خودتونو به اون راه زدين که کادو ندين؟ بابا جان اگه فردا در تاريخ نبود، شما هم الان اين جملات رو نمي خوندين، اون بغل دست راست هم فقط نوشته بود فرشيد! (البته معلوم نيست شايد اونوقت اصلاً کسي به فکر درست کردن گپ نمي افتاد! اصلاً کي ميدونه وجود يا عدم وجودش چه تاثيري تو دنيا ميذاره؟)
بازم متوجه نشدين؟....چقدر خنگين ماشا ا...!

۱۳۸۱ آذر ۱۴, پنجشنبه

.... چرا جام مرا بشکست ليلي؟

*****

تاريخچه غياث آباد

مردم ديگه يه چيزاي اساسي يادشون نمياد. مثلاً کلي افراد سوال کردن غياث آباد کجاست. اينا حتماً سانفرانسيسکو هم نميدونن کجاست! باز بگين وبلاگ در آگاه سازي افکار عمومي نقش نداره. بابام جان ببينين تا قبر آآآ. پنداري يه دايي جان ناپلئوني بوده که اين يه نوکري داشته به اسم مش قاسم. اين مش قاسم اهل ولايت غياث آباد بوده. مردم غياث آباد خيلي ناموس پرست بودن. پنداري آقا از ناموس بالاتر هيچ چيزي تو اين ولايت نبوده. از جمله کارهاي بي ناموسي بابام جان، يکي ايجاد صداي مشکوف (مشکوک) بوده از جاهاي بدي از بدن. يکي ديگه کلاه گيس گذاشتن بوده. حالا تو اين دوره زمونه بعضيا، که موقع جنگ کازرون و ممسني تو هفت تا سوراخ قائم شده بودن و حالا از قاچاق ويزاي غياث آباد به نوايي رسيدن، ميگن اينترنت هم کار بي ناموسيه. عشق اين مش قاسم و دايي جان ناپلئون اين بوده که بشينن تو مجالس از جنگهاي کازرون و ممسني بگن که ظاهراً چند تا نبرد بي اهميت در جواني دايي بوده با اشرار منطقه اي که در اثر خيالبافيهاي دايي جان و مش قاسم به اندازه هاي جنگ واترلوو رسيدن. اولين بار هم صداي مشکوف به خاطر همين مطرح ميشه: دايي جان داشته تو يه مهموني شرح نبرد کازرون رو مي داده و در قسمت حساس جريان در مورد کشتن يکي از سرکرده هاي ياغيها ميگه "...خدا رو ياد کردم، بين دو تا ابروشو نشونه گرفتم..." که اينجا يه نفر شيشکي مي بنده و باعث شروع اختلافات خانوادگي و کلي مسائل ديگه... ببينم ميخواين يه کتاب 400 صفحه اي رو که از روش يه سريال 15 ساعته ساخته شده تو يه وبلاگ نيم وجبي شرح بدم؟ کتابشو دست فروشا دارن: دايي جان ناپلئون از ايرج پزشکزاد. فيلمش هم که ممنوعه! چي؟ اون بچه شيطون کي بود پرسيد پس به سانفرانسيسکو چه ربطي داره؟ استغفرا...

يه شنبه يه خبرايي هست. همين دور و ور باشين، جايي نريد!

۱۳۸۱ آذر ۱۳, چهارشنبه

اول:
تغييرات جزئي در طراحي اين وبلاگ دادم.
چرا؟ واسه اينکه خوابم نميومد.
نظر نميدين؟

دوم:
آرش کجاست؟ رفته غياث آباد.
از علي فيض معروف به عليفيض هم خبري نيست. از وقتي پولشو نداديم ديگه غيبش زد.
اگر از حال فرين مي پرسين که ديگه مشکل خودتونه. چند روز پيش آنلاين شده بود و بار عام داده بود.

سوم:
اين توپترين پاراگراف کوتاهيه که اخيرا خوندم. باورتون نميشه خودتون بخونيد:
" ... اولين بار که واسه پسر خواهرم سوت زدم کلی مکافات کشيدم. چون تا چند روز ميخواست بدونه که من چرا اون توتويی رو که تو دهنم بوده خوردم! ..."

۱۳۸۱ آذر ۱۰, یکشنبه

ما يه دوستي داشتيم به اسم آئين که تو کار هوميوپاتي و اين حرفا بود. خيلي هم ادعا مي کرد که موثره. راستش من که مجاب نشدم. امروز خبري در اين باره ديدم که بهتره شما هم بخونين. راستي تا حالا با اين نوع درمان برخوردي داشتين؟ اين هم لينک خبر.