۱۳۸۲ مهر ۸, سه‌شنبه

فكر كنم بعد از اين آرش اسم كوچك هنرپيشه هاي اين فيلمها را هم حفظ كنه. خسته نباشي آرش!!!

۱۳۸۲ مهر ۵, شنبه

استمداد از هموطنان!

ببينم به نظر شما قواي دماغي من مشكلي داره اگه نمي تونم تو ذهنم بين xXx و X-men و X-men 2 و اون آقاهه كه نامرئي مي شد (اسمش يادم نيست) و ماتريكس و مردان سياهپوش و aliens اعم از 1 و 2و 3 و غيره و فاينال فانتزي تمايز مشخصي قائل بشم و هي اين فيلمها رو با هم قاطي مي كنم؟ حالا هم نمي دونم اون پرفسوره كه فلج بود تو كدومشون بود و آدم بدي بود يا نه و دنيا تو كدومشون نابود ميشد!!

۱۳۸۲ مهر ۲, چهارشنبه

كاريكاتور دنباله دار-قسمت پنجم و آخر: از هومن عزيز كه مستقيماً زد تو خال متشكرم. احتمالاً خوب فيلها رو درك مي كنه!

5


*****
"آموزش اساس درمان ديابت است." اين رو من نمي گم، محمدرضا مي گه كه از بس غم مريضاي ديابتي رو خورده به اين روز افتاده! اگه ديابتي هستين، فاميل ديابتي دارين يا سوالي در موردش دارين يه سر بهش بزنين.در غير اين صورت هم باز سر بزنين كه ويزيتورهاش زياد بشه (تبليغ غير مستقيم از نوع سوم!)
*****
از اين آقايي كه عشقش جمع كردن پوله خيلي خوشم اومد! راستش كسي رو نديده بودم كه اينقدر حرفه اي در اين مورد كار بكنه و سايت به اين خوبي هم داشته باشه.

۱۳۸۲ شهریور ۲۷, پنجشنبه

يك كاريكاتور دنباله دار-قسمت چهارم: مسابقه بامزه ترين حدس براي قسمت آخر-بجز كساني كه قبلاً اصلش رو ديده اند! فقط تا سه شنبه ظهر وقت داريد. راستي كاريكوتورها رو هم از پايين به بالا مرتب كردم تا راحتتر ديده بشن.

4


3


2


1

۱۳۸۲ شهریور ۲۳, یکشنبه

Bahram Sadeghi Short Story Awards

۱۳۸۲ شهریور ۲۲, شنبه

"زندگي سيبي است،
گاز بايد زد با پوست..."
(شاعر احتمالاً در كنار پوست، هسته و تفاله و برگ و شاخه را هم مد نظر داشته!)

۱۳۸۲ شهریور ۲۰, پنجشنبه

چند وقتي بود كه دنبال يك نقشه حسابي (غير كاغذي) از گيلان و مازندران مي گشتم كه بالاخره پبداش كردم.
بايد بگم كه واقعا نقشه كامل و به درد بخوريه.

ديگه اينكه به تازگي يك فيلم محشر ديدم به نام
Spy Game
ممكنه كمي قديمي باشه (2001) ولي خيلي چشممو گرفت. البته از همين الان بگم كه اين فيلم از اون فيلماي هنري و خسته كننده كه ملت براي ژست روشنفكري اومدن مجبورن بگن جالب بود نيست(!).

بعدشم نمي دونم چرا از اين شكل و شمايل وبلاگمون خسته شدم و شايد اگه حوصله و وقت داشتم دوباره طراحيش كنم. اگه پيشنهادي دارين دريغ نكنيد. (لطقا نگين به جاي فنجون سماور بذارم)

در كمال تعجب از اين نوشته خوشم اومد. (سيب جان، فقط يك كمي خلاصه تر مي نوشتي بهتر ميشد)

داشتم بعضي نوشته هاي قبلي توي گپ را مرور مي كردم به اين يكي برخورد كردم. خودم خوشم اومد!

