۱۳۸۱ اسفند ۸, پنجشنبه

من و شوراي شهر!

خواننده هاي ما الان دارن پيش خودشون مي گن چرا اينا از جريانات روز غافلن؟ دنيا رو آب ببره اينا رو خواب مي بره. براي اينکه ثابت کنيم از قافله غافل نبوده، بلکه جلو هم باشيم اول اين رو ببينيد:



روز جهاني عشق منو ياد روز جهاني کودک و تلويزيون ميندازه. اگه فکر کردين اين کارت والنتينيه که يکي واسه دوست دخترش فرستاده اشتباه کردين. اين يه جور تبليغ سوپر پست مدرنه! ملاحظه بفرماييد:





خواننده هاي قديميتر ما ميپرسن پس متاوبلاگ اين پنجشنبه چي شد؟ خدا وکيلي کدوم وبلاگ فارسي مطلبي به بانمکي اين داشت که من نقل کنم؟

۱۳۸۱ اسفند ۶, سه‌شنبه

صبح: دو دوز الويس پريسلي. محققين Susan when she tried، Shake a hand، Last farewell و Fairy tale رو توصيه کرده اند. البته اگه اينها در دسترس نبود ميتونيد از مشابهشون استفاده کنين ولي مواردي از حساسيت شديد به Heart break Hotel از ماسدونياي شرقي گزارش شده.
نيمروز: سهراب سپهري يا فروغ يه دوز. مواظب باشين over نشين. سهراب
12% ميزان بهبوديش تو مطالعات قبلي بهتر بوده. شاملو هنوز در مراحل آزمايشيه.
ظهر: دو دوز داخل وريدي کانون پاچلبل با يه کوارتت از موتزارت. در يه مورد مصرف تنهاي کوارتت موتزارت باعث مرگ آني شده.
بعد از ظهر: آملي پولن يا آبي کيشلوفسکي. مصرف توام اينها خطري نداره. اگه هيچ کدوم در دسترس نبود مي تونين از زندگي دوگانه ورونيک، شب امريکايي يا پلهاي مديسون کانتي استفاده کنين ولي مواظب صحنه خداحافظي دومي باشين. در مورد فيلمهاي ديگه شواهد کافي وجود نداره. کازابلانکا بدليل عوارض قلبي از بازار خارج شده.
شب: پائولاي ايزابل آلنده. در مدارک قديمي اين کتابها هم ذکر شده اند: ابلوموف، سووشون، بازمانده روز، هرچيزي از مارکز و امريکايي آرام.
قبل از خواب: تکرار داروي ظهر.
يه نکته عملي: فراغتي و کتابي و گوشه چمني...
والسلام

۱۳۸۱ اسفند ۵, دوشنبه

به فرشيد قول داده بودم داستان شب چهارم رو بذارم يه مدتي اولين مطلب بمونه. نشد. از فرشيد و علاقمندان پروپاقرص مطالبش عذر ميخوام.
*****
خوب اين يه واقعيته. حتي هر بچه کوچولوي شش ماهه هم مجبوره اين واقعيت رو درک کنه، چه برسه به يه نفر که ماشا الله... اون واقعيت اينه: "شکست يه پديده واقعيه. براي همه پيش مياد، اشکال مختلف داره، از پيش خبر نميکنه، به لياقت، توانايي، چه ميدونم به هيچ چيز طرف نگاه نميکنه و به احساسات و جووني کسي هم رحم نميکنه. اگه نميخواي خودکشي کني بايد قبولش کني."
فقط يه سوال از خداي محترم دارم: چرا همش با هم تو يه روز!!؟؟ راست گفته بود اوني که مي گفت خدا درام تخت دوست نداره.
تا کتري نسوخته برم از رو اجاق برش دارم. ديگه تحمل اين يکي رو ندارم...
*****
"بهتر آنست که بر خيزم،
رنگ را بردارم،
روي تنهايي خود نقشه مرغي بکشم..."

