۱۳۸۱ مهر ۸, دوشنبه

آنتراکت وسط سفرنامه: پيامهاي بازرگاني!
قابل توجه تمام فارغ التحصيلان و غير فارغ التحصيلان علامه حلي و فرزانگان!
هيچ دقت کرده بودين آرم سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان چه با معنيه؟ اگه نه، يه چند لحظه با دقت بهش خيره بشين. به نظرتون نمياد حس گريز از مرکز و فرار مغزها رو القا ميکنه؟ اينم جايي که اولين بار اين کشفو به نام خودش ثبت کرده!
اما پيام بازرگاني: کلينيک نور يکي از کلينيکهاي خوشنام چشم تو ايرانه. خوشبختانه مسولين اين کلينيک بر خلاف مشابه هاشون غير از پول در آوردن به چيزهاي ديگه هم فکر ميکنن، واسه همينه که تونستن يه تيم تحقيقاتي خوب جمع و جور کنن. آخرين کار جالبشون هم يه سايته خوبه که هم براي مردم عادي مفيده هم براي پزشکا. اين سايتو از دست ندين!

۱۳۸۱ مهر ۷, یکشنبه

ده روز با چشم باداميها- قسمت اول

ساعت دوازده ظهر است. مثل بچه هاي خوب سرجايم کنار پنجره نشسته ام. از سه سالگي تاحالا هنوز نفهميده ام چطور بعضي ها صندلي کنار پنجره را –در هر وسيله نقليه- حاضرند با چيزي در دنيا عوض کنند. قرار است با ايران اير عزيز برويم تا کوالالمپور و بعد تايوان (بالاخره معلوم شد کجا بودم!!) کلي خوشحال شديم که جاي يکي از اون ايرباسهاي قراضه يه بوئينگ 747 نصيبمون شده. اين يکي لا اقل جاي آويزون کردن کاور لباس -البته با کمي منت- داره. جلوي رديفها هم يک مانيتور گنده نصب کردن تا همه از محصولات پست مدرن سينماي وطن (بدون هيچ انتخابي) محظوظ بشوند: شور عشق، پر پرواز (مصرف کيسه استفراغ در ايران اير بالاست!) وسيله صوتي؟ دوتا شيلنگ که با مکانيسم تلفنهاي زمان کودکيمون صدا رو انتقال ميدن (مال من و بغل دستيم که انتقال هم نمي داد. به مهماندار گفتيم، فرمودن شايد سوسکي، مگسي چيزي توش گير کرده! فوت کنين باز ميشه!) گفتم مهماندار...(واقعاً ما ايرانيها در مهمان نوازي بي همتاييم ولي اينو فقط خودمون ميفهميم!) سه چهار تا پيرمرد محترم که بايد براي نوه هاشون لالايي بگن، دو تا جوون ريشو و يک خانوم که منو ياد مرحوم مادربزرگم مي انداخت!
"مـــــن، مـــــن..." اينجوري داد بزنين تا دلشون به رحم بياد براي پرواز 9 ساعته يه بالش بهتون بدن (مي دونين که بالش دونه اي خدا تومنه!) تازه من و ممدرضا و امير سه تا بالش مي خواستيم که در سه مرحله بهمون مرحمت شد. (اگه سه تاشو يه دفه مي داد که پررو ميشديم!) يه دفعه وسط پرواز تشنه ام شد. ده دفعه چراغ مهماندار رو روشن کردم. نخير.... بايد خودم برم آب بيارم. يه تبليغ از "هما" ديدم که ميگفت "فقط چشمهايتان را ببنيد و پرواز کنيد..." راست ميگه مادر مرده، غير از اينکه چشمهايتان را ببنديد کار ديگه نميتونين بکنين!! اما اون لحظه لعنتي بلند شدن...(به قول بچه ها وقتي خلبان کلاجو ول ميکنه!) هيچ وقت تو هيچ ايرلايني تکراري نميشه. آدم حس ميکنه از همه چي کنده مي شه، از دنيا، نگرانيهاش، شاديهاش. چشاتو ببند و بهش فکر کن...کي دوباره پامون به زمين ميرسه...؟
فلاش فوروارد به...بازم يه 747 تو فرودگاه کوالالمپور. (يادم باشه بعداً براتون بگم اين فرودگاه چه چيز عظيميه) يه آقاي جوون با لبخند ازم ميپرسه مايلم کاور لباسم رو آويزون کنم. بعد خودش اونو ازم ميگيره و شماره صندليمو يادداشت ميکنه. ساعت هفت صبحه و من شبش اصلاً نخوابيدم. آماده خواب ميشم ولي...اين چيه کنار صندلي؟ يه کنترل، و جلوي هر کدوم يه LCD (نخندين، من قبلش فقط با ايران اير پريده بودم) حالا منم و دو تا چشم قرمز و ده تا فيلم که مي تونم از بينشون انتخاب کنم و فقط چهار ساعت وقت... عجب بي فکره اين هواپيمايي مالزي! My Fat Greek Wedding رو ديدم و Iris. (براي خوره هاي سينما تو يه قسمت سفرنامه سوغاتي سينمايي ميذارم. چون شبا فقط داشتم فيلم ميديدم!) وقتي با دکمه هاي کنترل ور مي رفتم يه دفه ديدم اون آقاي جوون لبخند دار کنارم ظاهر شد (عين غول چراغ!) نگو من اشتباهي دکمه مهماندارو زده بودم. ازش عذرخواهي کردم. خوبي ايران اير اينه که اين اشتباهها فاش نمي شن!! آخر سفر يه مهماندار لبخند دار ديگه ولي از جنس مونث (هرکي پوز خند بزنه خره!) کاور لباسمو داد دستم. يعني لازم نيست مثل ايران اير تنه زنان تا ته اتوبوس -ببخشيد هواپيما- بريد و هي بگيد نفتي نشين، نفتي نشين!
خوب اين خيلي تلخ شد، براي شيرين کامي اين عکس هوايي هنرمندانه(!) را که من از تايوان گرفته ام ببينيد. تا بعد...



۱۳۸۱ مهر ۶, شنبه

خوب، من اومدم. ولي اينجا ديگه کجاست!؟؟ جريان اون ريحون بنفش سردر وبلاگ چيه؟ نکنه قراره حين گپ زدن سبزي خوردن پاک کنيم؟ اي فرشيد، نگفتم از مکر اجنبي غافل نباش؟! يه اينگيليسا به تو گفت اين برگ پاييزه تو هم باور کردي؟! به قول مرحوم ناپولئون، وبلاگ هم وبلاگهاي قديم!
خيلي ممنون از comment هاي پرشورتون! بخصوص که ما خواهش کرده بوديم نظرتون رو در مورد گپ بنويسيد و محض رضاي خدا حتي يه نفر يه خط ننوشته که ما دلمون خوش باشه. اين استقبال پرشور مارو در ادامه راه مصمم تر کرد. متشکريم!
آخـــــــــــي! چه قدر خوبه آدم برگرده مملکت خودش! اونهايي که زياد سفر ميرن ميفهمن من چي ميگم. امروز از صبح که اومدم سرکار اونقدر خبرهاي خوش و اميدوار کننده شنيده ام که نميدونم چه خاکي بايد سرم بکنم! خيلي بامزه بود. بعد از ديدن اونهمه لبخند و ادب از غريبه ها، امروز که رفتم بانک براي گرفتن حقوق، کارمند محترم که تازه مثلاً آشنا هم هست، برگشته با يک روي گشاده وصف ناپذير(!) ميگه "پول مي خواي؟" (نه ماچ مي خوام!) بعد "گوني آوردي!؟" ولي خوبي پول ايران اينه که آدم از نظر حجم واقعاً ارضا ميشه. پس با سگرمه هاي در هم، پيش به سوي تلاش و سازندگي... (فقط کسي جلو نياد که سر راه داغونش ميکنم!)
اما از امروز علاوه بر مطالب عادي، براي اونايي که دلشون غش ميره ببينن من کجا بودم يه سري مطلب دارم که با عنوان "ده روز با چشم باداميها" مشخص شده است و اميدوارم قسمت اولش امروز آماده شود. پس اين سفرنامه دنباله دار و مصور را از دست ندهيد که موجب پشيماني است.
سياره ناهيد ممکنه که اونقدرها هم بدون حيات و مرده نباشه. البته با اين شرايط هم با کلاسترين موجوداتي که اونجا پيدا ميشن باکتريهايي هستن که در دماي 70 درجه سلسيوس ميگن "سوژ مياد".
اين هم لينکش.

