۱۳۸۲ تیر ۱۷, سه‌شنبه

شما فقط يك بار زندگي مي كنيد

نگاه لئوناردو روي مناظري كه با سرعت سرسام آور از جلوي چشمش رد مي شدند سر مي خورد. سي سال پيش وقتي از ناپل به رم مي آمد اينطور نبود. همه چيز كندتر بود و مي شد نگاه را به گله اي گاو در چمنزار يا مرد دوچرخه سواري كه دست تكان مي داد تكيه داد. حواسش را از مناظر زودگذر بيرون داد به كتابي كه داشت ترجمه مي كرد. فكر كردن به حجمي از كتاب كه مانده بود باعث نا اميديش ميشد. چشمانش را بست و به تصوير دختر جواني خيره شد كه به سويش مي آمد. چشمش را باز كرد: نه نميشد. ممكن نبود كريستينا بعد از اينهمه سال هنوز اين شكلي باشد. حتماً موهايش سفيد شده بود و چاقتر و شايد پر حرف... ولي صدايش هيچ فرقي نكرده بود. اين را از ديشب مي دانست. تلفن دو زنگ خورده بود و بلافاصله لئوناردو صداي او را پشت پرده اي از اندوه به جا آورده بود. سباستيانو مرده بود و كريستينا فكر كرده بود كه او هم بايد بداند و حالا آيا مي توانست براي مراسم تدفين به ناپل بيايد؟ لئوناردو بلافاصله گفت بله و فقط وقتي گوشي را گذاشت به صرافت افتاد كه بايد كلاسهايش را كنسل كند و به پروفسور مينوتي بگويد كه قرارشان بهم خورده و نجار را خبر كند كه يك روز ديگر براي ساختن كمد بيايد و... بايد به كريستينا چه مي گفت؟ "اميدوارم غم آخرتان باشد." يا " من هم در اين غم شريكم." چه بايد صدايش مي كرد "خانم پونچلي" يا "كريستينا" يا آنطور كه فقط يك بار گفته بود "كريس من"؟ در آغوشش مي گرفت يا نه؟
*****
سي سال پيش در يك روز پاييزي ناپل را براي آخرين بار ديده بود. همان روزي ناپل را ترك كرد كه شب قبلش تلفن دو بار زنگ خورد. كريستينا بود كه مي خواست بداند آيا لطف مي كند و براي مراسم نامزدي او و "سباستيانوي عزيزش" سرافرازشان كند. صدايش شاد بود و لئوناردو در برابر وسوسه نه گفتن مقاومت كرد. فردا ظهر با بليطي به مقصد رم و توصيه نامه اي از استادش در ايستگاه منتظر بود ....
*****
"خداي من لئوناردو! تو حتي يك ذره عوض نشده اي." لئوناردو مي دانست "ماما" (مستخدم خانوادگيشان) اينها را براي خوش آمد او مي گويد. وگرنه چطور ممكن بود زمان كه رد پاي خشن و بي رحم خود را در شيارهاي صورت ماما به جا گذاشته بود بر او بي اثر باشد. لئوناردو لختي به باراني از اطلاعات كه بر سرش مي باريد، از تولدها، عروسيها و رسواييهايي كه در اين سي سال رخ داده بود گوش داد. ياد كتاب نيمه كاره اش افتاد و تلفنهايي كه در انتظارش بودند. با لبخندي ماما را مطمئن كرد كه سه روز وقت دارد همه چيز را برايش تعريف كند و رفت بالا، به اتاق خودش، به اتاق كودكي و نو جوانيش، به اتاق معجزه ها...
*****
اول آنا آمد. زنگ در را زد و رسيده يا نرسيده از همان دم در گفت "مي دوني كريستينا و سباستيانو مي خوان نامزد بشن؟" لئوناردو كه هنوز از بي خوابي سه شب گذشته گيج بود از ميان پلكهاي نيم بسته آناي مهربان، چاق و دماغ كوفته اي را نگاه كرد كه با موهاي بافته اش بازي مي كرد. دستي به علامت بي حوصلگي تكان داد. آنا نرفت "تنبل. دنيا رو آب ببره تورو خواب مي بره. ببينم مگه تو و كريستينا..." آنا حرفش را نيمه تمام گذاشت و بيرون دويد. لئوناردو غلتي زد و ناگهان فهميد آنا چه گفته. به اطرافش نگاهي كرد. چه خوب بود كه الان از خواب بيدار مي شد و مي فهميد كه همه اينها رويا بوده. پلكهايش روي هم افتادند و دو روز بعد با كمك دكتر زاوتي باز شدند...
*****
مگر نمي فهميد؟ اين بسته بايد سه روز پيش به دست پروفسور كارلسون در سوئد مي رسيد. منشي سعي مي كرد دلايل تاخير را توضيح دهد. "ولي پروفسور..." آخرين جمله منشي قبل از اينكه لئوناردو گوشي را بكوبد اين بود. گاهي از اين دوندگي بي امان و بي نتيجه به ستوه مي آمد. شماره ديگري را گرفت. دكتر پينچرنا در دفترش نبود. آيا منشي اش مي توانست پيغامي بگيرد؟ هفته پيش اطلاعات مربوط به بيمارانشان را فرستاده بودند و حالا مي توانستند نتيجه آناليزها را از دفتر او تحويل بگيرند. آدرس فايلها را داد و توضيح داد اول كدام را و با چه برنامه اي بايد بازكنند. در ذهنش منشي زيباي دكتر پينچرنا را مجسم كرد كه آرام در دفترش ياداشت مي كند. ماما با سيني چاي وارد شد. قدري پا به پا شد "امروز سري به قبر پدر و مادرتون مي زني؟" هميشه بين مودبانه و رسمي حرف زدن با خودماني شدن با بچه اي كه بزرگ كرده بود مردد بود. لئوناردو از روي كتاب سري تكان داد. "شايد بد نباشه تو قبل از مراسم فردا به خانم كريستينا تسليت بگي" بعد اضافه كرد "بگيد". چرا ماماي دوست داشتني هنوز فكر مي كرد بين او و كريستينا رازي هست؟
*****
شب دوم، حدود ساعت 11-12 يك دختر كوچك كه از آنطرفها رد مي شد برايش تكه اي كيك آورد. غير از آن چيزي نخورده بود و حالا زير باراني كه مثل سيل مي باريد براي سومين شب سر كوچه نشسته بود. چه فرصت ديگري داشت براي اينكه سه شب پشت سر هم را زير پنجره اتاق كريستينا سر كند. به ماما سپرده بود اگر پدر و مادرش زنگ زدند بگويد "چون تكاليفش سنگين بوده و خسته شده، زود خوابيده است." يك لحظه چراغ اتاق روشن شد. لئوناردو ايستاد تا بهتر ببيند. خودش بود. كريستينا لب پنجره آمد و .... او را ديد. پسر جواني را ديد كه زير باران خيس شده بود. "سلام. اومدي هواخوري؟ تو اين بارون؟" براي هواخوري نيامده بود. آمده بود او را ببيند. "منو؟ آهان كتابمو مي خواي؟ الان مي آرم." شايد اگر كريستينا آنشب خودش به او نگفته بود هيچ وقت فكر نمي كرد كه او هم دوستش دارد.
*****
از قبرستان كه بيرون آمد گذاشت تا پاهايش خيابانهاي ناپل را هر جوري كه مي خواستند طي كنند. يك آن به خودش آمد و ديد جلوي همان خانه است. خانه پدري كريستينا كه بعد خانه سباستيانو شده بود. قدرت پيشگويي ماما را دست كم گرفته بود. زنگ زد و داخل شد. چون فردا مراسم بود خانم كسي را نمي پذيرفتند و لئوناردو برگشت تا برود كه همان صدا صدايش زد. لئوناردو برگشت و قبل از اينكه بفهمد اشكهاي كريستينا را روي گونه هايش حس كرد. فكر كرد "چاق شده." و بعد فهميد كه براي كريستينا هم اين مرد چاق كچل بايد جانشين عجيبي براي آن جوان ورزشكار پيشين باشد. لئوناردو آرزو كرد جمله اي جادويي بلد بود. جمله اي كه مي گفت و او را شاد مي كرد و همه نگرانيهاي كريستينا آب ميشد...
*****
به آخر استخر كه رسيد سرش را بيرون آورد. پشت سرش را نگاه كرد، هيچ كدام از شركت كننده ها آنقدر نزديك نبودند كه نگرانش كنند. سرش را كه بر گرداند يك جفت چشم آبي ديد كه با خنده به او خيره شده بود. برگشت براي دور دوم ولي مرتب فكر مي كرد اين چشمها را كجا ديده بود. دور دوم را سريعتر شنا كرد كه دوباره چشمها را ببيند. اينبار غير از چشمها يك طره موي طلايي ديد. سه دور باقي مانده را نفهميد چه طور شنا كرد. وقتي دور آخر را تمام كرد بعضي از شركت كننده ها هنوز در ابتداي مسير بودند. باز چشمها را ديد و دستهايي كه تشويقش مي كردند. و بعد يك دور ديگر و بازهم يك دور ديگر... مي ترسيد اگر از آب بيرون بيايد چشمها بخار شوند. دكتر زاوتي معتقد بود درد سينه اش به خاطر كوفتگي عضلات است. شوخي نبود كه آدم پانزده بار آن استخر بزرگ را سر تا سر شنا كند.
*****
لئوناردو تصميم داشت بلافاصله بعد از مراسم به رم برگردد. پيش كارهايي كه مانده بود، قرارهايي كه بايد به آنها مي رسيد و دنيايي كه انتظارش را مي كشيد. ولي يك هفته ديگر هم در ناپل ماند و همه محله هاي كودكيش را گشت. روزي كه مي خواست حركت كند نامه اي به دستش رسيد:
"مي دوني، دلم مي خواست فقط بهت بگم كه ازت ممنونم. ممنونم كه خوشحالم كردي....بعضي وقتها فكر كرده ام كه فراموشم كرده اي...گاهي بهت زنگ زده ام و گوشي رو گذاشته ام كه فقط بدونم كجايي. گاهي برام نامه بنويس. حتي اگه شده فقط يه پاكت خالي، حتي اگه شده به كوتاهي يه سلام.
نمي خوام اين نامه رو جواب بدي. تلفن هم نكن.
كريستينا"
*****
لئوناردو كمي پشت باجه بليت فروشي ايستگاه قطار ناپل درنگ كرد. حساب كرده بود كه در قطار يك فصل ديگر كتاب را ترجمه كند. نگاه سنگين بليت فروش و غرغر نفرات پشت سرش را حس ميكرد. گفت چيزي را فراموش كرده است و برگشت. از آژانس اتومبيلي كرايه كرد. مي خواست سر راه گله گاوها را در چمنزار سير تماشا كند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما: