خيلي بامزه بود. ديشب "كيت و لئوپولد" رو ديدم. يه فيلم متوسط و سرگرم كننده با چند تا تم شخصيتي جالب. تو يه سكانس آقايي هست كه هر شب تا نيمه شب به موسيقي متن يه فيلم گوش ميده. و اون موسيقي چيه؟ ...moon river! دوستاني كه عكس آدري هپبورن رو اين زير نمي بينن برن به اين آدرس. موسيقي فيلم رو هم از اينجا دانلود كنين.
متوجه هستين كه آدم شب امتحان چه كارهايي بايد بكنه ديگه!
*****
خيلي بده كه يادمون ميره. وقتي روز بدي داشتيم تو هر فرصتي مي شينيم و غر مي زنيم: "چه روز افتضاحي!" "نمي دوني چه بلايي سرم اومد ..." و الي آخر. ولي چند بار نشستين پيش رفقاتون بگيد: "نميدوني امروز چه روز خوبي داشتم." شايد چون فكر مي كنيم روز خوب داشتن يه امر بديهيه. اينطور نيست. پس هر وقت روز خوبي داشتم ده بار مي گم: امروز روز خوبي بود، امروز روز خوبي بود، امروز روز خوبي بود ... .
*****
من چيزيم شده؟ آخه پشت اين جمله "روزتون مبارك" يه جور كنايه حس مي كنم. من چيزيم شده؟ ولي روز خوبي بود. روز خوبي بود. روز خوبي ...
*****
ببينم تو آتن خبريه؟ آخه ديشب تلويزيون وسط سريال "باجناقها" نوشت "گزارش المپيك آتن ساعت 1 بامداد". حتماً خبريه كه تو همچين ساعت پربيننده اي مي خواستن پخشش كنن.
*****
پاسخ مسئولين ورزشي تلويزيون: "المپيك يه جور خوراكيه؟ اگه هست، حلاله؟"
۱۳۸۳ مرداد ۲۸, چهارشنبه
My Huckleberry Friend...
Moon River, wider than a mile
I'm crossin' you in style someday
Oh dreammaker, you heartbreaker
Wherever you're goin', I'm goin'your way
Two drifters, off to see the world
There's such a lot of world to see
We're after the same rainbow's end
Waitin' round the bend
My huckleberry friend
Moon River and me
*****
فقط فكرش رو بكنيد كه چه حماقت عظيمي بود اگه طبق نقشه اوليه مريلين مونرو به جاي آدري هپبورن تو اين فيلم بازي مي كرد.
۱۳۸۳ مرداد ۱۵, پنجشنبه
ديالوگ 70 ساله!
زيگموند فرويد (دهه 30):
سوال اصلي، كه من علي رغم سي سال تحقيق در روح زنانه نتوانسته ام پاسخ آنرا در يابم، اينست كه "يك زن چه مي خواهد؟"
شانيا تواين (قرن بيست و يكم):
مرد من بهتره به من افتخار كنه،
حتي اگه زشتم منو دوست داشته باشه.
من ميتونم دير سر قرار برسم، اشكال نداره،
ولي اون بايد سر موقع برسه.
وقتي پيراهن سال قبل كمي تنگه،
مرد من مي گه كاملاً اندازه است.
و وقتي روز بدي داشته ام،
بهتره هر چيزي كه مي گم يا انجام مي دم رو قبول كنه.
و اگه عقيده ام رو يه ميليون دفعه عوض كنم،
مي خواهم بشنوم كه "آره، آره، آره، همين درسته!"
...
مرد من بهتره مخالفت كنه،
وقتي من مي گم زنهاي ديگه قشنگترن.
وقتي شام مي پزم و اونرو مثل ذغال مي سوزونم،
بهتره بگه "اوووم. من غذا رو همين جوري دوست دارم."
....
*****
كسي سوال ديگه اي نداره؟
*****
شانيا تواين خوبه. سبك country موسيقيش و شعرهاي ظاهراً ساده اش من رو ياد الويس پريسلي مي اندازه.
۱۳۸۳ مرداد ۸, پنجشنبه
اين يادداشت را بين كاغذهايم پيدا كردم. پشت مقاله اي كه زماني داشتم مي نوشتم. برايم عزيز است چون در لابلاي آن خاطره سفرم به قاهره، با ردپاي يك دوست گم شده هست. دوست گم شده اي كه امروز دوباره پيدايش كردم: هم در جهان واقعي و هم در اين يادداشت...
*****
فكر مي كنم اول سري به خشكشويي بزنم و بعد برگردم تا آخرين صفحه را تصحيح كنم. خشكشويي ساعت 4.5 مي بندد و من تا 9-8 بايد با اين مقاله سر و كله بزنم. سوئيچ را كه بر مي دارم تلفن زنگ مي زند. "بله، بله. مي شناسم. اختيار دارين. حتماً. زنگ مي زنم ببينم وقت داره يا نه. بهتون زنگ مي زنم. خداحافظ." روي تقويم يادداشت مي كنم: "تماس با ...". بايد عجله كنم. خشكشويي مي بندد و من كله صبح پرواز دارم.
*****
فرودگاه خلوت است. خيلي خلوتتر از هميشه. هيچ كس توي صف نمي زند. هيچ ازدحامي نيست. اين بالا با يك فنجان قهوه نشسته ام -كه بهانه است- و چشم دوخته ام به مردمي كه مي آيند و همه جور آدمي بينشان هست. فكر مي كنم بايد به محض رسيدن ايميل بزنم. طبق معمول در آخرين لحظه يادم رفته اين يا آن سفارش را بكنم. عجيب است كه فقط يك ساعت خوابيده ام ولي سرحالم. مردي دختر 22-23 ساله اش را در آغوش گرفته و تاب مي دهد. مرد مغموم است. دختر لبخند مي زند ولي معلوم نيست از آغوش پدر احساس رضايت مي كند يا چيز ديگر. پسر جواني سراغ دوستانش مي آيد: "22 كيلو اضافه بار داشتم." عازم كاناداست. براي هميشه شايد. فكر مي كنم چند نفر را اينجا بدرقه كرده ام. چند بار با هم اضافه بار حساب كرده ايم. چند بار پشت همين ميزها عكس انداخته ايم و الكي خنديده ايم. مرد چاقي با موبايلش حرف مي زند. لبخند مي زند. شبيه تاجرهاست. شايد خبر معامله شيريني بهش داده اند. يا شايد حرفهاي شيريني بدرقه راهش كرده اند.
وقتي به خودم مي آيم مي بينم داشتم به مشكل دوستم فكر مي كردم. ديروز كه برايم تعريف كرد كلي نگران شدم. الان داشتم نقشه مي كشيدم كه وقتي برگشتم چطور حلش كنم. با چه كساني و چطور حرف بزنم. يك تصميم جدي مي گيرم. اين چند روز پشت سرم را نگاه نكنم. اصلاً اصلاً اصلاً. از اين فكر گرماي مطبوعي سراپايم را مي گيرد. احساس آزادي مي كنم. مي خوانم "تفال، با دفترچه راهنماي فارسي..." يادم باشد وقتي رسيدم نمايندگي روونتا را پيدا كنم. روز سوم شايد. باز هم به دوستم فكر مي كنم. دختركي مثل ابر بهار گريه مي كند. هرچه مادرش در آغوشش مي كشد فايده اي ندارد. پسر و دختر جواني دست در دست هم راه مي روند. وداع شايد يا فرصتي كه وداع ديگري فراهم كرده؟ نمي دانم.
يادداشتهايم را آورده ام. براي 5 ساعت انتظار در فرودگاه دوبي. آماده شده ام كه يك كار نيمه تمام را تمام كنم. همين مقاله اي كه دستم است. تمرينهاي كلاسم هست. و متني كه بايد بخوانم... چشمهايم را مي بندم. باز تكرار مي كنم نبايد نگران باشم. مشكل دوستم را هم وقتي بر گشتم حل مي كنم. الان هيچ مسئوليتي ندارم. گرماي مطبوعي سراپايم را مي گيرد. احساس آزادي مي كنم. خوشحالم كه چيزهاي زيادي هست كه وقتي به آنها فكر نمي كنم اين احساس به سراغم مي آيد...
سيزدهم مهر هشتاد و دو، ساعت 2:45 بامداد، فرودگاه مهر آباد.
*****
فكر مي كنم اول سري به خشكشويي بزنم و بعد برگردم تا آخرين صفحه را تصحيح كنم. خشكشويي ساعت 4.5 مي بندد و من تا 9-8 بايد با اين مقاله سر و كله بزنم. سوئيچ را كه بر مي دارم تلفن زنگ مي زند. "بله، بله. مي شناسم. اختيار دارين. حتماً. زنگ مي زنم ببينم وقت داره يا نه. بهتون زنگ مي زنم. خداحافظ." روي تقويم يادداشت مي كنم: "تماس با ...". بايد عجله كنم. خشكشويي مي بندد و من كله صبح پرواز دارم.
*****
فرودگاه خلوت است. خيلي خلوتتر از هميشه. هيچ كس توي صف نمي زند. هيچ ازدحامي نيست. اين بالا با يك فنجان قهوه نشسته ام -كه بهانه است- و چشم دوخته ام به مردمي كه مي آيند و همه جور آدمي بينشان هست. فكر مي كنم بايد به محض رسيدن ايميل بزنم. طبق معمول در آخرين لحظه يادم رفته اين يا آن سفارش را بكنم. عجيب است كه فقط يك ساعت خوابيده ام ولي سرحالم. مردي دختر 22-23 ساله اش را در آغوش گرفته و تاب مي دهد. مرد مغموم است. دختر لبخند مي زند ولي معلوم نيست از آغوش پدر احساس رضايت مي كند يا چيز ديگر. پسر جواني سراغ دوستانش مي آيد: "22 كيلو اضافه بار داشتم." عازم كاناداست. براي هميشه شايد. فكر مي كنم چند نفر را اينجا بدرقه كرده ام. چند بار با هم اضافه بار حساب كرده ايم. چند بار پشت همين ميزها عكس انداخته ايم و الكي خنديده ايم. مرد چاقي با موبايلش حرف مي زند. لبخند مي زند. شبيه تاجرهاست. شايد خبر معامله شيريني بهش داده اند. يا شايد حرفهاي شيريني بدرقه راهش كرده اند.
وقتي به خودم مي آيم مي بينم داشتم به مشكل دوستم فكر مي كردم. ديروز كه برايم تعريف كرد كلي نگران شدم. الان داشتم نقشه مي كشيدم كه وقتي برگشتم چطور حلش كنم. با چه كساني و چطور حرف بزنم. يك تصميم جدي مي گيرم. اين چند روز پشت سرم را نگاه نكنم. اصلاً اصلاً اصلاً. از اين فكر گرماي مطبوعي سراپايم را مي گيرد. احساس آزادي مي كنم. مي خوانم "تفال، با دفترچه راهنماي فارسي..." يادم باشد وقتي رسيدم نمايندگي روونتا را پيدا كنم. روز سوم شايد. باز هم به دوستم فكر مي كنم. دختركي مثل ابر بهار گريه مي كند. هرچه مادرش در آغوشش مي كشد فايده اي ندارد. پسر و دختر جواني دست در دست هم راه مي روند. وداع شايد يا فرصتي كه وداع ديگري فراهم كرده؟ نمي دانم.
يادداشتهايم را آورده ام. براي 5 ساعت انتظار در فرودگاه دوبي. آماده شده ام كه يك كار نيمه تمام را تمام كنم. همين مقاله اي كه دستم است. تمرينهاي كلاسم هست. و متني كه بايد بخوانم... چشمهايم را مي بندم. باز تكرار مي كنم نبايد نگران باشم. مشكل دوستم را هم وقتي بر گشتم حل مي كنم. الان هيچ مسئوليتي ندارم. گرماي مطبوعي سراپايم را مي گيرد. احساس آزادي مي كنم. خوشحالم كه چيزهاي زيادي هست كه وقتي به آنها فكر نمي كنم اين احساس به سراغم مي آيد...
سيزدهم مهر هشتاد و دو، ساعت 2:45 بامداد، فرودگاه مهر آباد.
۱۳۸۳ مرداد ۶, سهشنبه
دايناسور
اصلاً مثل كبوتر نيست. خيالت. مثل شاهين و عقاب هم نيست. "تيرانوسوروس ركس" بيشتر برازنده است. به خيالي كه به آني مي آيد. درست مثل دايناسور پارك ژوراسيك. در خواب. ميان آسمان. سرش ناگهان ديوار را سوراخ مي كند و صداي نفسش همه جا را پر مي كند. و آرواره هايي كه صداي خرد شدن قفسه سينه از ميانشان مي آيد. اصلاً مثل كبوتر نيست. يك جمله بي قرارش مي كند اين موجود سركش را. نقل قولي، عكسي، رد شدن از مقابل كوچه اي. مثل شاهين و عقاب هم نيست. وقار و آرامش نمي داند. مي آيد تا بدرد. تا پاره پاره كند. با اشاره محوي. جمله اي كه از خلالش شايد بتوان ردي جست از كسي. "تيرانوسوروس ركس" بيشتر برازنده است. به خيالي كه به آني مي آيد....
اصلاً مثل كبوتر نيست. خيالت. مثل شاهين و عقاب هم نيست. "تيرانوسوروس ركس" بيشتر برازنده است. به خيالي كه به آني مي آيد. درست مثل دايناسور پارك ژوراسيك. در خواب. ميان آسمان. سرش ناگهان ديوار را سوراخ مي كند و صداي نفسش همه جا را پر مي كند. و آرواره هايي كه صداي خرد شدن قفسه سينه از ميانشان مي آيد. اصلاً مثل كبوتر نيست. يك جمله بي قرارش مي كند اين موجود سركش را. نقل قولي، عكسي، رد شدن از مقابل كوچه اي. مثل شاهين و عقاب هم نيست. وقار و آرامش نمي داند. مي آيد تا بدرد. تا پاره پاره كند. با اشاره محوي. جمله اي كه از خلالش شايد بتوان ردي جست از كسي. "تيرانوسوروس ركس" بيشتر برازنده است. به خيالي كه به آني مي آيد....
۱۳۸۳ تیر ۲۹, دوشنبه
ايليا، وبلاگ نويس جوان!

جوون ترين وبلاگ نويس دنيا تو وبلاگش خاطرات روزانه اش رو از بدو تولد شرح ميده. "بعضي پسرا نمي تونن صبر كنن. قبل از اينكه پا شون به زمين برسه شروع مي كنن به بيان افكارشون." از نوشته هاي خاله انتصابي ايليا در معرفي وبلاگش! خوب كاري مي كنن اون بعضي پسرا! پس چهارتا هورا به افتخار فربد، ماندانا و ايليا!
۱۳۸۳ تیر ۲۳, سهشنبه
ببينيد: اگه نوشته هاي امروز يه كم به نظرتون پرت و پلا مياد سخت نگيرين. اگه دقيق بخوام بگم از پنج تا نوشته زير 50% خواننده ها فقط منظور يكي رو كامل مي فهمن. اگه منظور دو تا رو فهميدين جزو يه اقليت بيست درصدي هستين. اگه سه تا رو كامل فهميدين ...بهم زنگ بزن! كارت دارم!
*****
با خودمون چي كار مي كنيم؟ با چيزهايي كه جمع مي كنيم، خاطراتي كه بهشون دل مي بنديم و خوب مي دونيم از همشون بايد جدا بشيم. امروز نشد فردا، سال بعد، ده سال بعد... چرا يه تكه كاغذ يا يه عكس رو نگه مي داريم؟ چرا وقتي ميدونيم يه روز از همه چيز بايد جدا بشيم و همه اينها جز اسباب دل شكستگي و دلتنگي نيستن؟ چرا از يه لباس كه كهنه ميشه و مي پوسه خوشمون مياد؟ چرا دوست مي داريم؟ چرا بچه دار مي شيم؟ اينها رو امروز توي چشماي تو ديدم ...
چاره اي نيست. ما به همين دلبستگيها زنده ايم. حتي كسايي كه از دنيا مي برن به تعداد دلبستگيهاي بريده شده دل خوشن. پس با اين غم شيرين بسازيم. شيرينيش رو پيدا كنيم. بگذاريم برامون خاطره زيبايي باشه كه قدرش رو مي دونيم. اگه دوستيه كه از دست داديم به "بودنش" چنگ بزنيم. اگه بازييه كه باختيم "بازي كردنش" رو به ياد بياريم. اگه گلدونيه كه شكسته نقش روش رو به خاطر بياريم. و يادمون باشه اينها رو جمع كرديم كه از دست بديم. و يادمون باشه داريم دل مي بازيم كه دلمون بشكنه. ولي از بزرگترين بازنده تاريخ به ياد داشته باشيم كه "...حتي پست ترين گدايان اشياي حقير اضافه اي دارند. چيزهاي غير ضروري را از انسان بگيريد، زندگيش به پستي زندگي حيوانات خواهد بود." (شاه لير)
*****
پيامهاي شخصي
ببين! اگه اونروز گفتم اين حرف رو نزن براي همين بود. الان يه هفته است دستم به نوشتن نميره. هي با خودم مي گم نكنه اين حرفي كه مي خوام بزنم "بودار" باشه، يا ازش برداشت خاصي بشه. از شانس من هم هرچي تو اين مدت به ذهنم رسيده قابل تفسير بوده(يا من اينقدر سخت گير شدم كه هي به خودم گير ميدم! مثل اون يارو كه بهش گفتن اگه مي خواي پولدار بشي بايد بري توي فلان چشمه ولي ياد ميمون زرد نيفتي. رفت و اومد گفت اگه تو اين شرط رو نميگذاشتي من تا آخر عمرم هم ياد ميمون زرد نمي افتادم!). من خيلي خاطرت رو مي خوام. پس تو هم الكي گير نده. خوب؟
*****
سلام باباي سام!
ديدين داشت يادم مي رفت؟ فرشيد كه يادتون هست؟ اسمش هنوز اين بغل هست ولي ديگه نمي نويسه. خلاصه اينكه پدر شده. هر كي دستش ميرسه بهش تبريك بگه!
*****
نظرم عوض شد: برات ميميرم چون برام تب كردي!
كم كم دارم از خودم مي ترسم. آخه اگه كسي هميشه خوابهاش تعبير بشه يا ديوونه است يا امامزاده. چون دومي نيستم ...
*****
تا حالا نديدين يكي زبونش بگيره؟ خوب مي گيره ديگه!
*****
با خودمون چي كار مي كنيم؟ با چيزهايي كه جمع مي كنيم، خاطراتي كه بهشون دل مي بنديم و خوب مي دونيم از همشون بايد جدا بشيم. امروز نشد فردا، سال بعد، ده سال بعد... چرا يه تكه كاغذ يا يه عكس رو نگه مي داريم؟ چرا وقتي ميدونيم يه روز از همه چيز بايد جدا بشيم و همه اينها جز اسباب دل شكستگي و دلتنگي نيستن؟ چرا از يه لباس كه كهنه ميشه و مي پوسه خوشمون مياد؟ چرا دوست مي داريم؟ چرا بچه دار مي شيم؟ اينها رو امروز توي چشماي تو ديدم ...
چاره اي نيست. ما به همين دلبستگيها زنده ايم. حتي كسايي كه از دنيا مي برن به تعداد دلبستگيهاي بريده شده دل خوشن. پس با اين غم شيرين بسازيم. شيرينيش رو پيدا كنيم. بگذاريم برامون خاطره زيبايي باشه كه قدرش رو مي دونيم. اگه دوستيه كه از دست داديم به "بودنش" چنگ بزنيم. اگه بازييه كه باختيم "بازي كردنش" رو به ياد بياريم. اگه گلدونيه كه شكسته نقش روش رو به خاطر بياريم. و يادمون باشه اينها رو جمع كرديم كه از دست بديم. و يادمون باشه داريم دل مي بازيم كه دلمون بشكنه. ولي از بزرگترين بازنده تاريخ به ياد داشته باشيم كه "...حتي پست ترين گدايان اشياي حقير اضافه اي دارند. چيزهاي غير ضروري را از انسان بگيريد، زندگيش به پستي زندگي حيوانات خواهد بود." (شاه لير)
*****
پيامهاي شخصي
ببين! اگه اونروز گفتم اين حرف رو نزن براي همين بود. الان يه هفته است دستم به نوشتن نميره. هي با خودم مي گم نكنه اين حرفي كه مي خوام بزنم "بودار" باشه، يا ازش برداشت خاصي بشه. از شانس من هم هرچي تو اين مدت به ذهنم رسيده قابل تفسير بوده(يا من اينقدر سخت گير شدم كه هي به خودم گير ميدم! مثل اون يارو كه بهش گفتن اگه مي خواي پولدار بشي بايد بري توي فلان چشمه ولي ياد ميمون زرد نيفتي. رفت و اومد گفت اگه تو اين شرط رو نميگذاشتي من تا آخر عمرم هم ياد ميمون زرد نمي افتادم!). من خيلي خاطرت رو مي خوام. پس تو هم الكي گير نده. خوب؟
*****
سلام باباي سام!
ديدين داشت يادم مي رفت؟ فرشيد كه يادتون هست؟ اسمش هنوز اين بغل هست ولي ديگه نمي نويسه. خلاصه اينكه پدر شده. هر كي دستش ميرسه بهش تبريك بگه!
*****
نظرم عوض شد: برات ميميرم چون برام تب كردي!
كم كم دارم از خودم مي ترسم. آخه اگه كسي هميشه خوابهاش تعبير بشه يا ديوونه است يا امامزاده. چون دومي نيستم ...
*****
تا حالا نديدين يكي زبونش بگيره؟ خوب مي گيره ديگه!
۱۳۸۳ تیر ۹, سهشنبه
۱۳۸۳ تیر ۶, شنبه
در ستايش كار كردن!
...هيچ بيلچه ، تبر، اره يا كلنگي تو كار نيست،
من قراره يه جايي زندگي كنم كه تمام روز آدم مي خوابه،
و اون احمقي كه كار رو اختراع كرده دار زدن،
تو كوه صخره اي بزرگ آب نباتي..."
و در ادامه اين كلمات گهربار از خانم تواين:
"...عزيزم من برگشتم، سرم داره مي تركه،
بايد استراحت كنم، تلويزيون نگاه كنم.
تلفن رو بذار كنار، يه استخون بنداز جلوي سگه،
عزيزم من رسيدم خونه..."
*****
پيام بازرگاني: به فرموده!
خوب خداييش وبلاگ خوبي قراره بشه اين وبلاگ مرواريد خانوم!
...هيچ بيلچه ، تبر، اره يا كلنگي تو كار نيست،
من قراره يه جايي زندگي كنم كه تمام روز آدم مي خوابه،
و اون احمقي كه كار رو اختراع كرده دار زدن،
تو كوه صخره اي بزرگ آب نباتي..."
و در ادامه اين كلمات گهربار از خانم تواين:
"...عزيزم من برگشتم، سرم داره مي تركه،
بايد استراحت كنم، تلويزيون نگاه كنم.
تلفن رو بذار كنار، يه استخون بنداز جلوي سگه،
عزيزم من رسيدم خونه..."