خبر ديگه اينکه روسها گفته اند که تا سال 2014 ميتونن پرواز سرنشين داري به مريخ داشته باشند مشروط بر اينکه کسي 10 تا 12 ميليارد دلار ناقبل براي اين کار پول بده. بابا اگه کسي داره بهشون قرض بده تا بعد.
اين هم يه خبر داغ براي اونايي که ميخوان هارد ديسک بخرن:

از اکتبر امسال، بيشتر توليد کننده هاي هارد ديسک گارانتيهاي محصولاتشون رو از سه سال به يک سال تقليل ميدن. اين هم متن کامل خبر.

در ضمن AMD هم اولين CPU با باس 333 مگاهرتزيش رو با سرعتهاي 2700 و 2800 اکتبر امسال به بازار مي فرسته.
متن کامل خبر.

راستي حتما مي دونيد که سرويس پک ويندوز ايکس پي روي ويندوزهاي رجيستر نشده که در ايران زياد پيدا مي شود ادا در مياره و نصب نميشه. اخيرا فعالان دنياي کامپيوتر اين سرويس پک را هم Crack کرده اند. اين هم لينک خبر.

و مطلب ديگه اينکه آيا واقعا مي ارزه که به جاي پنتيوم 4 و اتلون، سلرون و دوران بخريم. يک ايده جالب در اينجا مطرح شده که بهتره خودتون بخونيد. براي اونايي که حوصلشو ندارن بايد بگم که: نه نمي ارزه!

۱۳۸۱ مهر ۳, چهارشنبه

امروز لگوي بالاي سايتم رو عوض کردم. لطفا نظر بدين.
وبلاگ هودر به صورت Random هر بار که با نت اسکيپ 7 باز مي شود يکجوري ديده مي شود. البته فکر مي کنم که با IE اين مشکل را تداشته باشد.

۱۳۸۱ مهر ۲, سه‌شنبه

توحيد: "مجله ادبيات داستاني پس از مدتي وقفه دوباره منتشر مي شود."
يکي از دوستاي خوب ما (توحيد) پيشنهاد کرد که يه چيزي کنار اون بساط چاي بذاريم که نشون بده پائيز شده. ما هم يه برگ دبش گذاشتيم اون بالا. چطور شده؟
چرا سايت هودر اين ريختي شده؟؟؟
گوگل يک سرويس عالي خبري راه انداخته که هم مي تونيد بدون جستجو در دسته بندي هاي خبري بگرديد و هم مي توانيد به جستجو بپردازيد. يکي از نکات جالب اينه که پائين هر خبري که در جواب جستجوي شما پيدا مي کنه مي نويسه که دقيقا مال چه وقتي بوده مثلا يک ساعت پيش.

۱۳۸۱ مهر ۱, دوشنبه

باز هم مهر شد. ولي ...
هوا گرم است و به شدت آلوده تر شده، ترافيک نفس گير شده و ...
در اين وقت سال در تهران همينها را مي بينيم و نه پادشاه فصلها پائيز را.
روناک:
"کاش می تونستم هزار بار برم توی هر کدوم از وبلاگ ها و هزارتا نظر بدم و هزار تا ایمیل بفرستم و قبل از اینکه خیلی دیر بشه و نویسنده اش دیگه اونجا رو نخونه بگم : چقدر قشنگ می نویسی... واقعا که چقدر زود دیر می شه ؛ برای گفتن حرف ها ، تجربه حس ها و برآورده کردن آرزوها."

۱۳۸۱ شهریور ۳۰, شنبه

اول: من امسال نمايشگاه کامپيوتر نرفتم چون ديگه حوصله ديدن نرم افزارهاي حسابداري اون هم از نوع ايکس پي رو نداشتم. در ضمن فکر مي کنم توليد کننده هاي ايراني به اندازه کافي در ساختن کيس پيشرفت کرده باشند که چيز جديدي براي ديدن نمونده باشه.
دوم: يکي از وبلاگ نويسها (ماه پيشوني) در اثر حادثه اي در کوه فوت کرده. روحش شاد. (چرا با مرده ها مهربونتر از زنده هائيم؟؟؟)
سوم: آرش هنوز از ما نپرسيده که سوغاتي چي مي خوايم.

نتيجه گيري منطقي: ما بلد نيستيم چيني بخونيم.
نتيجه گيري احساسي: آرش جان کجائي؟
نتيجه گيري فلسفي: من وبلاگ مي نويسم پس هستم.
Salam be hameie khanandehaie azize gapp! Delam naioomad hichi nanevisam garche mibinam Farshid khoob az pasesh baroomade! Damet garm! Faghat bebakhshid keyboarde Farsi nadaram.

我愛台灣
Harki goft in iani chi jaieze dare.

۱۳۸۱ شهریور ۲۸, پنجشنبه

گزارشي از آرايشگاه ها ... :"وقتي به آرايشگاهي كه در يكي از كوچه‌هاي شهر در يه محله عادي سر مي‌زني، ممكن است صحنه‌هاي جالبي را ببينين. مثل اين يكي: آرايشگر و دستيارش كه دو نفره آرايشگاه كوچك رو مي‌چرخونن مشغول پاك كردن سبزي هستن !!! "

۱۳۸۱ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

کاپوچينو:
"مهد کودک ( MAHDE KOODAK ) :

يک بازداشتگاه جالب و جذاب که کودکان در آن به صورت موقت تحت کنترل قرار می گيرند و هر روز حق ملاقات با پدر و مادرشان را دارند. مسئولان مهد کودک: مريم جون، نيوشا جون، فاطی جون، ناهيد جون، پری جون. در مهد کودک کليه چيزهايی که بچه ها به آن نياز دارند به آنان آموزش داده می شود؛ آنان غذا می خورند و می خوابند و ... سرود نمونه: دستا رو سينه، لپا آلوچه، هپ! کاشف اولين مهد کودک يا کودکستان فردريک فروبل آلمانی بود که لازم بود اين نکته همينجا ذکر شود و گرنه ما دق می کرديم !"
احسان: "ولي ميگن که حدود 1 ونيم ميليون نفر در ايران از اينترنت استفاده ميکنن. از نظر من از اين تعداد 1 ميليون و 400 هزار نفر به شغل شريف Chat مشغول هستن و از اينترنت فقط کلماتي مثل Messenger و ChatRoom رو بلدن. نصف اين تعداد حتي بلد نيستن که براي خودشون Email درست کنن! از صد هزارتاي بقيه ، نصفشون تو کار Email هستن. حالا به دلايل شخصي يا تجاري. نصف باقيمونده که حدود 50 هزار نفر هستن ، استفاده کننده هاي واقعي اينترنت هستند. حالا يه سري تو کار وبگردي هستن ، يه سري از اين راه نون در ميارن و يه عده هم (فکر کنم نهايت 10 هزار نفر) تو کار وبلاگ (خوندن يا نوشتن) هستند. تعداد خيلي زيادي هم از اين بين پول در ميارن ، مثل ISP ها و ..."

۱۳۸۱ شهریور ۲۵, دوشنبه

آها! يادم رفت. گپ تو قسمت عمومي فهرست وبلاگهاي فارسي ايندکس شد. هوراااا! براي اهميت به تماشاگران عزيز که سرمايه اصلي (!) وبلاگ ما هستن، لطفاً همين حالا نظرتون رو در مورد گپ، اعم از مثبت يا منفي، و چيزهايي که دوست دارين تو اين وبلاگ در موردشون گپ بزنيم تو comment همين پست بنويسيد. ممنون!
اگر نامهربان بوديم، بوديم...
اگر بار گران بوديم، بوديم!
خوشحال نشيد بابا! فقط ده روز نيستم! تازه خدا رو چه ديدين شايد تو بلاد فرنگ ويندوز فارسي پيدا کردم و بازم نوشتم. تازه دوستداران و هواداران پر و پا قرصم (!) مي تونن comment هايي که براي مطالب فرشيد ميذارم تعقيب کنند. آخ گفتم فرشيد...(با لحن سوزناک بخونيد) فرشيد جان تورو به جان بچه هات، به اين سوي چراغ، مواظب وبلاگ باش. مبادا بذاري دست اجنبي بيفته! مبادا برگردم ببينم تو ده روز باز چشم منو دور ديدي دوتا يادداشت سه خطي در مورد عشقت سيمپيوتر نوشتي. (تازه خيلي مهم بود دوبار هم نوشته! ميگن عشق کوره!) ببين تو يه هفته نبودي من گپ رو از گوگل پر بيننده تر کردم. ياد بگير!
اما بريم سر اصل ماجرا:
اگر به شما بگن بزرگترين خواننده تنور دنيا کيه چي جواب مي دين؟ تا يه هفته پيش من بدون ترديد مي گفتم پاواروتي. ولي الان مي گم پاواروتي ولي حتماً بوچلي رو هم بشنويد. بخصوص ملودراما که يه قطعه بسيار زيباست. البته بگذريم که به هر حال پاواروتي ازهمه "ابعاد" بزرگترين تنور دنياست!! اگر خواستيد سي دي هاي پاواروتي يا کارهاي بوچلي رو تو تهران بخريد توصيه ميکنم يه سري به چمن آرا ها در فروشگاه بتهوون بزنيد.
مژده مژده! بالاخره برنده مسابقه زرافه نگاشت اعلام شد! بامزه ترين توصيف عکس از "الهام" بود که مادر زرافه رو به جاروبرقي تشبيه کرده بود. اسمشو اينجا نوشتيم که تشويق بشه!
من برم...به اندازه يه ماه لينک گذاشتم.
آمــــــا، فرشيد....!

