۱۳۸۲ شهریور ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۱۹, چهارشنبه
يك مورد SARS از سنگاپور گزارش شده. اين مورد مرد 27 ساله اي است كه كارمند آزمايشگاه بوده. گرچه سازمان جهاني بهداشت احتمال يك تصادف آزمايشگاهي را منتفي نمي داند، از سنگاپور خواسته است در اين مورد شفاف برخورد كند. هيچ محدوديت سفري براي سنگاپور وضع نشده و هيچ مورد ثانويه اي گزارش نشده است. خبر بخش فارسي BBC را هم در اين مورد بخوانيد.
بد نيست سري هم به توصيه هاي WHO در مورد واكسن انفلوانزا بزنيد.
بد نيست سري هم به توصيه هاي WHO در مورد واكسن انفلوانزا بزنيد.
۱۳۸۲ شهریور ۱۶, یکشنبه
پاريسكوپ
تجربه من بعد از سفر تايوان نشون داد كه اهل مطلب دنباله دار و سفرنامه نوشتن نيستم. براي همين تصميم گرفتم فقط تكه هاي جالبتر سفر فرانسه رو هر وقت شد اينجا بگذارم.
*****
آدم كي موفق مي شه يه تصوير ذهني مناسبي از دنيا پيدا كنه؟ كي مي تونه به فرمولي ذهني برسه كه كم و بيش بتونه دنيا رو با اون تفسير كنه؟ بعد از اينكه سنش رسيد به n سالگي؟ وقتي چندين سال از عمرش رو تو دانشگاه و سر كلاس درس گذروند؟ وقتي n تا سفر رفت؟ وقتي خيلي دوست و آشنا داشت؟ وقتي خيلي كتاب خوند؟
متاسفانه من به اين نتيجه رسيدم كه همه فرمولهاي ذهني آدم و تفاسيرش از دنيا رو بايد دور بريزه وقتي توي فصل توريسم قدم توي شانزه ليزه گذاشت. چون يه دفعه حس مي كني تمام دنيا رو در همين طول نا قابل كه مشاهده مي كنين و در فرصت زماني كوتاهي كه براي قدم زدن داريد چلوندن. اونوقت كيه كه بتونه ادعا كنه مي تونه همه اين دنياي فشرده شده رو درك كنه!
شايد هم اين خداحافظي از اثرات همين موضوع بوده!
تجربه من بعد از سفر تايوان نشون داد كه اهل مطلب دنباله دار و سفرنامه نوشتن نيستم. براي همين تصميم گرفتم فقط تكه هاي جالبتر سفر فرانسه رو هر وقت شد اينجا بگذارم.
*****
آدم كي موفق مي شه يه تصوير ذهني مناسبي از دنيا پيدا كنه؟ كي مي تونه به فرمولي ذهني برسه كه كم و بيش بتونه دنيا رو با اون تفسير كنه؟ بعد از اينكه سنش رسيد به n سالگي؟ وقتي چندين سال از عمرش رو تو دانشگاه و سر كلاس درس گذروند؟ وقتي n تا سفر رفت؟ وقتي خيلي دوست و آشنا داشت؟ وقتي خيلي كتاب خوند؟
متاسفانه من به اين نتيجه رسيدم كه همه فرمولهاي ذهني آدم و تفاسيرش از دنيا رو بايد دور بريزه وقتي توي فصل توريسم قدم توي شانزه ليزه گذاشت. چون يه دفعه حس مي كني تمام دنيا رو در همين طول نا قابل كه مشاهده مي كنين و در فرصت زماني كوتاهي كه براي قدم زدن داريد چلوندن. اونوقت كيه كه بتونه ادعا كنه مي تونه همه اين دنياي فشرده شده رو درك كنه!
شايد هم اين خداحافظي از اثرات همين موضوع بوده!
۱۳۸۲ شهریور ۱۰, دوشنبه
يك كلمه كه اسم توست...
