۱۳۸۳ خرداد ۲۴, یکشنبه

امروز يه نفر ازم ترجمه يكي از شعرهاي توماس مور رو پرسيد. وقتي خواستم شروع كنم ديدم قبلاً يكي اين كار رو كرده! شعر اينه:
Nay, tempt me not to love again:
There was a time when love was sweet;
Dear Nea! had I known thee then,
Our souls had not been slow to meet!
But oh! this weary heart hath run
So many a time the rounds of pain,
Not even for thee, thou lovely one!
Would I endure such pangs again.

و ترجمه اش اين:
"چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی"

فقط چون حافظ قبل از توماس مور بوده، احتمالاً توماس مور شعر حافظ رو ترجمه كرده!

۱۳۸۳ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو


وقتي بهم گفتي فقط و فقط يك ترم بوده داشتم شاخ در مي آوردم. يعني تو فقط يك ترم شاگرد من بودي؟ فقط سه ماه؟ فقط يازده جلسه دو ساعته كه دو يا سه جلسه اش رو هم احتمالاً غايب بودي؟ شوخي مي كني! پس چرا هر وقت كه آنلاين ميشي حالم رو مي پرسي. هميشه هم با اين جمله كه مي دونم مثل هميشه سرت شلوغه ولي خواستم حالت رو بپرسم. اين پيغامت اغلب آفلاين دست من مي رسه يا اينكه بعد از چهار ساعت كه خسته و كوفته بر مي گردم پشت ميز ميبينمش و اون موقع فرصت جواب و تشكر نيست. هر وقت لينك جالبي مي بيني برام مي فرستي. توي ميل باكسم لا اقل هر يكي-دو هفته يك بار ايميل شيريني هست از تو كه خستگيم رو در ميكنه. گرچه اغلب forward شده است ولي وقتي مي بينم عمداً دقت كردي كه چه چيزي ميتونه براي من جالب باشه، و از اينكه باز هم به يادم هستي خوشحال ميشم. و تو ... كه چند بار گفتي به خاطر همه كارهايي كه برات كردم ازم ممنوني (كه يادم نمياد اصلاً چيز مهمي بوده باشه) و از اون سر دنيا بارها به دادم رسيدي. و تويي كه چند سال پيش تو يه روز گند، اومدي تو اتاق و يه كارت تولد گذاشتي رو ميز و رفتي. گرچه طبق معمول همون اشتباه همه رو كرده بودي و سه ماه زودتر از تولد واقعيم اين كار رو كردي ولي انگار خدا خواسته بود اين اشتباه مفيد همون روز به خصوص اتفاق بيفته. و تو كه پا ميشي مي ري بليت مي خري و زنگ مي زني كه بيا بريم تئاتر. شمايي كه وقتي اون خبر رو خوندين رفتين يه دسته گل گرفتي اين هوا! اونهم از لاي نوشته اي كه تو هزار تا كنايه و ابهام پيچيده بود (مثل هميشه!) تويي كه بعد از مدتها من رو ديدي و پرسيدي چرا نمي نويسي، بعد اومدي كامنت گذاشتي كه پس چي شد قرار بود بيشتر بنويسي نه اين كه بگذاري و بري... تويي كه از اون سر دنيا، از كانادا، از استراليا، از امريكا، از شركتتون (!) هي مياي سر ميزني، مي گي اگه ننويسي هم ما سر مي زنيم. تويي كه وسط اون خاك و خل توي يه شهر زلزله زده نمي دونم از كجا كامپيوتر گير مياري و گپ مي خوني و همه بقيه تون... سلام. من برگشتم.
نه! كم نيستين. اصلاً كم نيستين. شايد بقيه از شما بيشتر باشند ولي شما هم كم نيستين. اگه اينقدر دلم براتون تنگ نشده بود اينجا رو براي هميشه تعطيل مي كردم. ولي شماها راستش بدجوري دلم رو بردين. و اين وسط ما انگار با هم يه قراري داريم كه اگه من سرقرار نيام...خوب خيلي بدقوليه ديگه... هيچ چيز بدتر از آدمي كه سر حرفش نميمونه نيست.
اما شما بايد چي كار كنين: وبلاگ نوشتن وقتي خيلي از خواننده ها آدم رو مي شناسند يه كم كار سختيه، "اين رو بنويسم يا نه"، "اين به كسي بر نخوره"، "كسي اين رو اشاره به فلان موضوع ندونه". وبلاگ نوشتن كاملاً ناشناس هم كه لطفي نداره. حالا هر چي هم كه آدم آزادي داشته باشه وقتي هيچ خواننده اي ندونه تو تويي... پس لطفاً كمكم كنيد و تفاوت اين وبلاگ نويس رو از يه آدم حقوقي به رسميت بشناسيد!
*****
اين داستان بيچاره كه دو تا نوشته پايينتره سرنوشت خيلي غم انگيزي داشت. چون از لحظه اي كه منتشر شد تا لحظه اي كه من از خواب پريدم و گپ رو تعطيل كردم شش ساعت بيشتر تو صفحه اول نبود! بد داستاني نيست، بخونيدش.
*****
و ختم كلام بازهم از مولانا:
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بي خبري رنج مبر هيچ مگو