۱۳۸۱ اسفند ۴, یکشنبه

داستان كوتاه: شب چهارم

ياس منگولا اونشب تا ديروقت سر كوچه ايستاده بود. دندوناش داشت از سرما به هم مي خورد. خيلي سردش بود ولي هوا خيلي تاريك بود!
با دوستاش شرط بسته بود كه مي تونه اونجا وايسه و زاغ سياه مردمو چوب بزنه. تازه ممكن بود بتونه تخمه هم بشكنه. ولي امكان نداشت بتونه پشت كفششو بخوابونه.
داشت فكرهاي فرهنگي هنري پست مدرن ميكرد كه ديد يه هيكل نتراشيده نخراشيده از تو تاريكي داره به طرفش حركت مي كنه.
اون هيكل وقتي بهش نزديك شد يه لبخند الكي بهش تحويل داد. ياس منگولا تا حالا نديده بود كه دندون كسي اونقدر برق بزنه. بعد جو گرفتش و به يارو گفت من ياس شنگولا هستم. تو كي هستي؟ يارو هم نفس نفس زنان گفت من ابرام چار شاخم. البته صداش خيلي لرزه بر اندام ياس منگولا مينداخت كه اين خودش به بار معنوي ماجرا اضافه مي كرد. بعد ابرام به ياس منگولا گفت كه اون چيه تو دستت گرفتي؟ كيك برام آوردي؟!
ياس منگولا گفت آره! من يه كاره دو ساعته اينجا ايستادم تا بياي اينو بگيري بخوري. بعدش هم با دندونهاي لرزان دستشو دراز كرد و اون كيكو داد به ابرام.
ابرام هم اونو گرفت و تندي خورد. كيك هنوز به يك سوم تحتاني مري ابرام نرسيده بود كه سرش گيج رفت و افتاد و داد كشيد: كجايي كه ابرامتو كشتن!!! بعد با چشماي نيمه باز به ياس منگولا نگاه كرد و منتظر ديالوگ اون موند.
ياس منگولا گفت: من اسمم ياس منگولاست نه ياس شنگولا. ابرام هم گفت من هم ابرام چشم پهنم نه ابرام چار شاخ. بعدش هم خيلي رمانتيك مرد.

فرشيد - فوريهً سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و يك شمسي خورشيدي

نتيجه اخلاقي: اگه فهميدين نتيجه شب سوم چي بود اينو هم مي فهمين.
نتيجه دوستانه: ما مخلص همه داستان كوتاه نويسا هستيم.
نتيجه نهايي: اينو نوشتم كه بدونيد فرشيد اينجاست.

مژده: تصاوير زنده از تهران راه افتاد.

۱۳۸۱ اسفند ۳, شنبه

پيام بازرگاني

البته يه خورده جريانش پيچيده است. يکي از دوستان بسيار خوب من که يه موسسه خوب زبان داره (سايتشون فعلاً خرابه) چون ميدونست وبلاگ ما روزي نزديک صد بلکه هزار هزار (!) خواننده داره از بنده خواست در يافتن يه همکار کمککشون کنم. متن آگهي به اين شرحه:
"يک موسسه فرهنگي براي امور دفتري نياز به همکار خانم آشنا به کامپيوتر و ترجيحاً MS Word براي شيفت بعد از ظهر (ساعت 9-4) دارد. متقاضيان با شماره 6495164 تماس بگيرند يا به اين آدرس ايميل بزنند."
اولاً اگه من بودم يه شرط "وبلاگ خوان"! هم به اين شروط اضافه مي کردم. ثانياً به اين نتيجه رسيدم که از اين به بعد مي تونم حسابي آگهي بگيرم و بيزينسي را بندازم. فرشيد هم که پيداش نيست که نسبت به پولا ادعايي داشته باشه.
اونايي که شرايطشون ميخوره که هيچ. بقيه واسه اينکه دست خالي از وبلاگ نرن مي تونن به اين موزه مشهورترين خالي بنديهاي تاريخ برن يا دوباره داستان منو بخونن!