*****
پيام بازرگاني: به فرموده!
خوب خداييش وبلاگ خوبي قراره بشه اين وبلاگ مرواريد خانوم!
۱۳۸۳ تیر ۱, دوشنبه
آرام ِ جان
بيا بشين پيشم. دستت رو بگذار روي شونه ام و بگو "خوب چه خبر؟" كه من جرات كنم باهات حرف بزنم. هواي خنك كولر كه ميزنه تو صورتم برات بگم توي هفته گذشته چند بار دلم شكسته. چندبار بي اونكه بخوام دل بقيه رو شكستم. برات بگم از اينكه كجاي پشتم درد مي كنه و بعد تو دستت رو بياري پايين و آروم همون جاي كوفتگي رو ماساژ بدي. برات تعريف كنم چه اتفاقاي خنده داري افتاده. بعد بگم چرا خسته شدم، چرا هيچ چيز مثل سابق خوب نيست. بعدش تو بگي كه "تقصير خودته كه تو سي سالگي دلت هجده سالست. آدماي نصف سن تو فهميدن كه دنيا رو نميشه عوض كرد و تو نفهميدي". بعد يه كم غيبت كنيم. چايي كه دم كشيد سر بكشيم و من باز باهات حرف بزنم. بي هيچ ترسي از اينكه اشتباه برداشت كني يا به دل بگيري. بي اينكه هيچ چيز رو ازت پنهون كنم يا نگران باشم مبادا به كس ديگه اي بگي. بعد كم كم غروب بشه و ما نفهميم. اصلاً انگار نه انگار كه كاري داريم و زندگي و گرفتاري. همينطور زمان با من و تو و حرفامون كش بياد. آي كيف كنيم از اينكه به هم حرفاي خوب مي زنيم! آي من حس كنم كه از دوشم اين بار كم كم برداشته مي شه! آخ كه اون وقت هر وقت ياد امروز ميفتم چه حس خوبي توي مهره هاي پشتم ميدوه! آخ كه اون وقت اون چند ساعت رو چه قدر زياد زندگي كرده ام!
بيا بشين پيشم. دستت رو بگذار روي شونه ام و بگو "خوب چه خبر؟" كه من جرات كنم باهات حرف بزنم. هواي خنك كولر كه ميزنه تو صورتم برات بگم توي هفته گذشته چند بار دلم شكسته. چندبار بي اونكه بخوام دل بقيه رو شكستم. برات بگم از اينكه كجاي پشتم درد مي كنه و بعد تو دستت رو بياري پايين و آروم همون جاي كوفتگي رو ماساژ بدي. برات تعريف كنم چه اتفاقاي خنده داري افتاده. بعد بگم چرا خسته شدم، چرا هيچ چيز مثل سابق خوب نيست. بعدش تو بگي كه "تقصير خودته كه تو سي سالگي دلت هجده سالست. آدماي نصف سن تو فهميدن كه دنيا رو نميشه عوض كرد و تو نفهميدي". بعد يه كم غيبت كنيم. چايي كه دم كشيد سر بكشيم و من باز باهات حرف بزنم. بي هيچ ترسي از اينكه اشتباه برداشت كني يا به دل بگيري. بي اينكه هيچ چيز رو ازت پنهون كنم يا نگران باشم مبادا به كس ديگه اي بگي. بعد كم كم غروب بشه و ما نفهميم. اصلاً انگار نه انگار كه كاري داريم و زندگي و گرفتاري. همينطور زمان با من و تو و حرفامون كش بياد. آي كيف كنيم از اينكه به هم حرفاي خوب مي زنيم! آي من حس كنم كه از دوشم اين بار كم كم برداشته مي شه! آخ كه اون وقت هر وقت ياد امروز ميفتم چه حس خوبي توي مهره هاي پشتم ميدوه! آخ كه اون وقت اون چند ساعت رو چه قدر زياد زندگي كرده ام!
اشتراک در:
پستها (Atom)