از دوستاني كه درباره هتل در رشت راهنمائي كردند متشكرم.
لينك خبر BBC در مطلب زير نادرست بود كه اصلاح شد.

۱۳۸۲ شهریور ۱۹, چهارشنبه

يك مورد SARS از سنگاپور گزارش شده. اين مورد مرد 27 ساله اي است كه كارمند آزمايشگاه بوده. گرچه سازمان جهاني بهداشت احتمال يك تصادف آزمايشگاهي را منتفي نمي داند، از سنگاپور خواسته است در اين مورد شفاف برخورد كند. هيچ محدوديت سفري براي سنگاپور وضع نشده و هيچ مورد ثانويه اي گزارش نشده است. خبر بخش فارسي BBC را هم در اين مورد بخوانيد.
بد نيست سري هم به توصيه هاي WHO در مورد واكسن انفلوانزا بزنيد.

۱۳۸۲ شهریور ۱۶, یکشنبه

پاريسكوپ

تجربه من بعد از سفر تايوان نشون داد كه اهل مطلب دنباله دار و سفرنامه نوشتن نيستم. براي همين تصميم گرفتم فقط تكه هاي جالبتر سفر فرانسه رو هر وقت شد اينجا بگذارم.
*****
آدم كي موفق مي شه يه تصوير ذهني مناسبي از دنيا پيدا كنه؟ كي مي تونه به فرمولي ذهني برسه كه كم و بيش بتونه دنيا رو با اون تفسير كنه؟ بعد از اينكه سنش رسيد به n سالگي؟ وقتي چندين سال از عمرش رو تو دانشگاه و سر كلاس درس گذروند؟ وقتي n تا سفر رفت؟ وقتي خيلي دوست و آشنا داشت؟ وقتي خيلي كتاب خوند؟
متاسفانه من به اين نتيجه رسيدم كه همه فرمولهاي ذهني آدم و تفاسيرش از دنيا رو بايد دور بريزه وقتي توي فصل توريسم قدم توي شانزه ليزه گذاشت. چون يه دفعه حس مي كني تمام دنيا رو در همين طول نا قابل كه مشاهده مي كنين و در فرصت زماني كوتاهي كه براي قدم زدن داريد چلوندن. اونوقت كيه كه بتونه ادعا كنه مي تونه همه اين دنياي فشرده شده رو درك كنه!



شايد هم اين خداحافظي از اثرات همين موضوع بوده!

۱۳۸۲ شهریور ۱۰, دوشنبه

يك كلمه كه اسم توست...

فكر كردم محاله من رو ببخشي. بخصوص وقتي تا من رو ديدي زدي زير گريه. درسته من نتونستم بيام پيشوازت ولي مگه باهات صحبت نكردم؟ مگه قرارمون براي سه هفته ديگه نبود؟ ولي وقتي همون بار اول دستم رو گرفتي و با اون چشماي معصوم بهم لبخند زدي فهميدم همه چيز درست شده. آشتي كرديم، آشتي آشتي. مگه دل ابريشميت طاقت قهر كردن داره؟ مگه عاشقي دلسوخته تر از من پيدا مي كني؟
ولي تقصير من هم نبود. قرار بود شب بيام تهران. ولي اين پرواز لعنتي كه دير كرد و منو 10 ساعت تو دوبي معطل كرد باعث شد نتونم به موقع برسم. صبح زود زنگ زدم تهران. انگار بهم الهام شده بود. ولي وقتي شنيدم واقعاً، بي خبر و سرزده اومدي، كاري نتونستم كنم جز اينكه جلوي كارمندهاي هواپپمايي امارات بگم چه ايرلاين مزخرفيه (كه خيلي هم اينطورنيست) و بزنم بيرون... هواي دوبي خيلي شرجي بود و بخاري كه روي شيشه عينكم نشست باعث شد نه من بتونم جايي رو ببينم نه كسي چشماي منو ...