۱۳۸۱ اسفند ۱, پنجشنبه

اين بار آليس از شگفتزار به دنياي ما اومده و اينبار حرفايي زده كه خيلي طبيعين و ملموس:
" ... از کاری که متنفرم تو ایران کافی شاپ رفتنه! نمی خوام به قشر کافی شاپ رو توهین کنم ولی خداییش تماشای سر و ریخت این بچه سوسولا و هی زر زر زنگ زدن مبایلشون و فرفر سیگار کشیدن دختراشون با اون دک و پز و قیافه حالم رو بد می کنه ...... چی شد ؟ چرا لجت گرفت از این توضیح با شرح جزئيات؟ چپ و راست مردم تو وبلاگاشون از این مزخرفات می نویسن هیچ کس هم هیچی بهشون نمی گه ،حالا به من که رسید کار بدی شد؟؟ ...... در شب با درختهای پر برف عکس گرفتیم. با دوربین دیجیتال من ،آره،اینم می گم که بدونین من دوربین دیجیتال دارم ...... حالا اگر دیشب سان سیتی بودین و یه دخترپر حرف دیدن که یه ژاکت زرشکی پوشیده بود و هی با روسریش ور می رفت بدونین من بودم ... "
نوشته كاملش اينجاست.



۱۳۸۱ بهمن ۳۰, چهارشنبه

شب سوم

اون شب شب سوم بود. بيخوابي و سرما داشت كار خودشو مي كرد. تنها آرزوي سرباز اين بود كه بره تو آسايشگاه و بخوابه. ولي ياد شرطي مي افتاد كه با حسن بسته بود.
- سر شب دوم خوابت مي گيره بر مي گردي.
- من از اين بيشتر هم بيخوابي كشيدم. سه شب كه چيزي نيست.
ولي حالا مثل زهي كه تا آخر كشيده باشن داشت در ميرفت…
*****
دخترك اون شب هم پيداش شد. هر دوشب اين كار رو كرده بود. اول يه سر كوچيك از پشت تپه خاك پيدا مي شد. ده دقيقه نگاهش مي كرد. بعد انگار كه چيز مهمي رو فراموش كرده باشه بدو بدو ميرفت يه جايي كه سرباز نمي ديد. نيم ساعت بعد بر مي گشت. انگار چيزي جا گذاشته باشه. اين بار هيكل كوچولوش رو هم نشون ميداد. بعد همونجا مي نشست. چشم از سرباز بر نميداشت. سرباز سر پست بود، جرات نمي كرد باهاش حرف بزنه. اگه دژبان ميديد… شب دوم دل رو به دريا زده بود و ازش پرسيده بود "خونه تون كجاست؟" دخترك همونطور كه نشسته بود برگشت و به يه جاي مبهمي تو دور دست اشاره كرد. سرباز هرچي نگاه كرد چيزي نديد و ديگه سوالي نكرد.
ولي امشب فرق مي كرد. بيخوابي سه شب داشت ديوونه اش مي كرد. به دختر لبخند زد و اشاره كرد كه جلوتر بياد. دخترك با سر به زير افتاده جلو اومد. براي سرباز رفتارهاش جالب بود. يه جوري راحت بود و همين راحتي دوست داشتنيش كرده بود. سرباز پرسيد "اسمت چيه؟" دخترك چيزي زير لب گفت. سرباز زانو زد تا صداشو بشنوه. "نشنيدم" يه صداي زير آهنگين گفت "گلناز."
- چه اسم قشنگي.
- اسم تو چيه؟
- علي
نميدونست چرا دروغ گفت. همين جوري تعليمات سربازي بهش مي گفت نبايد به هرغريبه اي اعتماد کنه. خواست بپرسه چرا هرشب مياي اينجا، ولي منصرف شد. ترسيد غريبي كنه و بذاره بره. دخترك داشت ميلرزيد. "سردته؟" سرشو به علامت نفي بالا برد. سرباز كتش رو در آورد و روي دوش دختر انداخت. لپاي دخترك گل انداخت. "مامانت كجاست؟" دخترك دوباره برگشت و به نقطه‌اي دور و ناپيدا اشاره كرد. وقتي سرشو برگردوند سرباز فرصت كرد چشماشو ببينه. هيچ وقت نديده بود چشمي اونقدر برق بزنه. مثل اين بود كه يه جفت ستاره تو صورتش كار گذاشتن. اونوقت دخترك دست كرد تو جيبش. سرباز از روي غريزه سربازيش دست به تفنگ برد. چشمش افتاد به دست دخترك. يه جسم قهوه اي كوچيك تو دستش بود. سرباز برش داشت، يه كيك كوچولوي سفت شده بود. تو دلش گفت پس سه روزه اينو مي خواي به من بدي؟ ولي فقط لبخند زد. كيك رو نصف كرد و نصفش رو به دختر داد. هردوتايي كيكشون رو خوردند. كيك سفت بود و بوي موندگي ميداد ولي سرباز تا بحال چيزي به اون خوشمزگي نخورده بود. كيك كه تموم شد دخترك اين پا اون پا كرد. "من بايد برم." سرباز شك كرد. نكنه كيك همينطوري تو جيب دخترك بوده و از روي ادب تعارف كرده بود. "باشه. مرسي از كيكت، خيلي خوشمزه بود. واقعاً براي من آورده بوديش؟" لپاي دختر بازم گل انداخت "آره براي تو آورده بودم." كت رو پس داد. "بازم مياي؟" دخترك سرشو رو به علامت آره تكون داد و برگشت كه بره. سرباز يه آن گفت "ببين من دروغ گفتم. اسمم سهرابه." دخترك مكثي كرد و گفت "منم سحرم." و دويد و ستاره هاي چشمش پشت اون تاريكي كه ميگفت خونه شونه ناپديد شد…
آرش- بهمن 1381