والسلام...

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

"باهم چاي مي خوريم و از هر چه دلمان بخواهد حرف مي زنيم."
از مرامنامه گپ

روز اولي كه گپ را درست كرديم، مي خواستيم جايي براي حرف زدن باشد. كمي دير فهميدم كه زياد حرف زده ام. كمي دير فهميدم كه بطورناخواسته، حرف زدنها باعث سوء تفاهمها، رنجشها و كدورتها مي شود. گپ زندگي نبود و نيست. عكسي از زندگي بود كه در اين آينه منعكس مي شد. قرار بود گفتگوي دو طرفه اي باشد كه سوء تفاهمها را بشويد نه اينكه خود آنها را بزايد...
دير فهميدم كه بايد كمتر حرف مي زدم. گرچه روي همين فرش و با كمك همين استكان چاي لحظه هاي لذت بخش و نابي را تجربه كردم. از همگي به خاطر آن لحظه ها ممنونم. و از هر كسي كه در هر زماني با خاطري، ولو اندك، مكدر اينجا را ترك كرده عذر مي خواهم.
براي همه اينها يك ماه اينجا را ترك مي كنم. بعد از يك ماه ... بگذاريد آنوقت تصميم بگيرم...

"خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو..."

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۲, شنبه

Comfortably Numb

"آقاي ناواريان عزيز،
ماهيم را امروز خاك كردم. حتماً خاطرتان هست. همان ماهي قرمز كوچكي كه برايتان گفته بودم چقدر زيرك و بازيگوش است. پريروز صبح وقتي بيدار شدم متوجه شدم كه تكان نمي خورد. اگر يادتان باشد اين ماهي را با فلورا خريده بوديم. درست يادم هست كه عصر سه شنبه بود و من از مدرسه فرار كردم. فلورا هم كه صبحها به مدرسه مي رفت، براي مادرش دروغي سر هم كرد و هر دو دست در دست هم به بازار رفتيم. فلورا لباس آبي روشني پوشيده بود كه من خيلي دوست داشتم ولي من با آن قيافه دختر مدرسه اي مطمئناً خيلي چنگي به دل نميزدم. سر راه بستني خريديم و خورديم. پول بستني را من از پولي كه مادرم براي خريد نان داده بود دادم.
آقاي ناواريان عزيز،
چند روزي بود كه ماهيكم كمتر بازيگوشي مي كرد ولي هر بار موفق مي شدم با تكان دست يا ريختن قدري خرده نان تحريكش كنم. من از كجا مي دانستم كه مي خواهد بميرد. فلورا آنروز وقتي بستني مي خورد به من قول داد كه برايم هديه اي بخرد. اول مي خواست برايم نان قندي بخرد. ولي گفتم نان قندي زود تمام مي شود و من دلم هديه اي ميخواست كه داشته باشمش و هر وقت نگاهش مي كنم ياد فلورا بيفتم. اينطور شد كه سر از بساط ماهي فروش در آورديم و اين ماهي را خريديم. آن موقع به اين فكر نكرده بودم كه ماهيها هم تمام مي شوند.
ماهيكم هميشه وقتي مرا مي ديد شاد مي شد. يادم هست كه تا در اتاق را باز مي كردم شروع مي كرد به چرخيدن در تنگش. اتاق كوچك من بوي ماهي قرمزم را گرفته بود. مي دانيد چه مي گويم. بويش را دوست داشتم. مادربزرگ مي گويد همه يك روز مي ميرند. يعني فلورا هم روزي خواهد مرد؟