فكر كردم محاله من رو ببخشي. بخصوص وقتي تا من رو ديدي زدي زير گريه. درسته من نتونستم بيام پيشوازت ولي مگه باهات صحبت نكردم؟ مگه قرارمون براي سه هفته ديگه نبود؟ ولي وقتي همون بار اول دستم رو گرفتي و با اون چشماي معصوم بهم لبخند زدي فهميدم همه چيز درست شده. آشتي كرديم، آشتي آشتي. مگه دل ابريشميت طاقت قهر كردن داره؟ مگه عاشقي دلسوخته تر از من پيدا مي كني؟
ولي تقصير من هم نبود. قرار بود شب بيام تهران. ولي اين پرواز لعنتي كه دير كرد و منو 10 ساعت تو دوبي معطل كرد باعث شد نتونم به موقع برسم. صبح زود زنگ زدم تهران. انگار بهم الهام شده بود. ولي وقتي شنيدم واقعاً، بي خبر و سرزده اومدي، كاري نتونستم كنم جز اينكه جلوي كارمندهاي هواپپمايي امارات بگم چه ايرلاين مزخرفيه (كه خيلي هم اينطورنيست) و بزنم بيرون... هواي دوبي خيلي شرجي بود و بخاري كه روي شيشه عينكم نشست باعث شد نه من بتونم جايي رو ببينم نه كسي چشماي منو ...
فكر كردم محاله من رو ببخشي. بخصوص وقتي تا من رو ديدي زدي زير گريه. درسته من نتونستم بيام پيشوازت ولي مگه باهات صحبت نكردم؟ مگه قرارمون براي سه هفته ديگه نبود؟ ولي وقتي همون بار اول دستم رو گرفتي و با اون چشماي معصوم بهم لبخند زدي فهميدم همه چيز درست شده. آشتي كرديم، آشتي آشتي. مگه دل ابريشميت طاقت قهر كردن داره؟ مگه عاشقي دلسوخته تر از من پيدا مي كني؟
ولي تقصير من هم نبود. قرار بود شب بيام تهران. ولي اين پرواز لعنتي كه دير كرد و منو 10 ساعت تو دوبي معطل كرد باعث شد نتونم به موقع برسم. صبح زود زنگ زدم تهران. انگار بهم الهام شده بود. ولي وقتي شنيدم واقعاً، بي خبر و سرزده اومدي، كاري نتونستم كنم جز اينكه جلوي كارمندهاي هواپپمايي امارات بگم چه ايرلاين مزخرفيه (كه خيلي هم اينطورنيست) و بزنم بيرون... هواي دوبي خيلي شرجي بود و بخاري كه روي شيشه عينكم نشست باعث شد نه من بتونم جايي رو ببينم نه كسي چشماي منو ...
۱۳۸۲ شهریور ۵, چهارشنبه
۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه
۱۳۸۲ مرداد ۳۰, پنجشنبه
à bientôt
فكر كردين از دستم راحت شدين؟ فكر كردين به همين راحتي و قبل از اينكه حسابي مختون رو هم بزنم ولتون مي كنم؟ نه جونم! اين چند روزه گرفتار برنامه ريزي براي يه سفر كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچولو بودم. سوغاتي براي هيچ كس نمي آرم. التماس نكنين!! هر كي مي خواد مي تونه خودش پول سوغاتيشو بده هر چي بخواد بيارم! اگه كسي هم پاريسه مي تونه اطلاع بده يه گردهمايي وبلاگي بر گذار كنيم. اگه اونجا دستم به كي برد و اينترنت مفت رسيد كه فبها! در غير اينصورت تا ده روز ديگه اعصابتون از دست من يكي راحته:
au revoir!