۱۳۸۱ بهمن ۲۷, یکشنبه

مرسي از دوستاني که در مورد داستان نظر دادن. جوابهاشون بمونه براي بعد. خيلي خوشحال ميشم اگه داستان رو نقد کنين که بعد من اين نقدها رو تو وبلاگ بذارم و در موردشون بيشتر "گپ" بزنيم. عين کاري که مجهول مي کنه.
*****
چند روز پيش يه تعريف جالب از اخلاق شنيدم. يه آقاي بسيار محترم و جا افتاده اي توي غذاخوري نشسته بود و در مناقب يه آقاي دکتري- که فلو بود، يعني دوره آموزشي فوق تخصصيشو ميگذروند- داشت داد سخن ميداد. چند نفر هم دورش بودن و اونها هم هي تاييد مي کردن. بحث سواد گذشت و رسيدن به اخلاق. اونقد تعريف کردن که من موندم اين مرد نوراني کيه. بعد اون آقا محترمه اومد يه مثال بزنه. گفت "اين پسر جواهره. اصلاً از نظر اخلاقي بايد معلم همه باشه. هر چي بهش مي گي ميگه چشم (!! کور شم اگه دروغ بگم!) اون روز با دکتر X (رئيس همه اون آقايون) سر يه موضوعي (علمي) بحث شد. آخرش اين آقاي دکتر با اينکه حق باهاش بود گفت حق با دکتر Xـه! اصلاً ملکه اخلاقه. من هميشه به همه ميگم ايشون فلوي ما و استاد اخلاق هستن. آقاي ... نميشه يه جوري تعهدش رو بخريم تهران بمونه؟..." ببينم اين جريان آشنا نيست؟ "اي جونم!" (به سبک برره!) مثل اينکه تو اين مملکت فعلاً چاپلوسي (و بقولي پاچه خاري!) مهمترين ارزش اخلاقي شده!
*****
اين دوستان ماهنامه دنياي کامپيوتر و ارتباطات عسک (!) مارو انداختن تو سايتشون. انصافاً خوش عسک بوديم ها! نميدونم عسک بقيه کجاست. هرکي ميدونه به ما هم بگه!
*****
دوستداران صادق هدايت ميتونن سايت خوش استيلي شامل زندگينامه و يک سري از آثارش رو اينجا ببينن. عرض کردم "دوستداران" ايشون!
*****
ببخشيد يه سوال مهمي دارم: اينا جداً ديوونه هستن يا خودشونو زدن به اون راه؟!!
*****
دختر دايي (!) گم شده!
کسي يه وبلاگ نويس گم شده نديده؟ لطفاً او را به من معرفي کرده، خانواده اي را از نگراني برهانيد.

۱۳۸۱ بهمن ۲۱, دوشنبه

چه کسي ژان لويي ترينيتان را کُشت؟

اون روز هم مثل همه روز ها بود. صبح ساعت 7 از خواب بيدار شدم. باز هم با عجله کارهامو کردم تا راه بيفتم. پيتر از پنج صبح بيدار بود و داشت با اسباب بازي جديدش بازي مي کرد. ازش پرسيدم "نميري سر کار؟" سرشو بالا کرد: "چرا. الان." يه مکعب روبيک جديد اختراع کرده بود که ظاهراً اضلاعش بزرگتر بودن و قوانين پيچيده تري داشت. من بايد بيرون ميرفتم...
*****
پيرزن رو هر روز مي ديدم. همسايه مون بود. با اينکه نزديک 80 سالش بود يه جوري دوست داشتني بود. من رو ياد مادر بزرگ مرحومم مي انداخت.
- سلام خانم پتي.
-سلام دخترم. صبح قشنگيه.
به نظرم حتي اسم منو نمي دونست. شايد يادش مي رفت. هميشه کارش بود. با من از خونه ميزد بيرون. از خودم ميپرسيدم براي چي اينکار رو مي کنه. اونروز تصميم گرفتم زاغ سياشو چوب بزنم. مي تونستم يه کم دير برم. رئيس رفته بود يه کشوري با يه اسم عجيب و غريب و من کار فوريي نداشتم که بکنم. از دور پاييدمش. با اون سرعتي که اون حرکت مي کرد کار سختي بود. بايد هر لحظه واميستادم و وانمود مي کردم سرم گرم چيزيه. بالاخره جلوي دکه روزنامه فروشي وايستاد. رفت تو و با يه لوموند اومد بيرون! ازش خوشم اومد. با اين سن و سال نيم ساعت پياده ميومد تا يه روزنامه بخره.
هنوز نميدونم چرا تصميم گرفتم اون کار رو بکنم. فردا صبح نيم ساعت زودتر بيرون زدم. پيتر بازم مشغول مکعب نازنينش بود. سريع رفتم دکه روزنامه فروشي. دکه تعطيل بود ولي روزنامه ها رو کنار دکه گذاشته بودن. يه لوموند برداشتم و پولش رو از لاي در انداختم تو. به دو خودم رو به خونه خانم پتي رسوندم و روزنامه رو با يادداشتي که از قبل آماده کرده بودم جلوي در گذاشتم: "سرکار خانم پتي. با توجه به اينکه شما در قرعه کشي خوانندگان مرتب ما که از ميان افراد معرفي شده توسط دکه هاي روزنامه فروشي انجام شده انتخاب شده ايد، از امروز به مدت يکسال لوموند را بصورت مجاني در منزل دريافت خواهيد کرد. ارادتمند- ژان لويي ترينيتان، مدير فروش"
مو لاي درزش نمي رفت. اسم ژان لويي ترينيتان را از توي روزنامه در آورده بودم و بعيد بود خانم پتي اونقدر حوصله داشته باشه که در مورد اين قضيه پيگيري کنه. پشت درخت واستادم و تماشا کردم. سر ساعت بيرون اومد ولي با ديدن روزنامه ميخکوب شد. عينک مطالعه اش رو در آورد و يادداشت رو به آرومي خوند (يه ربع طول کشيد) بعد نگاهي از روي حق شناسي به اطراف کرد و برگشت تو.