آنروز با هم دعوا كرديم. من مي خواستم چرخ و فلك سوار شوم ولي فلورا سرش گيج ميرفت. اين بود كه گفت من سوار نمي شوم ولي تو برو. من هم تنگ ماهي را به دستفروشي سپردم كه بساطش همان كنار بود و سوار چرخ و فلك شدم. وقتي پياده شدم فلورا را نديدم. همه جا را دنبالش گشتم. آخر سر ديدم پيش پسر بچه هايي كه فوتبال بازي مي كردند ايستاده و با آنها مي خندد. مادرم هميشه مي گفت با اين پسرها حرف نزن. چون معلوم نيست خانواده شان كي هستند و چه كاره اند. من فلورا را به گوشه اي كشيدم و گفتم كه با آنها حرف نزند. فلورا با خشم نگاهم كرد و گفت چون من حسوديم مي شود اين حرفها را مي زنم. من گفتم نه و با دست پسر بچه اي را نشانش دادم كه بچه هاي مدرسه مي گفتند فحشهاي خيلي بد مي دهد و دختر بچه ها را كتك مي زند. فلورا به حرفم اعتنا نكرد و درست به طرف همان پسر بچه رفت. گاهي براي اينكه دل مرا بسوزاند بر مي گشت و نگاهم مي كرد. بعد در گوش پسر بچه چيزي مي گفت و با هم مي خنديدند. من هم سعي مي كردم لبخند بزنم ولي دلم شور مي زد چون دير وقت بود و هوا داشت تاريك مي شد.
آقاي ناواريان عزيز،
چرا وقتي ماهيم مرد بوي بد گرفت؟ مادربزرگم مي گويد هميشه اينطور است و آدمها هم بعد از مردن بوي بدي مي دهند. آنشب هم وقتي با دلشوره به خانه بر مي گشتم در كوچه بوي بدي مي آمد. ولي كسي را نديدم كه مرده باشد. شايد هم حواسم نبوده چون تمام فكرم متوجه فلورا بود كه ده قدم جلوتر به طرف خانه شان مي رفت، همينطور هم مواظب ماهيم بودم كه از دستم نيفتد. وقتي هيكل فلورا پشت در خانه شان ناپديد شد تازه يادم افتاد كه بايد زودتر به خانه بر گردم.
آقاي ناواريان عزيز،
مادرم هيچ وقت تا آنروز مرا كتك نزده بود. حتي يك بار. بعداً فهميدم فلورا به مادرش گفته بوده كه سارا گفته بيا برويم پارك "آوريل" بازي كنيم و بعد گم شديم و مادرش اينها را همان موقع، قبل از اينكه من به خانه برسم، تلفني به مادر من گفته بود. من اينها را نمي دانستم وگرنه شايد آنروز در جشن مدرسه وقتي فلورا به طرفم آمد نمي گذاشتم صورتم را ببوسد.
مادر بزرگم مي گويد مردن دست خود آدم نيست، يعني ماهي من اين وسط تقصيري ندارد. اين را خود من هم مي دانم ولي شايد اگر ماهيم مي دانست چقدر دوستش دارم بيشتر مواظب خودش بود و اينطور نميشد. من كه هر روز به ماهيم مي گفتم دوستش دارم. تازه مگر آدم به كسي دوستش ندارد غذا مي دهد يا آب تنگش را عوض مي كند؟
آقاي ناواريان عزيز،
ماهي من الان سه روز است كه مرده و من تازه امروز خاكش كردم. مادرم گفته مي رويم بازار و يكي عين همين برايم مي خرد. ولي هيچ ماهيي عين اين يكي نمي شود. هيچ ماهيي طعم بستني كه با فلورا خورديم و روزهايي كه با هم تا خانه شان قدم زديم را نمي دهد. هيچ ماهيي مرا ياد بوي فلورا نمي اندازد.
آقاي ناواريان عزيز،
فلورا ديگر با من حرف نمي زند. روز جشن مدرسه هم به اجبار مادرش مرا بوسيد وگرنه ديگر حتي راهش را عوض كرده تا موقع رفتن به مدرسه مرا نبيند. من دلم مي خواست به فلورا بگويم كه آنروز نمي خواستم تنهايش بگذارم. دلم مي خواست از ته دل و خيلي محكم بغلش كنم و بگويم مرا ببخشد. ولي فكر نكنم ديگر بشود. براي همين اينها را براي شما نوشتم كه بدانيد. چون خيلي احتياج داشتم كه كسي همه اين حرفها را بشنود و مطمئن هستم شما درك مي كنيد. تا سه روز پيش اينها را براي ماهيكم تعريف مي كردم و لازم نبود به شما زحمت بدهم. ولي ديگر نمي شود چون ماهيم را امروز خاك كردم.

دوستدار
سارا گالستيان"
*****
از بيرون اتاق صداي مادر سارا بلند شد. "الو! ما اينجا كسي به اسم آقاي ناواريان نداريم. دختر من؟ نه! حتماً شوخي كرده! آخه يه عروسك زشت داره كه صداش مي كنه آقاي ناواريان. وگرنه ما كسي به اين اسم نداريم..."

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

تريگونومتري استاتيستيك يا پنج تومني هفت وجهي!

مسابقه چراغ جادو، يكشنبه يا دوشنبه شب:
(اين ديالوگ بين مجري و شركت كننده كاملاً واقعي است)
مجري: خوب. سوال اينه: مانيل پايتخت كجاست؟ سومالي، فيليپين، هلند.
شركت كننده: آقاي سلوكي راهنمايي كنين.
مجري: خوب... هلند نيست.
شركت كننده: ام...ام ... سومالي؟
مجري: نه غلطه! حالا اشكال نداره يه سوال ديگه مي پرسيم. (تبصره: براي اينكه شركت كننده شانس بردن جايزه اي را از دست ندهد كه در اين مرحله به اندازه حقوق دولتي حداقل يك روز يك كارشناس آمار است و شايد در مراحل بعدي به حقوق يك ماه او هم برسد!)
شركت كننده: ممنون!
مجري: اگه يه سكه پنج تومني رو به هوا پرت كنيم، چه قدر احتمال داره شير بياد؟
شركت كننده: هوم، هوم ... پنج تومني....پنج تومني (!)...
مجري سوال را تكرار مي كند و در آخر اضافه مي كند: كدومشه: يك دوم، يك چهارم يا يك هفتم؟
شركت كننده: يك هفتم؟
حالا باز بعضيها وبلاگ آماري درست مي كنند!
*****
نيازمندي: يك مكان غير مجازي كه در آن هميشه، واقعاً "هميشه"، حتماً هميشه "حتماً" و قول مي دهم حتماً "قول مي دهم" باشد سريعاً مورد نياز است!

۱۳۸۳ اردیبهشت ۷, دوشنبه

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش...

۱۳۸۳ فروردین ۲۹, شنبه

خيالي نيست

يادم مياد كه وقتي 15 سالم بود اولين بار موسيقي كلاسيك رو به طور جدي گوش كردم. واقعيتش اين بود كه اون موقع بيشتر "كلاس" قضيه و تشبه به دايي ام انگيزه اين كار بود تا چيز ديگه. ولي سمفوني چهار و پنج بتهوون باعث شد كه حس كنم جداً از اين موسيقي خوشم هم مياد. بعد هم همون دايي بهم يه سوئيت از درياچه قو و چند تا كار ديگه رو داد و حسابي معتادم كرد. امتحان نهايي سوم راهنمايي رو من با بتهوون درس خوندم. راستش اون موقع درسها اونقدر برام خسته كننده بود كه اينطوري كمتر حوصله ام سر مي رفت. بعد مثل خوره ها موسيقي گوش مي دادم. همه جا، در هر حالي... پدر و مادر بيچاره ام رو تصور كنيد كه مجبور بودند سر راه مسافرت قطعه "شبي بر فراز كوه سنگي" اثر "مودست موسورگسكي" رو گوش كنند! خيلي هم غيرتي بودم. موسيقي پاپ يا جاز چيزهايي در حد كفر و الحاد محسوب مي شدند! سالها بعد، اواسط دانشگاه، دچار اصلاح طلبي و تسامح و تساهل شدم. جداً نمي شد وقتي مي خواستي مهمون دعوت كني براشون باخ پخش كني! اون موقع الويس پريسلي و بيتلها رو كشف كردم و اين مقدمه اي بود براي اينكه تجديد نظر كنم و بگم غير از موتسارت و راخمانينف، كارهاي ديگران هم ممكنه جاي خودشون رو داشته باشند. موسيقي سنتي ايراني در تمام اين مدت يه جاي خاصي داشت و بعدها كم كم پاپ ايراني و اينها هم جاي خودش رو باز كرد. وقتي نگاه مي كنم اين تاريخچه خيلي درس عبرت خوبي بود برام كه مواظب باشم دچار تعصبي نشم كه زمان اون رو خود بخود نابود مي كنه.
اين مقدمه خيلي طولاني براي اين بود كه بگم الان هنوز موسيقي كلاسيك دوست دارم و گوش مي كنم و اين رو مديون همون افراط جواني و دايي ام هستم. ولي از موسيقي پاپ يا جازي كه چيزي از جنس اصيل بودن داشته باشه رويم رو بر نمي گردونم، و خيلي وقتها لذت مي برم، حتي كارهاي لس آنجلسي كه دنبالشون نيستم. مثل چند وقت پيش كه تصادفاً از شادمهر عقيلي "خيالي نيست" رو شنيدم و بهم چسبيد. اونجايي كه بر مي گرده و ميگه "جات هم اصلاً خالي نيست..."
*****
اگه خواستيد اين مصاحبه رو با ايسنا بخونيد به جاي "طبع" بگذاريد "تب"!

۱۳۸۳ فروردین ۲۶, چهارشنبه

اين دوست عزيز من امروز توصيه عاقلانه اي كرد. مي گفت تو كه اينقدر سرت شلوغه وبلاگت رو تعطيل كن!
حكايت: يادم مياد وقتي طرح بودم، تو درمانگاه روستايي، يكي از مسائل ما هميشه خلاص شدن از داروهاي مازاد بود. جالب اين بود كه ميومدند بازديد و اگر مي ديدند كه ما بيشتر از دفتر دارو داريم توبيخ مي كردند! استدلالشون اين بود كه ممكنه مسئول داروخانه يك تعداد از داروها را در دفتر "مصرف شده" ثبت كنه ولي به مردم تحويل نده و بعد اونها رو آزاد بفروشه! خلاصه من ديده بودم كه كسي رو به خاطر كم آوردن چيزي توبيخ كنند ولي بر عكسش رو نه! حالا تصور كنيد دردسر ما رو وقتي كه انبار اشتباهي داروي اضافه تحويل ميداد و ما به موقع نمي رسيديم پس بفرستيم (چون هميشه سرمون به شدت شلوغ بود) يا از اون بدتر وقتي مردم داروهايي رو كه از قبل توي خونه داشتند نمي بردند يا دارو اهدا مي كردند! يك مدت داروي اهدايي قبول نمي كرديم كه صداي مردم خير و نوعدوست در اومد! بعد قرار گذاشتم با مسئول داروخانه كه هر هفته ليست داروهاي اضافه رو بهم بده تا يه جوري ردشون كنيم! اواخر يه راه حل پيدا كرده بودم. شبها معمولاً تو درمانگاه روستا (بخصوص اونجايي كه من بودم) موقع بديه. معمولاً مراجعين عبارتند از: پيرمردهايي كه ساعت 2 صبح موقع برگشتن از آبياري ياد پا درد ده ساله شون افتاده اند، دخترهاي جووني كه تنها تفريحشون ديدن دكتر درمانگاهه يا مجبورشون كرده اند به جاي پسر عمويي كه عاشقش بودند، با پسر حاجي فلان عروسي كنند، و مردهاي جووني كه چون صبح درمانگاه شلوغ بوده(!) شب مراجعه كرده اند (يه تعدادي از اينها مشكلاتي داشتند كه ترجيح مي دادند صبح مراجعه نكنند چون ممكن بود كسي به زنشون بگه كه اينها رو توي درمانگاه ديده!) و همه اينها در حالي كه صبح تا عصر در دو شيفت 90 تا مريض ديده بوديد! مردم شبها كه اغلب تنها پرسنل ثابت درمانگاه روستايي فقط يه پزشكه، از اونجا توقع يه بيمارستان فوق تخصصي رو دارند! اين معمولاً نتيجه قولهاييه كه كانديداهاي شورا يا مجلس به اونها مي دهند. حالا همه اينها رو در حالي تصور كنيد كه درمانگاه نگهبان نداشته باشه. بعضي مراجعين هم واقعاً مشكلات رواني داشتند يا دنبال شر مي گشتند و دكتر قبلي رو هم فراري داده بودند. اون اواخر هم كه به پوچي مطلق رسيده بودم و حس مي كردم تمام ذهن و آموخته هام رو دارم توي سطل زباله مي ريزم. (بايد شبكه هاي بهداشت و درمان ما رو از نزديك ديده باشيد تا اين رو درك كنيد.) خلاصه راه حلي كه براي خلاص شدن از داروهاي اضافي (البته فقط قطره ها و شربتها) پيدا كرده بودم اين بود: شبهايي كه خسته و كلافه از بي خوابي و جهل كنسانتره (!) چراغ درمانگاه رو خاموش مي كردم، مي رفتم دارو خانه و يكي از اين شربتها يا قطره هاي اضافي رو بر مي داشتم. بعد مي رفتم توي يكي از اين اتاقهاي خالي و بي استفاده درمانگاه و با تمام قدرت شيشه دارو رو مي كوبيدم به يكي از ديوارها و شكستنش رو نگاه مي كردم. مساله فقط خالي كردن خشم نبود. يه احساس آزادي، يه حس انتقام از زنداني كه به آن تبعيد شده بودي ...


حالا فهميديد چرا هنوز وبلاگ مي نويسم؟
*****
خيلي كارت درسته آقاي حافظ! ولي: چرخ بر هم زنم ار غير مرادم باشد...

۱۳۸۳ فروردین ۲۰, پنجشنبه

از اين بازي خوشتون مياد؟

داستان هاي برتر عمرم:
1- گزارش يك مرگ از پيش اعلام شده- گابريل گارسيا ماركز
2- هكلبري فين- مارك تواين
3- صد سال تنهايي- گابريل گارسيا ماركز
4- چراغها را من خاموش مي كنم- زويا پيرزاد
5- ابله- فئودور داستايوفسكي
6- بخش سرطان- الكساندر سولژنيتسين
7- وداع با اسلحه- ارنست همينگوي
8- بازمانده روز- كازوئو ايشيگورو
9- بانو و سگ ملوس- آنتوان چخوف
10- همه مي ميرند- سيمون دو بوار
11- سو و شون- سيمين دانشور
12- كوري- ژوزه ساراماگو
13- آمريكايي آرام- گراهام گرين

نكته اول: ترتيبها را خيلي جدي نگيريد.
نكته دوم: خيلي زور زدم تا ابلوموف و جنايت و مكافات و خيلي داستانهاي ديگر را حذف كردم.
نكته سوم: حسن تصادف است يا هم سليقگي كه سه تا از كتابهاي خارجي (2و 7و 8) ترجمه نجف دريابندري است؟ شايد هم به خاطر خوبي ترجمه ازشون خوشم اومده.
اگه از اين بازي خوشتون مياد شما هم نظر بدين.
*****
آخرين خبر: سايت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هك شد! البته اگه به موقع سر بزنيد.

۱۳۸۳ فروردین ۱۵, شنبه

وقتي معلم بودم چندين بار درسهايي رو با عنوان "New year resolutions" در كتابهاي مختلف درس دادم. اين يعني تصميمهايي كه ادم در آستانه سال نو مي گيره براي اينكه مي خواد در سال آينده چكار كنه. جالب اين بود كه تقريباً تمام اين تصميمها دو چيز مشترك داشتند: لاغر شدن و ترك سيگار! بيخود نيست كه بزرگي گفته هر چيزي كه من در زندگي ازش لذت مي برم يا ممنوعه يا گناهه يا آدم رو چاق مي كنه! ولي من امسال فقط يه resolution دارم: مي خوام بيشتر زندگي كنم همين.
*****
حالا كه رفتيم تو مايه نقل قول و quotation اين حرف خيلي راست رو هم از جلال آل احمد داشته باشيد (نقل به مضمون از كتاب مدير مدرسه): "مسخره است كه كسي بخواهد دست به اصلاح وضعي بزند آنهم در شرايطي كه قلمرو نفوذش تا نوك دماغش باشد."
و از جرج برنارد شاو: "چه فايده اي دارد كه انسان براي ترسيم تصويري خوشايند از چيزها زور بزند، در حاليكه تصوير بدبينانه تر احتمالاً به واقعيت نزديكتر است؟"
*****
اينهم عيدي امسال ما از خواجه شيراز:
مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو...