۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

انسان را هر جا بکارند باید گل بدهد...
*****
می گویی می خواهی خبرنگار افتخاری هفته نامه کودکان بشوی. کلی با شوق تعریف می کنی که چه کارهایی می خواهی بکنی و اگر یک ماه به قول خودت "خوب کار کنی" می شوی خبرنگار ماه و ناگهان می فهمم این اولین شغل توست...یادته که "هواي دوبي خيلي شرجي بود و بخاري كه روي شيشه عينكم نشست باعث شد نه من بتونم جايي رو ببينم نه كسي چشماي منو ..."
*****
از یادداشتهای قدیمی گپ (یادش به خیر):
زندگي تنها چيزيه كه فقط كيفيتش مهمه. بقيه همه حرف مفته. كيفيت زندگي هم تشكيل شده از مجموع كيفيت لحظه هاي مختلف. مي شه ثابت كرد كيفيت كلي زندگي از اين فرمول به دست مياد: Σqi اگه qi نشانه كيفيت لحظه i ام باشه (ببخشيد انديس قبول نميكنه وگرنه فرمول پيچيده تره.) تازه اگه زندگي رو يه كميت پيوسته فرض كنيم، اين مجموع مساوي ميشه با سطح زير منحني: f(qi) dq∫.
اگه خيلي توپ زندگي كنين و هر لحظه تون كمك كنه كه لحظه بعدي بهتر بشه، ميشه نشون داد كه يه تابع ضربي بهتره: Π qi
مهم اين نيست كه سر كلاس آمار رياضي نشستين يا دارين با كسي كه دوست دارين گپ مي زنين يا دارين اتاق گردگيري ميكنين. حتي مهم نيست كه توي كانادا هستين يا فريقاي جنوبي يا رانگون. مهم اينه كه هر جا هستين، لحظه بعد حتماً ديگه "اونجا" نيستين. چون مختصات اون نقطه شامل زمان هم ميشه. پس فقط حواستون به اون qi باشه. اول سعي كنين مقدارش رو بالا ببرين، بعد ازش انتگرال بگيرين و اگه شد يه كاري كنين در كيفيت لحظه بعدي ضرب بشه. 

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

زنانگی ذاتی نیست، به دست آوردنی است*
یکی بود یکی نبود. در یک سرزمین دور دست دختر زیبایی زندگی می کرد که بر اثر جادوی یک اهریمن بد سرشت به یک قوی سپید زیبا تبدیل شده بود. برای برگشتن به هویت خودش، دختر باید عشق می یافت و برای یافتن عشق باید اول زن می شد. خیلی پیچیده شد نه؟ پس این وسط نیاز به چیزی بود که این دور باطل را بشکند و زن را از پوسته شکننده و معصوم قوی سپید در آورد. آن چیز به شکل نفرت، خشم یا هوس، قوی سیاهی بود که چنان قوی سفید داستان ما را آلود که خودش را بکشد تا از این مرگ، زنی به دنیا بیاید که دیگر اسیر قالب قوی سفید و پاک نیست. زنی که گناهکار است، زنی که هوس الوده است، زنی که نفرت و عشق، حسادت و مهربانی و هر احساس دیگرش واقعی است، زنی که زن است...
یکی بود یکی نبود. فیلمی بود که همه چیز داشت، دارن آرونوفسکی (مرثیه ای برای یک رویا)، موسیقی چایکوفسکی، باله، ناتالی پورتمن، میلا کونیس، وینونا رایدر، (حتی) وینسنت کسل... پس به چه چیزی اسکار خواهید داد ای اعضای آکادمی؟
------
* سیمون دو بوار، اگر کسی ترجمه بهتری برای این جمله سراغ دارد استقبال می کنم.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

زیبایی در تناقض...


همراهی عود سنتی و گیتار الکتریک:

When There is More Beauty in the Contrary Cover Art 

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

عشقی مثل همه داروها

این چه رازی است در بیشتر فیلمهای بدنه سینمای امریکا که همه چیز دارند جز "شخصیت"؟ احساس می کنید مثل خیلی چیزهای دیگر امریکا فقط یک فتوکپی می بینید از همه چیز.مثل اینکه یک نفر یک قالب گذاشته و شما اسم شخصیتها، بازیگرها و زمان و مکان را وارد می کنید و .... بنگ! از آنطرف فیلمتان را تحویل بگیرید. می شود عشق و باقی داروها که همه چیزش درست و سر جاست، داستان، فیلم برداری، دیالوگهای هوشمندانه ... جز یک چیز... عشقی می بینید که از سالها پیش در سینمای امریکا همین بوده و پول و موفقیت که مهمترین عناصر این رویای امریکایی هستند. زنی که پارکینسون دارد و با اینحال بیشتر در مورد سایز سینه هایش صحبت می شود و حتی در یک صحنه لباسهایش نامرتب نیست. مردی که اختلال عدم تمرکز دارد ولی اگر خودش نگوید چیزی از آن نمی بینیم. همه چیز تکراری است: ریتم، تقطیع نماها، شکل مخ زدن و آشنا شدن، الگوی هراس از اعتماد، دنیای کوچکی که انگار محدود می شود به دکترها و نمایندگان دو شرکت دارویی و فقط یک مریض که همه دنبال خوابیدن با او هستند! تنها چیزی که به فیلم تشخص می دهد یک آن هاتووی سکسی است  و جیک گیلنهال که تا بخواهید شکل اسبهای مسابقه می ماند. تازه در عکسی که از مجله EW گذاشته ام به خاطر ریش کمی قیافه اش قابل تحمل شده. (نگویید حسودیم شده چون مخ آن هاتووی را زده است!)
*****

یک دیالوگ کوتاه از کارگران مشغول کارند (مانی حقیقی، 1384):
مینا (فاطمه معتمد آریا): آدم باید عاشق عیبای طرف باشه نه حسناش
مرتضی (آتیلا پسیانی): تو که سراپا حسنی واسه همین کسی عاشقت نمیشه.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

یلدای من... برای همیشه


برای هر آغاز پایانی هست. قبول کنیم که "پایان" هست... و اگر نبود چیز جدیدی آغاز نمی شد...
"همیشه با نفس تازه راه باید رفت، 
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ..."*
چقدر خوب است که یک روز می میریم...و چه خوب است که "همه می میرند"**
------
* سهراب سپهری

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

  ليلاي من كجا مي بري...*

«خانمها و آقايان، از طرف هواپيمايي كي ال ام و شركا پرواز خوشي برايتان آرزو مي كنم.» با خودش فكر كرد چرا این جمله این قدر عجیب به نظر می رسد؟ آب گوجه فرنگی را روي ميز كنار دستي اش گذاشت.
مامان گفته بود ساعت یازده و نیم.  اين يعني 2 ساعت وقت داشت بخوابد. حالا چرا بايد سر ساعت بيدار ميشد؟ يكي گفته بود آن موقع آرزوي آدم بر آورده ميشود. يا اين را در مورد زمان تحويل سال گفته بود؟ تازه پلكهايش گرم شده بود كه چیزی آرام به دستش خورد. چشمانش را باز كرد و چهره متبسم مهماندار را ديد كه عذرخواهي مي كرد كه بيدارش كرده. گفت اشكالي ندارد و چشمش به جعبه اي افتاد كه مهماندار روی دسته صندلی گذاشته بود. جعبه كوچكي بود با يك كارت رويش. هواپيمايي كي ال ام تولدش را تبريك گفته بود و زندگي خوبي برايش آرزو كرده بود. داخل جعبه هم يك جا سوئيچي با آرم هواپيمايي بود و 500 مايل بونوس. اين هم از مزاياي بليت درجه يك. بعد فهمید که چرا جمله عجیب به نظر می آمد: شرکا  آدم را یاد حاج حسین و شرکا می اندازد نه شرکت هواپیمایی. 
نگاه دختركي را غافلگير كرد كه از رديف جلو زل زده بود بهش. لبخندي زد و دخترك سرخ شد. بعد دخترك انگار شجاعتش را جمع كرد، بلند شد و آمد پيشش.
-       اينو براي چي دادن به تو... شما؟
-       چون تولدمه.
دخترك كمي تو فكر رفت.
-       كاش من جاي تو ... شما بودم.
-       همون «تو» خوبه. مي خواي اين جا سوئيچي مال تو باشه؟
چشمان دخترك برقي زد ولي امتناع كرد.
-       تعارف نكن. مي خوام برش داري.
دخترك بدون اين كه چيزي بگويد رفت و از صندلي جلو چيزي آورد.
-       اين عروسك منه. اسمش نادره است. هم اسم خالمه كه خيلي دوستش دارم.
-       چقدر نازه.
-       خالم مريضه.
-    اه! مریضیش چیه؟
-    از این مرضا داره که بچه های مدرسه می گن اسمش بی ادبیه و آدمای بد می گیرن ولی خاله من آدم بدی نیست.
-    مریضی که دست خود آدم نیست.
-    آره ولی بچه ها می گن این مرض مال زنای بده. زن بد یعنی چی؟
-    راستش منم نمی دونم.
-    من فكر مي كنم اگه زخماش رو بوس كنيم خوب مي شن. حيف كه مامانم نميذاره من اينكار رو بكنم. مي گه منم مريض ميشم. راستي مامانم مي گه وقتي ميريم مسافرت ساعتها جا به جا ميشن. تو به وقت كجا به دنيا اومدي؟
-       به وقت خونه خودمون. همه به وقت خونه خودشون به دنيا ميان.
دخترك سري تكون داد. كسي از جلو صدايش كرد.
-       من بايد برم. نادره پيشت باشه تا برسيم.
-       باشه.مرسي.
اينبار نادره را بغل كرد و چشمانش را بست. چرا چشمهايش مي سوخت؟ آيا بايد آرزو مي كرد يا هنوز وقتش نشده بود؟ ساعت به وقت مبدا 10 و نيم را نشان مي داد ولي اينجا بر فراز مولداوي ساعت چند بود؟ 
---------
* اسم داستان از یکی از ترانه های محسن نامجو گرفته شده. این داستان یک اپیزود از یک داستان 8 قسمتی است به نام "برشهای کوتاه".

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

برای همه زنان واقعی

الینور (اما تامپسون) در اتاق خانه محقرشان در نهایت خویشتنداری از مردی که دوستش دارد (ادوارد-هیو گرانت)  حال زنش را می پرسد ولی با نگاه حیرت زده ادوارد روبرو می شود....فرشته (نیکی کریمی) از دوستش رویا (مریلا زارعی) می شنود که شوهر مستبد و خودخواهش (آتیلا پسیانی) مرده است... الینور که فهمیده لوسی با برادر ادوارد و نه خود او ازدواج کرده ناگهان می شکند. تمام خویشتنداری این سالهایش را از دست می دهد و برای اولین بار در مقابل احساساتش، در مقابل الینور واقعی که تمام عمر اورا پنهان کرده بود به زانو در می آید...فرشته نمی داند بخندد یا گریه کند. این موج زندگی جدید که به او هجوم آورده هم شادمانش می کند و هم می ترساند...اشک به الینور مجال نمی دهد...فرشته با بهت به ما زل می زند و می گوید «چقدر کار دارم که باید بکنم...»
*****
درام کلاسیک جین آستین (حس و حساسیت) که باز هم بر پایه تمام عناصر آشنای رمانهای او بنا شده در دست یک کارگردان کارکشته (آنگ لی)  و با بازیهای اما تامپسون، هیو گرانت و کیت وینسلت فیلمی دیدنی شده است. جالب است که آنگ لی همان کسی است که هالک و ببر خمیده، اژدهای پنهان را ساخته و از طرف دیگر همین حس و حساسیت و کوهستان بروک بک! دو زن هم که آخرین (و شاید تنها) فیلم تهمینه میلانی است که شکلی قابل قبول و حتی هنرمندانه دارد و بین دوران فیلمهای فانتزیش (کاکادو، دیگه چه خبر) و دوران فمینیسم افراطی زن زیادی و تسویه حساب قرار دارد. الیته بازی نیکی کریمی و آتیلا پسیانی که هر دو در دوران اوجشان بودند خیلی مهم است. 
ببینید: بازی اما تامپسون در همان صحنه از حس و حساسیت. (مسخره نیست که من وقتی برای بازی نیکی کریمی در دو زن جستجو کردم تمام ویدئوها در مورد رقص نیکی کریمی با امین حیایی بود؟؟! خدا پدر imdb را بیامرزد وگرنه اگر اسم نیکی کریمی را در گوگل جستجو کنید اولین نتایج اینها هستند: عکس س.ک.س.ی نیکی کریمی...)


۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه


گپ و شبکه اجتماعی

خوب بالاخره فرصت شد که من به وعده ام عمل کنم و نظرات رو در مورد مطلب فیس بوک جمع بندی کنم. غیر از دوستانی که تو اینجا نظر دادن، 5-6 نفر هم شفاهی نظرشون رو گفتن. آخر سر هم فیلم شبکه اجتماعی بود که سر موقع اومد و کمک کرد به جمع بندی.
خیلی از کاربردهایی که مثلاً بهراد برای فیس بوک نوشته در تعریف من از خودارضایی اجتماعی نمی گنجه. مثلاً گفته ازش برای خبررسانی استفاده می کنه. یا اینکه چیزهای جالب رو به جای ایمیل کردن رو فیس بوک می گذاره (نوعی اشتراک لینک مثل دیگ یا بالاترین). من کاملاً با این کاربرد فیس بوک به عنوان یک bulletin board غول آسا موافقم و با این  که ما اینترنت کمک بگیریم که وقت بیشتری برای روابط اجتماعیمون داشته باشیم (توی کامنتها اشاره شده بود که آدم برای خبر گرفتن از دوستش لازم نیست بکوبه بره اون ور شهر) ولی اگه برعکسش اتفاق بیفته (که کم هم نیست) چی؟ سوال من همینجاست: دوستی که اون قدر باهاش رابطه نداریم که بهش یه تلفن بزنیم یا ایمیل بفرستیم، دونستن حالش چه کمکی به اون یا خودمون میکنه؟ کی خوشحال میشه اگه بهش بگن "سلام حسن چطوری؟ من که 5 ساله سراغت رو نگرفتم ولی چون تو فیس بوک گفته پات شکسته و کارت رو از دست دادی گفتم ببینم با افسردگی چی کار میکنی." اینطوری ما به طور پاسیو در معرض رابطه قرار می گیریم. مثل فرستادن تبریک تولد برای دوستای فیس بوکی (شما به یادش نیستین، چون تو فیس بوک نوشته تولدشه بهش تبریک می گین.) استثناش میشه علی که رفته رو درخت زندگی می کنه ولی حتی علی هم تو فیس بوک خاطرات پيپ کشیدن تو دپارتمان رو مرور می کنه. توی فیلم هم یه جمله درخشان هست که می گه فیس بوک رو چند تا بچه راه انداختن که می خواستن شب با هم بخوابن. انگیزه اول مارک زوکربرگ تو راه انداختن فیس بوک زنی بود (اریکا آلبرایت) که دوستیش رو رد کرده بود و اینکه مارک رو توی هیچ شبکه اجتماعی هاروارد راه نمی دادن و اون می خواست اینطوری حال همه رو بگیره. یعنی در نهایت هدف این بوده که شبکه مجازی به کمک شبکه اجتماعی واقعی بیاد ولی این وسط آدمایی مثل شان پارکر پیدا شدن که ایده متفاوتی در این مورد دارن: "ما قبلاً توی مزرعه زندگی می کردیم، بعد رفتیم توی شهر و از این به بعد توی اینترنت زندگی خواهیم کرد." من مخالفتی ندارم حتی با این ایده ولی آیا این فرو رفتن تو زندگی مجازی ما رو ارضا می کنه یا مثل خود ارضایی فقط شبح رابطه واقعیه؟ خود مارک زوکربرگ آخر فیلم با حسرت زل زده به پروفایل اریکا تو فیس بوک (که طبق معمول عکسش خیلی خوشگلتر از خود اریکاست) و همش داره صفحه رو ریفرش می کنه: انگار داره سعی می کنه این ارتباط رو تازه کنه ولی دنیای مجازی که خودش خلقش کرده بیشتر از این اجازه این کار رو نمی ده.
و اما پیامهای خوانندگان:
به همه دوستان: ممنون از نظرهاتون. من بیشتر از اونی که فکر می کنین تو فیس بوک چرخیدم و همین حالا هم با چند تا تون دوستم، خودتون خبر ندارین! این برای دوستایی که گفتن بیا عضو شو!
بهراد جان: از وقتی که گذاشتی ممنونم و می دونم همین گپ رو تو فیس بوک تبلیغ کردی.
مایلا: من هم با این کاربرد موافقم.
"ناشناس": شما با گفتن "هلک هلک" بدجوری هویت خودتون رو لو دادین!
علی جان: خیلی خوشحال شدم که شنیدم کسری راه میره. ای ول به ما! الان حتی فکرش رو نمی تونم بکنم که ما تو دانشکده "بهداشت" بعد از ظهر ها پیپ می کشیدیم. به قول بچه ها فقط یه کار مونده بود که بکنیم...
مازیار: لینک رو درست کردم. جام رو هم از همین لینکای پایین می تونی حدس بزنی (احتمالاً زدی).
ندا: در مورد اینکه وبلاگ هم یه شباهتهایی به فیس بوک داره حق با توست. ولی مثلاً خود تو میای که وبلاگ من رو بخونی چون من رو میشناسی و به صورت پاسیو در معرضش قرار نمی گیری. راستی ایول شوپنهاور...!
کامبیز: شما و دوستانتون و خیلی های دیگه در این تعریف جا نمی شین. منظور من یه پدیده اجتماعی بود.
نیلوفر: من لذت حرف زدن با دوستانی مثل شما رو با چیزی عوض نمی کنم.
رویا: خودم هم بهت گفتم که مثال خود ارضایی فقط یه مثال بود و یه جنبه جنسی داره که اینجا مصداق اجتماعی پیدا میکنه. شما که فرق من رو با طالبان بهتر از این باید بدونی!
جمع بندی: همونطور که بهراد و علی به طور شفاف اعلام کردن 63% شماها با من موافق بودین!!
****
فیلم دیوید فینچر خوبه ولی به عنوان یه فیلم معمولی نه به عنوان چیزی که از سازنده هفت و بازی و کلوپ مشت زنی انتظار دارین. ریتم تند فیلم و شخصیت پردازیش مسلماً شبیه فینچره ولی اگه مثلاً این فیلم رو مایکل مان (سازنده مخمصه) می ساخت شک دارم خیلی متفاوت می شد. البته غیر از اون صحنه درخشان آخرش که مارک عکس اریکا رو ریفرش می کنه...

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

می شه لطفاً با مشت بزنی تو صورتم؟ یعنی خیلی محکم جوری که تو مسابقه می زنی... می خوام خوب آماده بشی برای مسابقه فردا... من؟ مهم نیست. بالاخره فردا یکیمون باید برنده بشیم...

از یادداشتهای یک مازوخیست مستعفی