فكر كردين از دستم راحت شدين؟ فكر كردين به همين راحتي و قبل از اينكه حسابي مختون رو هم بزنم ولتون مي كنم؟ نه جونم! اين چند روزه گرفتار برنامه ريزي براي يه سفر كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچولو بودم. سوغاتي براي هيچ كس نمي آرم. التماس نكنين!! هر كي مي خواد مي تونه خودش پول سوغاتيشو بده هر چي بخواد بيارم! اگه كسي هم پاريسه مي تونه اطلاع بده يه گردهمايي وبلاگي بر گذار كنيم. اگه اونجا دستم به كي برد و اينترنت مفت رسيد كه فبها! در غير اينصورت تا ده روز ديگه اعصابتون از دست من يكي راحته:
au revoir!
۱۳۸۲ مرداد ۲۴, جمعه
و بدين سان است كه وبلاگي متولد مي شود...
گپ يكساله شد...
وبلاگ چيه؟
يادمه اوايل مرداد بود. يه سوال معصومانه فرشيد: "اين سايت رو ديدي؟" وبلاگ حسين درخشان (كه از يادداشتهاش توي روزنامه ها مي شناختمش) و اين كلمه (اون موقع نا مانوس): وبلاگ! اول يه وبلاگ انگليسي بود كه بيشتر از يك ويزيتور در هفته نداشت. بعد فرشيد گفت بيا وبلاگ فارسي بنويسيم. و قول داد اگه يكي در ميون هر دو مون بنويسيم وقتمون رو نمي گيره (متوجه هستين ديگه! وقت ايشون رو به هر حال نمي گيره!!) به هر حال اسم "گپ" پيشنهاد من بود و فرشيد چند روزي كار كرد تا استكان چاي آماده شد و فرش براي نشستن مهمونها انداخته شد!
يادمه شب اول كلي به متن افتتاحيه فكر كردم و نتيجه اش اين شد: "اگر بخواهيد با دوستتان "گپ" بزنيد، ولي ندانيد چطور يا کي، چكار مي كنيد؟" (ادامه).
از همون اول فرشيد به چيزهايي علاقه داشت كه من نداشتم و بالعكس! شايد به خاطر همين تنوع گپ براي خيليها جالب بود. مثلاً يادتونه كه فرشيد عاشق سيمپيوتر شده بود؟ (اول، دوم)
تو پيش نرفتي...
الان كه يادداشتهاي قديمي گپ رو نگاه مي كنم حس عجيبي دارم. اون روزها گپ بيشتر يه وبلاگ دوستانه بود و جاي پيامهايي به دوستان. نمي دونم آيا واقعاً الان بهتره يا اون موقع. اين رو شماها بايد بگين.
آيداهوي خصوصي من
خيلي از نوشته هاي گپ اوايل با سوالهايي از اين دست مواجه مي شد كه "اين در باره كي بود؟" يا "منظورت كي بوده؟" مثل اين نوشته كه خيلي هم دوستش دارم و به همين دلايل مجبور شدم در موردش توضيح بدم. من اوايل يه نگراني ديگه هم داشتم و اون اينكه همكارام و كسايي كه از نزديك منو ميشناختن چطور با نوشته هام بر خورد مي كنن. اين باعث مي شد كه خيلي حرفها رو سانسور كنم يا تغيير لحن بدم. خوشبختانه از طرف همگي با اين قضيه خيلي منطقي بر خورد شد و حساب اين آدم وبلاگ نويس از اون همكار يا دوست راحت جدا شد و الان معمولاً كسي سر كار در مورد وبلاگ با من حرف نمي زنه.
چندتا از اين متنهايي كه خودم خيلي دوست دارم اينها هستند: رويا بين، تنهايي، بارون، hush little baby، ديو سپيد، اگه يه روز...، توصيه هاي ايمني، حواست كجاست.
مرا قلاش مي خوانند، هستم...
ولي كدوم يك از اين آدمها به من واقعي نزديكترند؟ اين رو مي گذارم تا دوستانم جواب بدهند.
جاده
سفر تايوان و مالزي فرصت خيلي خوبي بود براي خاطره نويسي. متاسفانه اين فرصت بخاطر كمي وقت من نصفه موند. ولي اگه كسي بخواد مي تونه اون سفرنامه ها رو اينجا (اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم) بخونه. اينهم يادداشتي كه از تايپه گذاشتم و معنيش اينه: "من تايوان رو دوست دارم!" (جر زني يه منشي زبل تايواني كه وقتي بهش گفتم يه جمله چيني بهم ياد بده اينو برام نوشت!)
به خاطر يك مشت دلار
اين جريان انتخاب وبلاگهاي برتر هم موضوع جالبي بود. نمي دونم يادتون هست چه اختلافاتي پيش اومد يا نه. به هر حال ما تو رشته قالبهاي برگزيده دوم شديم، اونهم موقعي كه روزي به زور 17-18 تا خواننده داشتيم. يادمه يه نفر (كه فرشيد رو خيلي عصباني كرد) گفته بود اينا كه اينقدر كم خواننده دارن چطور دوم شدن! معلومه ديگه! ما به هر نفر 100 دلار داده بوديم. البته آخرش نه تو جشن شركت كرديم نه جايزه گرفتيم. فقط "عسكمون" رو تو برترين وبلاگها گذاشتن و ايسنا باهامون مصاحبه كرد.
ساعات نا اميدي
واقعاً مواقعي پيش ميومد كه مي خواستم اين اعتياد به وبلاگ نويسي رو بگذارم كنار. مثل مواقعي كه به قول فرشيد آب روغن قاطي مي كردم. يا تصميم مي گرفتم جوونه بزنم! يا همين اواخر كه به خاطر زحمات دوستان مخابراتي و بلوك شدن بلاگ اسپات ويزيتورهامون خيلي كم شده بود. ولي خوب... بد نيست سوراخي براي نفس كشيدن بمونه...
Outbreak
وقتي اپيدمي سارس اومد. يكي از فاميلها مي خواست بره چين. من هم به خاطر سري كه درد مي كنه! دنبال اطلاعاتي راجع به سارس گشتم و موفق شدم از رفتن منصرفش كنم! بعد گفتم خوبه اين اخباري كه مي گيرم رو بگذارم تو گپ. بعد فكر كردم اصلاً مي تونه يه وبلاگ جديد باشه. اينطوري شد ديگه...
هياهوي بسيار براي هيچ
يادتونه؟ بچه ها گير داده بودن كه اون فنجون قبلي لوگوي گپ زشته؟ تا بعد تبديل شد به اين استكان؟ يادتونه؟
عشق فيلم
اين وبلاگ هميشه يه نصفه اش سينمايي بوده. حتي فرشيد هم اگه شده براي اثبات برتري استالونه به داستين هافمن مطلب سينمايي نوشته! اگه قبول ندارين به انتخاب 10 فيلم، ده بازيگر، مطلب آملي پولن، گزارش جشنواره فجر، ويژه نامه سينمايي سفرنامه تايوان رجوع كنين. اصلاً چرا راه دور بريم، ببينين چند تا از عناوين همين مطلب اشاره مستقيم يا غير مستقيم به فيلمهاست!
ارتباط عراقي
يكي از پربيننده ترين مواقع براي گپ زماني بود كه Salam Pax به ما لينك داد، BBC هم به اون! يكي هم موقعي بود كه هودر به گپ ويژه سارس لينك داد.
اين ميل مبهم داستانگويي...
از اول نوشتن اين وبلاگ دوست داشتم توش داستان تعريف كنم. يادمه يكي دو بار نيمچه داستان نوشتم تا اينكه يه بار ميل نوشتن در مورد يه احساس خاص باعث شد چه كسي ژان لويي... رو بنويسم. اونقدر اين داستان براي خودم جذاب بود و به دهنم مزه كرد كه داستان نويسي يه پاي ثابت اين وبلاگ شد. شب سوم رو يه الهام آني به وجود آورد كه از خواب بيدارم كرد و تا ننوشتمش دست از سرم بر نداشت. هنوز به نظر خودم بهترين داستانمه. بعدش محب صادق اومد. زنده رود بهم نشون داد كه خوب بودن آجرهاي يه داستان كافي نيست و بايد طرح داستاني قويي باشه كه به عنوان ملات اين ايده ها رو به هم بچسبونه. نامه اي از آسمان رو كسي دوست نداشت ولي براي من اعتراضي بود به اين دنياي نابسامان. بعديها اينها بودند: هوس قمار ديگر كه سفارشي بود (!)، گوشتكوب كه نگاتيو آميخته به تخيل يه اتفاق واقعي بود، شما فقط يك بار زندگي مي كنيد و Any given Friday. بعضي وقتها بچه ها مي پرسن "از اين داستان مي خواستي نتيجه بگيري..." يا "مي خواستي بگي..." واقعاً هيچ چيز نمي خوام بگم. چند تا ايده قشنگ از چند جا (بعضيها واقعي، بعضي خيالي، گاهي مخلوط) جمع ميشن كه دلم مي خواد تعريفشون كنم. چون قشنگن، چون انساني اند چون دغدغه فكري من (و فكر مي كنم) خيليهاي ديگه هستن، همين...
اين گروه خشن
وبلاگ باعث شد با خيلي ها آشنا شوم و با خيلي دوستان قديمي موضوع تازه اي براي صحبت پيدا كنم. تعدادي از اين دوستان وبلاگ دار (بدون هيچ ترتيبي و صرفاً بر اساس خطور اسمشان به ذهن من) عبارتند از: مجهول، مژگان بانو، رامتين، آليس، نيايش، نازبانو، هاني، مرتيا، مازيار، دماوند، رامين، آرتميس و ... لطفاً كساني كه سهواً از قلم افتاده اند سريعاً ياد آوري كنند!
و آخر اينكه:
مرا
تو
بیسببی
نيستی.
بهراستی
صِلتِ کدام قصيدهای
ای غزل؟
...
تا بعد...
گپ يكساله شد...
وبلاگ چيه؟
يادمه اوايل مرداد بود. يه سوال معصومانه فرشيد: "اين سايت رو ديدي؟" وبلاگ حسين درخشان (كه از يادداشتهاش توي روزنامه ها مي شناختمش) و اين كلمه (اون موقع نا مانوس): وبلاگ! اول يه وبلاگ انگليسي بود كه بيشتر از يك ويزيتور در هفته نداشت. بعد فرشيد گفت بيا وبلاگ فارسي بنويسيم. و قول داد اگه يكي در ميون هر دو مون بنويسيم وقتمون رو نمي گيره (متوجه هستين ديگه! وقت ايشون رو به هر حال نمي گيره!!) به هر حال اسم "گپ" پيشنهاد من بود و فرشيد چند روزي كار كرد تا استكان چاي آماده شد و فرش براي نشستن مهمونها انداخته شد!
يادمه شب اول كلي به متن افتتاحيه فكر كردم و نتيجه اش اين شد: "اگر بخواهيد با دوستتان "گپ" بزنيد، ولي ندانيد چطور يا کي، چكار مي كنيد؟" (ادامه).
از همون اول فرشيد به چيزهايي علاقه داشت كه من نداشتم و بالعكس! شايد به خاطر همين تنوع گپ براي خيليها جالب بود. مثلاً يادتونه كه فرشيد عاشق سيمپيوتر شده بود؟ (اول، دوم)
تو پيش نرفتي...
الان كه يادداشتهاي قديمي گپ رو نگاه مي كنم حس عجيبي دارم. اون روزها گپ بيشتر يه وبلاگ دوستانه بود و جاي پيامهايي به دوستان. نمي دونم آيا واقعاً الان بهتره يا اون موقع. اين رو شماها بايد بگين.
آيداهوي خصوصي من
خيلي از نوشته هاي گپ اوايل با سوالهايي از اين دست مواجه مي شد كه "اين در باره كي بود؟" يا "منظورت كي بوده؟" مثل اين نوشته كه خيلي هم دوستش دارم و به همين دلايل مجبور شدم در موردش توضيح بدم. من اوايل يه نگراني ديگه هم داشتم و اون اينكه همكارام و كسايي كه از نزديك منو ميشناختن چطور با نوشته هام بر خورد مي كنن. اين باعث مي شد كه خيلي حرفها رو سانسور كنم يا تغيير لحن بدم. خوشبختانه از طرف همگي با اين قضيه خيلي منطقي بر خورد شد و حساب اين آدم وبلاگ نويس از اون همكار يا دوست راحت جدا شد و الان معمولاً كسي سر كار در مورد وبلاگ با من حرف نمي زنه.
چندتا از اين متنهايي كه خودم خيلي دوست دارم اينها هستند: رويا بين، تنهايي، بارون، hush little baby، ديو سپيد، اگه يه روز...، توصيه هاي ايمني، حواست كجاست.
مرا قلاش مي خوانند، هستم...
ولي كدوم يك از اين آدمها به من واقعي نزديكترند؟ اين رو مي گذارم تا دوستانم جواب بدهند.
جاده
سفر تايوان و مالزي فرصت خيلي خوبي بود براي خاطره نويسي. متاسفانه اين فرصت بخاطر كمي وقت من نصفه موند. ولي اگه كسي بخواد مي تونه اون سفرنامه ها رو اينجا (اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم) بخونه. اينهم يادداشتي كه از تايپه گذاشتم و معنيش اينه: "من تايوان رو دوست دارم!" (جر زني يه منشي زبل تايواني كه وقتي بهش گفتم يه جمله چيني بهم ياد بده اينو برام نوشت!)
به خاطر يك مشت دلار
اين جريان انتخاب وبلاگهاي برتر هم موضوع جالبي بود. نمي دونم يادتون هست چه اختلافاتي پيش اومد يا نه. به هر حال ما تو رشته قالبهاي برگزيده دوم شديم، اونهم موقعي كه روزي به زور 17-18 تا خواننده داشتيم. يادمه يه نفر (كه فرشيد رو خيلي عصباني كرد) گفته بود اينا كه اينقدر كم خواننده دارن چطور دوم شدن! معلومه ديگه! ما به هر نفر 100 دلار داده بوديم. البته آخرش نه تو جشن شركت كرديم نه جايزه گرفتيم. فقط "عسكمون" رو تو برترين وبلاگها گذاشتن و ايسنا باهامون مصاحبه كرد.
ساعات نا اميدي
واقعاً مواقعي پيش ميومد كه مي خواستم اين اعتياد به وبلاگ نويسي رو بگذارم كنار. مثل مواقعي كه به قول فرشيد آب روغن قاطي مي كردم. يا تصميم مي گرفتم جوونه بزنم! يا همين اواخر كه به خاطر زحمات دوستان مخابراتي و بلوك شدن بلاگ اسپات ويزيتورهامون خيلي كم شده بود. ولي خوب... بد نيست سوراخي براي نفس كشيدن بمونه...
Outbreak
وقتي اپيدمي سارس اومد. يكي از فاميلها مي خواست بره چين. من هم به خاطر سري كه درد مي كنه! دنبال اطلاعاتي راجع به سارس گشتم و موفق شدم از رفتن منصرفش كنم! بعد گفتم خوبه اين اخباري كه مي گيرم رو بگذارم تو گپ. بعد فكر كردم اصلاً مي تونه يه وبلاگ جديد باشه. اينطوري شد ديگه...
هياهوي بسيار براي هيچ
يادتونه؟ بچه ها گير داده بودن كه اون فنجون قبلي لوگوي گپ زشته؟ تا بعد تبديل شد به اين استكان؟ يادتونه؟
عشق فيلم
اين وبلاگ هميشه يه نصفه اش سينمايي بوده. حتي فرشيد هم اگه شده براي اثبات برتري استالونه به داستين هافمن مطلب سينمايي نوشته! اگه قبول ندارين به انتخاب 10 فيلم، ده بازيگر، مطلب آملي پولن، گزارش جشنواره فجر، ويژه نامه سينمايي سفرنامه تايوان رجوع كنين. اصلاً چرا راه دور بريم، ببينين چند تا از عناوين همين مطلب اشاره مستقيم يا غير مستقيم به فيلمهاست!
ارتباط عراقي
يكي از پربيننده ترين مواقع براي گپ زماني بود كه Salam Pax به ما لينك داد، BBC هم به اون! يكي هم موقعي بود كه هودر به گپ ويژه سارس لينك داد.
اين ميل مبهم داستانگويي...
از اول نوشتن اين وبلاگ دوست داشتم توش داستان تعريف كنم. يادمه يكي دو بار نيمچه داستان نوشتم تا اينكه يه بار ميل نوشتن در مورد يه احساس خاص باعث شد چه كسي ژان لويي... رو بنويسم. اونقدر اين داستان براي خودم جذاب بود و به دهنم مزه كرد كه داستان نويسي يه پاي ثابت اين وبلاگ شد. شب سوم رو يه الهام آني به وجود آورد كه از خواب بيدارم كرد و تا ننوشتمش دست از سرم بر نداشت. هنوز به نظر خودم بهترين داستانمه. بعدش محب صادق اومد. زنده رود بهم نشون داد كه خوب بودن آجرهاي يه داستان كافي نيست و بايد طرح داستاني قويي باشه كه به عنوان ملات اين ايده ها رو به هم بچسبونه. نامه اي از آسمان رو كسي دوست نداشت ولي براي من اعتراضي بود به اين دنياي نابسامان. بعديها اينها بودند: هوس قمار ديگر كه سفارشي بود (!)، گوشتكوب كه نگاتيو آميخته به تخيل يه اتفاق واقعي بود، شما فقط يك بار زندگي مي كنيد و Any given Friday. بعضي وقتها بچه ها مي پرسن "از اين داستان مي خواستي نتيجه بگيري..." يا "مي خواستي بگي..." واقعاً هيچ چيز نمي خوام بگم. چند تا ايده قشنگ از چند جا (بعضيها واقعي، بعضي خيالي، گاهي مخلوط) جمع ميشن كه دلم مي خواد تعريفشون كنم. چون قشنگن، چون انساني اند چون دغدغه فكري من (و فكر مي كنم) خيليهاي ديگه هستن، همين...
اين گروه خشن
وبلاگ باعث شد با خيلي ها آشنا شوم و با خيلي دوستان قديمي موضوع تازه اي براي صحبت پيدا كنم. تعدادي از اين دوستان وبلاگ دار (بدون هيچ ترتيبي و صرفاً بر اساس خطور اسمشان به ذهن من) عبارتند از: مجهول، مژگان بانو، رامتين، آليس، نيايش، نازبانو، هاني، مرتيا، مازيار، دماوند، رامين، آرتميس و ... لطفاً كساني كه سهواً از قلم افتاده اند سريعاً ياد آوري كنند!
و آخر اينكه:
مرا
تو
بیسببی
نيستی.
بهراستی
صِلتِ کدام قصيدهای
ای غزل؟
...
تا بعد...
۱۳۸۲ مرداد ۲۰, دوشنبه
يه وبلاگ در مورد آمار و اقتصاد (البته از نوع جذابش كه جوك هم داره!) از كسي كه نه آمار خونده نه اقتصاد!: آماريستيكس
۱۳۸۲ مرداد ۱۵, چهارشنبه
براي اونهايي كه از كار قبلي برونو بوزتو در مورد رانندگي ايتالياييها خوششون اومده بود سه تا انيميشن ديگه از همين جناب: بد آموزيهايي در باره رانندگي، المپيك و آدم.
1- هيچ كدوم به بامزگي قبلي نيستند! المپيك به خاطر ارجاعاتي كه به خودش داره بامزه تره.
2- اگه يكيشون احياناً زياد اخلاقي نبود ببخشيد.
با تشكر از نيايش.
*****
هومن تو كامنتهاي مطلب قبلي لينك داده به يه مترجم انگليسي-فارسي آنلاين كه الحق خيلي بانمكتر از اين كليپ هاست. پيشنهاد مي كنم يه سر بهش بزنيد و ازش بخواهيد اين جمله هملت رو ترجمه كنه:
"To be or not to be: that is the question." كجايي شكسپير مرحوم...
راهنماي استفاده از ماشين ترجمه هم بانمكه. سوال باقيمونده اينه كه اگه كسي بتونه همه اين كارها رو بكنه چه نيازي به مترجم اينها داره؟ ياد اون بابايي ميفتم كه پشه كشي اختراع كرده بود و بايد شما پشه رو مي گرفتيد، بالش رو مي كنديد، لهش مي كرديد بعد مي گذاشتيد توي پشه كش!
*****
امروز خيلي سر كيفم. صبح ساعت 5 پاشدم رفتم نمايندگي مجاز سايپا (سحرخيزي موجب عافيت است) كه ماشين ظاهراً نو رو بدم براي تعميراتي كه يه ماشين 30 سال كار كرده معمولاً نياز داره! بعد از دو ساعت فرمودند ظرفيت تكميله! اومدم سرزدم به سايت سايپا. اونقدر اين سايت نازه، اونايي كه بنز دارن هم هوس ميكنن برن پرايد بخرن! بالاش نوشته متمايز در خدمات و اينها... خلاصه نوشته بود "جديدترين طرح در خدمات پس از فروش: صداي مشتري" ذوق زده گوشي رو برداشتم كه هرچي تشكرات قلبي به زبونم مياد نثار حضرات كنم. فكر كنم فهميدن چون تلفن يه بوق ممتد زد از اونهايي كه يعني مشترك مورد نظر در شبكه نيست (يا شايد تو باغ نيست...!)
1- هيچ كدوم به بامزگي قبلي نيستند! المپيك به خاطر ارجاعاتي كه به خودش داره بامزه تره.
2- اگه يكيشون احياناً زياد اخلاقي نبود ببخشيد.
با تشكر از نيايش.
*****
هومن تو كامنتهاي مطلب قبلي لينك داده به يه مترجم انگليسي-فارسي آنلاين كه الحق خيلي بانمكتر از اين كليپ هاست. پيشنهاد مي كنم يه سر بهش بزنيد و ازش بخواهيد اين جمله هملت رو ترجمه كنه:
"To be or not to be: that is the question." كجايي شكسپير مرحوم...
راهنماي استفاده از ماشين ترجمه هم بانمكه. سوال باقيمونده اينه كه اگه كسي بتونه همه اين كارها رو بكنه چه نيازي به مترجم اينها داره؟ ياد اون بابايي ميفتم كه پشه كشي اختراع كرده بود و بايد شما پشه رو مي گرفتيد، بالش رو مي كنديد، لهش مي كرديد بعد مي گذاشتيد توي پشه كش!
*****
امروز خيلي سر كيفم. صبح ساعت 5 پاشدم رفتم نمايندگي مجاز سايپا (سحرخيزي موجب عافيت است) كه ماشين ظاهراً نو رو بدم براي تعميراتي كه يه ماشين 30 سال كار كرده معمولاً نياز داره! بعد از دو ساعت فرمودند ظرفيت تكميله! اومدم سرزدم به سايت سايپا. اونقدر اين سايت نازه، اونايي كه بنز دارن هم هوس ميكنن برن پرايد بخرن! بالاش نوشته متمايز در خدمات و اينها... خلاصه نوشته بود "جديدترين طرح در خدمات پس از فروش: صداي مشتري" ذوق زده گوشي رو برداشتم كه هرچي تشكرات قلبي به زبونم مياد نثار حضرات كنم. فكر كنم فهميدن چون تلفن يه بوق ممتد زد از اونهايي كه يعني مشترك مورد نظر در شبكه نيست (يا شايد تو باغ نيست...!)
اشتراک در:
پستها (Atom)