۱۳۸۱ شهریور ۲۳, شنبه

باشه بابا. مال اخوان ثالث بود. لطفا تلفنهاي قسمتهاي ديگر سازمان را اشغال نکنيد، بيدار مي شوند.
تماسها و تلفنهاي زيادي داشتيم و مردم درصحنه مدام مي پرسيدند که اين شعر از کي بود.
ما هم براي احترام به نظر و خواست شما عزيزان اين شعر را هر هفته و هر روز به مدت يک سال براي شما پخش مي کنيم.
اين شعريه که من خيلي خيلي دوستش دارم. حتما ميدونيد مال کيه ...

باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بي برگي,
روز و شب تنهاست,
با سكوت پاك غمناكش.
 
ساز او باران, سرودش باد.
جامه اش شولاي عرياني ست.
ور جز اينش جامه اي بايد,
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
 
گو برويد, يا نرويد, هر چه در هر جا كه خواهد, يا نمي خواهد.
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان,
چشم در راه بهاري نيست.
 
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد,
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد؛
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نييست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد.
 
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشك آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها, پائيز.

من برگشتم!
سرويس پک ويندوز ايکس پي منتشر شده.
به سايت ميکروسافت مراجعه کنيد. من هنوز تستش نکردم. به محضي که تستش کنم شما رو از نتيجه باخبر مي کنم.

۱۳۸۱ شهریور ۲۰, چهارشنبه

امروز يه وبلاگ کاملاً جدي و اخمو داريم!
اول: (به قول حسين درخشان: صبحانه!) ميراث فرهنگي: يه سايت خوشگل در مورد حافظيه (با تشکر از نيماي شماره يک!)
دوم: ادبيات ملل:
ناگهان داخل شدي،
مثل "همين است که هست"،
دستکشهاي جيرت را بيرون کشيدي،
و اعلام کردي:
"مي داني من دارم ازدواج ميکنم؟"
خوب، ازدواج کن.
که چه، من مي پذيرم.
ميبيني که چقدر آرامم.
مثل نبض يک جسد.
يادت مي آيد چه طور حرف ميزدي؟
"جک لندن، پول، عشق، اشتياق."
ولي من تنها يک چيز مي ديدم:
تو، يک ژوکوند که قرار بود دزديده شود.
ودزديده شد....
ماياکوفسکي از منظومه A cloud in trousers-ترجمه آزاد از آرش! (ولي ميدونم تو دلتون چي ميگين! اشکال نداره بگين، بيشترش تقصير علي فيض بود!)
سوم: اپيدميولوژي (اي بابا امروز چه خبره!!):
دکتر رابين نيل-جونز از دانشگاه گلاسکو قراره تو تهران سخنراني کنه. مکان: فلسطين جنوبي، خ وحيد نظري، پ 51 (جهاد دانشگاهي). زمان ساعت 16-14 اين روزها:
چهارشنبه 20 شهريور: Modern Epidemiology
يکشنبه 24 شهريور: Health Economics
چهارشنبه 27 شهريور: Evidence-based Medicine
چهارشنبه 31 شهريور: Occupational Epidemiology
هرکس از طريق اين وبلاگ از اين جريان مطلع شد و اومد بايد: 1.به من بگه. 2. دو روز آخرو ضبط کنه. 3. وبلاگ رو به همه دوستاش معرفي کنه (ذکات العلم نشرها)
من برم....کف کردم!

۱۳۸۱ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

نامه وارده



کمي دلتنگي
يک شب جمعه مه آلود در سان فرانسيسکو،
داخلي-سالن کاسترو:
وارد سالن کاسترو مي شوم. قبلاً اينجا نيامده بودم، ولي با بقيه سينماهاي ينگه دنيا فرق دارد. بيشتر شبيه يکي از سينماهاي تهران است: يک سالن قديمي. سعي مي کنم راهم را به سالن پيدا کنم، صداي موسيقي مجذوبم مي کند، کسي دارد با ارگ باخ مي نوازد....خداي من، ارگ در سينما...
سعي مي کنم براي سه نفر کنار هم جا پيدا کنم. سالن تقريباً پر است ولي آخر سر يک جاي مناسب در "لژ" پيدا مي کنم. وقتي فيلم شروع مي شود تصوير فيد مي شود به:
فلاش بک: سالها قبل، يک جمعه آفتابي در اواسط بهمن ماه،
خارجي، سينما عصر جديد، جشنواره فجر.
آدمهاي زيادي منتظرند تا براي ديدن فيلم صف ببندند...
بعد از تحمل ساعتها فشار جمعيت، وارد سينما مي شويم...
تنها ديدن چند دقيقه از فيلم کافي است تا عذاب چند ساعت در صف ايستادن را از ياد ببرد...
برگشت به: زمان حال.
به ياد تمام فيلمهايي مي افتم که با هم رفته ايم و دلم مي خواست مي شد اين يکي را هم با هم ببينيم. "برکت" ساخته ران فريک. هنوز مي توانم سرخوشي ام را هنگام بيرون آمدن از سالن تاريک به ياد بياورم...
فرشاد


فرشاد جان من هم اون روز رو خوب به خاطر دارم.عصر جديد خيلي شلوغ بود و همه خوره سينماها ريخته بودن اونجا. نگار رو خوب يادم هست. با اينکه صف دخترا خلوتتر بود از فشار جمعيت کلافه شده بود. نميدونم آخر سر فيلم رو ديد يا نه. يه نفر هم که خيلي مي خواست فيلم رو با تمام وجود درک کنه، رفت جلو نشست روي سکوي دم پرده! ولي بعد ديد که از اونجا هيچي ديده نمي شه و اومد سر جاش. از برکت خوشم نيومد. به خاطر اينکه به نظرم اينطور فيلم ساختن "سينما" نيست و يادمه تو بخاطر اين حرف مسخره ام کردي. با اينحال دلم مي خواد يک بار ديگه با تو فيلمو ببينم...
بعد از اون سال ديگه جشنواره، "جشنواره" نشد. نميدونم اون عوض شد يا ما...
ضمناً از comment مطلب 30 مرداد ممنون. راست مي گي اين برخورد کوتاه از کله من بيرون نميره!
آقا يک نگاهي به اين سايت بندازيد ببينيد هنديها براي کشاورزها و حتي آدمهاي بيسوادشان چه درست کرده اند.
راستي امشب من فيلم حمله کلونها را ديدم. يک کم دير بود و شايد خيلي ها اونو خيلي زودتر از اينها ديده باشند. راستش علت تاخير در ديدن اين فيلم تعريفهاي نامناسب ديگران بود. مي ترسيدم که اسطوره اي که از کل ماجراي جنگ ستارگان دارم يه جورايي خراب بشه. ولي خوشبختانه خيلي از اين قسمت خوشم اومد. بايد يه جورايي تو داستان جنگ ستارگان غرق شده باشيد تا از فيلم خوشتون بياد. نگاه ها، حرکات، جرقه هاي ذهني و لحن آناکين رو اونايي که داستان رو خوردند مي فهمند.
حالا ديگه هر کي هر چي مي خواد بگه. من خيلي از اين قسمت خوشم اومد.