سرکار همش تو فکر خانم پتي بودم. به نظرم رسيد بايد نقش ژان لويي ترينيتان رو به تمامي و با مهارت بازي کنم. عصر با صاحب دکه حرف زدم. قرار شد اول ماه حساب کنم و هر روز يه لوموند بردارم. تازه يه نامه با امضاي ژان لويي ترينيتان داشت که به يه بهونه اي ازش گرفتم و از روي امضاش تمرين کردم. شب در حالي که پيتر درحال ور رفتن با مکعبش بود، به بقيه نقشه ام فکر مي کردم. با پيتر حرفي در اين مورد نزدم. وقتي يه معماي جديد کشف مي کرد تا تمومش نميکرد نميتونست داده جديدي وارد مغزش کنه.
*****
روز دهم يا يازدهم بود. وقتي روزنامه رو گذاشتم ديدم يه نامه گذاشته. با عجله خودم رو به مترو رسوندم تا نامه رو باز کنم. روي يه کاغذ کاهي با دستخط لرزان نوشته بود "سرکار آقاي (کلمه خانم رو نوشته بود و بعد خط زده بود) ژان لويي ترينيتان! (علامت تعجب هم گذاشته بود) از اينکه هرروز به خاطر من زودتر از خانه بيرون مياييد متشکرم!" همين. ماتم برد! پيرزن رو دست کم گرفته بودم. "هرروز به خاطر من زودتر از خانه بيرون مياييد" حتماً از پنجره نگاه مي کرده. حتي کلمه خانم رو نوشته و بعد خط زده بود. ولي زود فهميدم. اين يه راز بود بين من و اون. اون نميخواست منو از نقشه ام نا اميد کنه يا با يه تشکر معمولي ارزش کارم رو کم کنه. بعضي چيزا براي گفتن نيست. اين يعني "ميدونم کار خودته و لي بيا قرار بذاريم به روي خودمون نياريم و به اين بازي دلپذير ادامه بديم!" فردا صبح يه نامه براش گذاشتم " سرکار خانم پتي. از مراحم شما متشکرم. هدف ما خوشنودي شماست. همان کسي که ميدانيد: ژان لويي ترينيتان!!"
*****
يه ماه از اين جريان گذاشت. ژان لويي ترينيتان به خوبي و خوشي به کار خشنود کردن مادام پتي مشغول بود و پيتر همچنان مکعب حل مي کرد. تو اين مدت چند بار خانم پتي رو ديدم. ولي هيچکدوم به رومون نياورديم که بينمون اتفاقي افتاده. ولي به نظرم ميرسيد که با مهربوني بيشتري نگام ميکنه و باهام حرف ميزنه.
اين ماجرا گذشت تا روزي رسيد که پيتر مکعبش رو حل کرد. يکشنبه بود و من که تازه از حموم در اومده بودم متوجه شدم دمغه. فهميدم مکعب رو حل کرده. هميشه اينطور بود. کلي زحمت مي کشيد تا معمايي رو حل کنه، بعد از از دست دادن موضوعي که مشغولش کنه ناراحت ميشد. من که حوصله نداشتم به حرفاي اون، که ميخواست مثل مادر مرده ها از بي حوصلگيش گله کنه گوش کنم، زدم بيرون. هواي آفتابي خوبي بود. توي ميدون مردم داشتن از کليسا ميومدن بيرون. خانم پتي رو ديدم که با زن چاق همسايه حرف ميزد. تا منو ديد صدام کرد "ژوزفين! ژوزفين عزيزم بيا اينجا" پس اسم منو ميدونست! رفتم جلو وسلام کردم. "سلام عزيزم! خانم بريشاي عزيز. نميدونين اين دختر چه جواهريه. هرروز صبح ميره براي من روزنامه ميخره. البته من تا ديروز نميدونستم. حتي اسمش رو هم نميدونستم. ديروز اين همسايه ايتالياييمون، آلفردو، بهم گفت..."
*****
از فردا راهم رو کج کردم که از جلوي دکه روزنامه فروشي رد نشم...

آرش-بهمن 1381

*****
گرچه کاملاً به داستان نامربوطه ولي حيفم اومد اين کاريکاتور جديد بن بست رو در مورد کاپوچينو نبينين. واقعاً بازي قشنگي با پدرخوانده و قضيه مافياي وبلاگ نويسي کرده!

۱۳۸۱ بهمن ۲۰, یکشنبه

I strongly suggest that you listen to:
“The last goodbye” from Atomic Kitten!
Its first 20 seconds is real WOW!
Any comment?

۱۳۸۱ بهمن ۱۶, چهارشنبه

من و جشنواره-2

ديروز



ميکروکاسموس (ژاک پرن، فرانسه-1996) تا بحال براي يه سوسک شاخدار هورا کشيدين؟ يا شده صحنه اي رومانتيک (واقعاً رومانتيک!) با شرکت دوتا حلزون ببينين؟ اگه نشده پس حتماً ميکروکاسموس رو ببينين. فيلمهاي مستندي که تو تلويزيون در مورد حيات وحش و اينا ديدين فراموش کنين. کار سازندگان فراتر از يه تصويربرداري فوق العاده (واقعاً فوق العاده) و صدابرداري بي نظير (واقعاً بي نظير) بوده. اونا تونستن به حشرات جون بدن و اونها رو از نيکل کيدمن و ژرار دو پارديو جذابتر نشون بدن!! باور کنين!
ارزش گذاري: ****
يه سوال اساسي: يکي نميتونه به صاحب سينما عصر جديد يه وام بده که بتونه هم کيفيت صدا و تصوير سالنهاشو خوب کنه و هم چندتا صندلي آبرومند بخره؟
يه خبر جالب و دست اول: مي خواستم لينک سينما عصرجديد رو بذارم که متوجه شدم هک شده! شايد کار يه تماشاچي ناراضي بوده!! اينو ببينين.

بولينگ براي کلمباين (مايکل مور، امريکا-2002) فيلم نيمه مستندي که با دست آويز قرار دادن ماجراي کشتار تعدادي از بچه هاي مدرسه کلمباين به دست همکلاسيهايشان موضوع خشونت و اسلحه در آمريکا را به تصوير مي کشه. فيلم بدي نبود ولي فيلمساز بعضاً با لحني ژورناليستي به موضوع نگاه ميکنه و استدلالهاي سطحي مي کنه. براي مثال وقتي مي خواد ثابت کنه که در کانادا هم به اندازه امريکا سياهپوست هست با نشون دادن چند گروه سياهپوست توي تورنتو اينکار رو مي کنه!! نقاط قوت: مصاحبه بسيار جالب با چارلتون هستون که حسابي ضايعش مي کنه. اين نتيجه گيري که خشونت در جامعه امريکا بيشتر زاييده فرهنگ مصرف گراييه که با ايجاد ترس، سعي در جلب مشتري داره.
ارزش گذاري: **

فردا

فرهنگ ساعت 11 و 19:30 بي خوابي (کريستوفر نولان، امريکا-2002)
فلسطين 1 ساعت 17 مجوز عبور (برتران تاورنيه، فرانسه-2001)
فلسطين 2 ساعت 12 مجوز عبور (برتران تاورنيه، فرانسه-2001)
عصر جديد 2 ساعت 10 و 18 عروسکها (تاکشي کيتانو، ژاپن-2002)
*****
راستي ميتونين وبلاگتون رو جزء وبلاگهاي فارسي تو پوپدکس ثبت کنين.

۱۳۸۱ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

من و جشنواره-1

عين مال خارج!
اين امتحان آمار شکرخدا تموم شد و من از ديروز زندگي جشنواره ايم رو شروع کردم. تا آخر جشنواره -اگه بشه- يه سري مطلب داريم با همين عنواني که ميبينين (من و جشنواره). اين مطلب سه قسمت داره: ديروز (شرح فيلمهايي که ديدم و نظرم در مورد اونها يا کل جشنواره و يه کيفيت گذاري شخصي از بي ستاره تا چهار ستاره)، امروز (فيلمهاي خوبي که امروز ميتونين ببينين) و فردا (فيلمهاي خوب روزهاي آينده). اينهم از اول کار بگم که من تو جشنواره فقط سراغ فيلمهاي خارجي ميرم و اينجا معرفي فيلم ايراني نخواهيم داشت مگر موارد استثنايي.

ديروز

مرد بدون گذشته (آکي کورسماکي، فنلاند-2002) نامزد نخل طلاي کن و برنده جايزه بهترين بازيگر مرد و جايزه ويژه هيات داوران کن. نامزد سزار و اسکار اروپايي. يه فيلم خوش ساخت با همون فضاي سرد و بي احساس کارهاي کوريسماکي. آدمهاي حاشيه اي اسير دموکراسي به ظاهر کارامد يه کشور به ظاهر آروم. هيچ فکر مي کردين هلسينکي يه جاي اينقدر خطرناک با اينهمه بي خانمان باشه؟
ارزش گذاري: ***
حاشيه: کيفيت نمايش سينما فرهنگ طبق معمول خوب بود. زير نويسها گاهي غلط يا ناقص بودن و گاهي اعصاب خرد کن. صف؟ قابل تحمل، نه چندان شلوغ که غير ممکن به نظر بياد.

امروز

سينما فرهنگ ساعت 11 و 19:30 بولينگ براي کلمباين (مايکل مور، امريکا-2002)
عصر جديد 1 ساعت 11 شهر اشباح (انيميشن، ژاپن-2001)
فلسطين 3 ساعت 11 قتل (کوبريک، امريکا-1956)
فلسطين 3 ساعت 15:30 صبح بخير (ياساجيرو ازو، ژاپن-1959): به نظر من بهترين فيلم اوزوست. اگه تو تلويزيون نديدينش بشتابيد!

فردا

سينما فرهنگ ساعت 16 بولينگ براي کلمباين (مايکل مور، امريکا-2002)
عصر جديد 2 ساعت 12 ميکروکاسموس (ژاک پرن، فرانسه-1996): ببينين اگه حوصله فيلم حشره اي ندارين صف رو شلوغ نکنين. من فردا مي خوام اينو ببينم!
*************
هومن کجايي که بي تو جشنواره صفا نداره. يادته چندتا فيلم کوروساوا به زبان اصلي بدون زيرنويس ديديم؟ چند تا فيلم فقط من و تو توي سالن بوديم؟ هر فيلم عتيقه اي که يکيمون ميرفت حتماً اون يکي رو ميديد؟ جشنواره هم جشنواره هاي قديم!

۱۳۸۱ بهمن ۱۲, شنبه

خوب امروز آماده شده بودم که يه داستان کوتاه بنويسم. ولي چون يه سري مطالب قاطي هم شد، فعلاً اين مطلب کوتاه رو داشته باشين تا فردا:

هودر گفته است: "آمار ند‌ستتز تاحدودی وضعيت وب‌لاگ‌های فارسی را از نظر تعداد بيننده نشان می‌دهد." البته به اين دليل که nedstats روي همه وبلاگهاي فارسي نيست، همونطور که هودر هم اشاره کرده "تا حدودي" قابل تعميم است. مشکل اصلي ديگه اينه که همه وبلاگهاي فارسي تحت اون category مورد نظر هودر(Personal general) طبقه بندي نشدن. درست يا غلط، به هر حال تعدادي از وبلاگها زير category هاي ديگه اي هستن. براي مثال، Iranian girl، همين گپ خودمون و خانوم گل تو گروه Information and documentation general هستن. از اون بامزه تر اينه که يه category داريم به اسم weblogs که زيرمجموعه کامپيوتر و اينترنته و وبلاگهايي پربيننده مثل جارچي، دانلود مجاني، دنياي کامپيوتر و يک کليک براي هميشه (وخيليهاي ديگه) اونجا هستن. به هرحال بعضيها از روي فرم و بعضيها از روي محتوا وبلاگشون رو دسته بندي کردن.هزار سايت پر بيننده ايراني هم اين مشکل رو داره که خيليهاشون وبلاگ نيستن. من دلم ميخواد بدونم کسي راهي به نظرش مي رسه که بشه همه وبلاگهاي فارسي رو (يا بيشترشون رو) از نظر تعداد ويزيتور دسته بندي کرد؟
*****
"به نظر من، بهترين کشور در ميان کشورهای عربی، لبنان است. جايي كه همه در آن خيلی شيک و مدرن هستند. دختر سوم من در لبنان به دنيا آمد. وقتي او را به خانه آورديم، سرايدارمان آرام آمد و از راننده ما پرسيد بچه دختر است يا پسر؟ بعد هم آمد پيش من و به جای تبريک گفت: ناراحت نباش. خدا بزرگ است. می خواهم بگويم که اين چيزها اصلا در ايران نيست."- قسمت دوم مصاحبه جنجالي (!) آقاي ابطحي، معاون پارلماني رئيس جمهور رو با کاپوچينو بخونين.