مثل اينکه فقط اسمش اينه که من اين هفته نمي نويسم.
به شما مي گم که آرش گوش بده :-)

فعلا

۱۳۸۱ شهریور ۱۸, دوشنبه

دقيقا به دليل همين نصيحت آرش را انتخاب کردم.
ولي پسر گليه. بخصوص که ميخواد يک هفته وبلاگ بنويسه.

عزت زياد.

۱۳۸۱ شهریور ۱۷, یکشنبه

نصيحت اين هفته: اگه خواستيد با يه نفر ديگه وبلاگ راه بندازيد دنبال کسي بگرديد که لااقل سرش از شما خلوت تر باشه! ضرب المثل: "خواستم قاتق نونم بشه، بلاي جونم شد!" ولي پسر خوبيه! به هر حال من موندم و يه هفته وبلاگ!
اول اينکه بابا يکي بياد ما رو تو اين ترافيک تهران دريابه. هرکي مياد ايران، اولين چيزي که ازش ميناله ترافيک تهرانه. چرا بعضي از ما فکر ميکنيم يه سبقت مسخره دو قدم مونده به چراغ قرمز مي تونه زندگيمونو متحول کنه (که ميتونه البته ولي به اين شکل که تصادف ميکنيم و خوب زندگيمون متحول مي شه!) پس کي مي خوايم فرهنگ رانندگي رو ياد بگيريم؟
مي خوام از خيابون رد بشم، کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!
دوم اينکه دوستداران موسيقي سنتي ايران مي تونن با رفتن به سايت راديو درويش هم موسيقي بشنوند و هم چيز ياد بگيرند. خلاصه هم فاله هم تماشا!
سوم:
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آي شبنم،
شبنم، شبنم:
رهگذري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است، كهكشاني خواهم دادش.
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را برگردن او خواهم آويخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با عشق، سايه ها را با آب،
شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمة زنجره ها.
باد بادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
سهراب سپهري (آقا من کف کردم اين چه سايت خوبيه!)

۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه

اگر آرش به جاي رفتن به اسيري به همون Age of Empires مي چسبيد . .
اول اينکه ديشب رفتيم اسيري! يعني در واقع رفتيم سينما فيلم "اثيري" رو ببينيم ولي مثل اينکه بردنمون همون اسيري! اين آقا (اونايي که مي دونن کيه به اونايي که نمي دونن بگن!) بعد از کلي شر و ور سياه مشق ساختن، مثلا يه تريلر ساخته که هم خواب آور و خسته کننده است، هم چندش آور. بعد از يه قرن از اختراع سينما هنوز دنبال اينه که با تصاوير تهوع آور و صورتهاي بشدت گريم شده مثلا ترس آور مردم رو ميخ کوب کنه. اونم با يه داستان به شدت آبکي که بعد از ده دقيقه تا تهش پيدا بود. واکنش مردم بعد از فيلم مخلوطي بود از خنده و انزجار. اگه فيلمه دخل و خرج کنه تعجب مي کنم. نون خوردن سخت شده!
دوم: خورشيد خانوم: دلم می خواست می تونستم از طريق همين حقوق معلمی مثل همه مردم ديگه دنيا برم دور دنيا مسافرت کنم. مردم ديگه رو ببينم و برگردم دوباره همين جا. اما دقيقا بايد برعکس اينکارو بکنم. هر کی ميره دلم می گيره. کاش مجبور نبود کسی بره. می فهمی؟
سيم: اين عکس رو بي تا (من اصرار دارم اين اسم رو جدا بنويسم. قديما به خاطر اينکه همه سرهم مينوشتنش تا مدتها نميدونستم يعني چي!) فرستاده و قراره بدون شرح باشه تا هر کس احساسشو راجع به اون تو comments بنويسه. خدارو چه ديدين شايد بعدا شد يه کتاب به اسم "زرافه نگاشت"!!

۱۳۸۱ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

"بنگريد اين رؤيا بين را که مي آيد." آنها به يکديگر گفتند "بياييد او را بکشيم و در يکي از اين چاهها بيفکنيم و سپس بگوييم حيواني وحشي او را دريده است. آنگاه خواهيم ديد چه بر سر رؤياهايش مي آيد."
مال اينجا نبود. اينو از چشماش مي خوندم. چشمهاي هيچ کس اينقدر آدم رو لو نمي دن. ولي اون يه جفت چشم بود که بهش يه آدم وصل شده. يه دفعه ازش پرسيدم. گفتم تو مال اينجا نيستي. از کجا اومدي؟ واقعيت داري يا اصلاً خيالي هستي؟ بازم با اون چشماش بهم زل زد و هيچي نگفت...يعني لازم نبود چيزي بگه.
از يه جنس ديگه بود. هميشه بوي خوبي مي داد. نه يه بوي تحميلي که مثلاً مال ادکلن فلان باشه که از پاريس براش سوقات آوردن. خودش بوي پاکي مي داد، بوي تازگي و صداقت...
هميشه مي دونستم يه روز مي ذاره مي ره. رفتنش مثل مرگ، حادثه اي بود که مي دوني دير يا زود اتفاق مي افته، و هم دوست داري اتفاق نيفته و هم مي دوني کاريش نمي شه کرد. مال اينجا نبود. حرفاشو نمي فهميديم. دغدغه هاش رو يه جور ديگه تعبير مي کرديم. وقتي از بارون حرف مي زد يا از راه يا از کوير، ما فکر مي کرديم از بارون يا از راه يا از کوير حرف مي زنه، هيچکدوم ته دلش رو نميديديم، هيچکدوم زبونشو نمي فهميديم. اونوقت وقتي يکي بر مي گشت جوابش رو مي داد، فقط نگاه ميکرد و لبخند ميزد. آخه نمي تونست بگه که "عزيز، نازنين، تو اصلاً ميفهمي من چي ميگم يا به چه زبوني حرف مي زنم؟" جاش خيلي تنگ بود. اصلاً به درد اينجا نمي خورد.
خودم يه روز بهش گفتم برو ولي باورم نمي شد حرفمو گوش کنه. بعد نفهميدم چي شد، فقط يه روز بيدار شديم ديديم نيست. موقع رفتنش بيشترمون خواب بوديم. فقط يکي دو نفر بيدار بودن: اونايي که مي دونستن مي ره. بعضيا گفتن خوب شد رفت. بعضيا گفتن چه حيف و ته دلشون "چه حيف" مثل "چه بانمک" بود. ولي بيشتريا هيچي نگفتن، اصلاً مدتهاست يادشون رفته "چيزي گفتن" يعني چي. گفتم که مال اينجا نبود....

۱۳۸۱ شهریور ۱۱, دوشنبه

اين نت سکيپ با اينکه خيلي خوبه(!) ولي در ويندوز XP من هر نيم ساعت کله پا ميشه. اگر خواستين آزمايشش کنين، مسئوليتش با خودتونه.
اگر کسي پيدا مي شد درباره اتومبيلهاي ايران اطلاعات جالب و موثقي در يک وبلاگ مي نوشت، کار و بارش سکه مي شد. به تعميرکارهاي محترم بر نخوره ولي خيلي سخته که آدم از بعضي هاشون حرف راست بشنوه.
قدم نو رسيده مبارک! نت سکيپ هفت هم آمد. به نظر من که حسابي کاربر پسند شده. فعلا فقط يک مشکل عجيب در آن پيدا کرده ام. Insert link در blogger's post کار نمي کند!!!
چرا ما حرفه اي نيستيم؟ چرا هر کاري مي کنيم ناقص از کار در مياد؟ امروز ديگه کفرم در اومد. هيچ کس حرفه اي نيست، از مکانيک بگير تا مهندس و دکتر. همه اونقدر گرفتار روزمرگي و مسايل پيش پا افتاده اند که کسي فرصت حرفه اي شدن و حرفه اي فکر کردن رو نداره. فقط وقتي متوجه ميشيم که کلي پول و منابع رو بخاطر آماتور بودن هدر داديم. هيچ کدوم هم رومون نمي شه يا زورمون مياد بگيم "اين کار من نيست، از يه آدم وارد کمک بگيرين!"

۱۳۸۱ شهریور ۱۰, یکشنبه

اين هنديها يک چيزي درست کرده اند به نام سيمپيوتر، بين دستگاه پالم و پاکت پي سي که سيستم عاملش هم يک جور لينوکس است. 32 مگابايت حافظه دارد. مودم اينترنال دارد. کاملا قابل حمل است و حتي کشاورزهاي بي سواد هندي هم مي توانند از آن استفاده کنند. اين هنديها برنامه هاي بلند بالائي براي توسعه IT در مملکتشان دارند.