اخیرا ما تو محل کار ChatGPT Enterprise داریم. من دوتا سناریوی اقتصادی نیمه پیچیده دادم بهش (مثلا اینکه فلان سرمایه گذاری اینقدر خرج داره، سودش رو اینجوری پرداخت میکنه، ریسکش فلان قدره الخ.) که کمک کنه ببینم کدومش بهتره. 5 بار مجبور شدم بگم دوباره حساب کنه: دوبارش اشتباه ریاضی کرد (باورتون میشه که یه بار تو تفریق اشتباه کرد؟ یه بار هم یه عدد رو دوبار از مجموع مخارج کم کرد!)، دو بار یه فرضی که از اول بهش داده بودم رو رسما به فلانش گرفت و فقط یک بار اشتباه از من بود که یه چیزی رو کامل شرح نداده بودم. خوب "مصنوعیه" بدبخت تقصیری نداره. نکته ام اینه که چطور آدمهای کاملا "طبیعی" از ورژنهای رایگان هوش مصنوعی سوالهای پیچیده هزار متغیری میپرسن (مثلا رضا شاه بهتر بود یا چارلز هشتم!) و بعد یه جوری فیس دانشمندی میگیرن که انگار تمام علم دنیا رو ریختن تو جیبشون! مخالفت هم بکنی بادی به غبغب میندازن که "هوش مصنوعی گفته!" به قول ظریفی این هوش مصنوعی نیست، بی عقلی طبیعیه!
۱۴۰۴ آذر ۱۳, پنجشنبه
۱۳۹۵ اسفند ۳, سهشنبه
مرد پیر و فروشنده
1- فیلمهای کمی هستند که هر کار بکنی نمی توانی به قالب دیگری درشان بیاوری. یعنی فقط می توانند فیلم باشند و همین بزرگترین مزیتشان است. فروشنده اصغر فرهادی را حتی نمیشود تعریف کرد چون به شدت سینمایی است. اگر داستانش را به هر شکل دیگری تعریف کنی از محتوی خالی میشود. حتی شک دارم کسی بتواند با قطعیت به این سوال جواب بدهد که "آخرش چه شد؟" فیلم از این جهت بیشترین شباهت را به درباره الی (در میان کارهای خود فرهادی) و فیلمهای کیارستمی دارد.
2- متوجه بازیهای خوب بازیگران اصلی هستم و کلاً هم دلم برای ترانه علیدوستی میرود! ولی اگر یک بازی را بخواهم یادآوری کنم، نقش پیرمرد متجاوز (فرید سجادی حسینی) است. نقش آنقدر کوتاه است که اسم شخصیت (ناصر) از یادتان می رود ولی نقش به یاد میماند.
3- به نظرم تاکید بر تئاتر و گریم و غیره گرچه زمینه ی فیلم است گاهی گل درشت میشود. مثلاً آنجایی که شهاب حسینی به سراغ فیوز میرود و نور چراغ روی صندلیهای روبرو مثل یک صحنه ی تئاتر خاموش می شود.
*****
فیلم فوق العاده است ولی هنوز....هیچ فیلمی از فرهادی برای من چهارشنبه سوری نمی شود!
Labels:
اصغر فرهادی,
فروشنده,
فرید سجادی حسینی
۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سهشنبه
و نپرسیم...
یک زمانی، آلبوم عکس داشتیم: عکسهای پیش دبستانی، سفر ترکیه، فارغ التحصیلی و غیره...بعدها همینها دیجیتال شدند، فولدرهایی با همین اسم توی هارد کامپیوتر که هی بک آپ ازشان میگرفتیم. کم کم تعدادشان به طرز غیر قابل باوری زیاد شد: نه تنها عکسهایی که دیگران با دوربین ازمان می گرفتنند، بلکه سلفی های متعدد، و عکسهای بیشماری که دیگران از ما در فیس بوک و تلگرام و غیره به اشتراک می گذاشتند. برای همین دیگر نمیشد روی فضای فیزیکی جمعشان کرد. همه را روی اینترنت بک آپ گرفتیم ولی دیگر مگر میشد فهمید چی کجاست! بعضیها سه جا بک آپ داشتند و بعضی ها فقط یک نسخه کاغذی. هرکدام یک جا و هرکدام به اسمی...من یکی دیگر به بیخیالی مطلق رسیده ام. از خیر مرتب کردن اینهمه عکس و خاطره گذشته ام و می گذارم هر یک گاهی تصادفی سر بر آورد...برای همین گاهی گوگل یا فیس بوک ناگهان میگوید هی فلانی تابستان سه سال پیش را یادت هست؟ و بعد یادم می افتد که "چه نسیمی، چه شبی" داشته ایم...
۱۳۹۵ تیر ۱۵, سهشنبه
آنکه دلش زنده شد به عشق...
کیارستمی برای نسل ما یک ایکان بود، یک نشانه. همانطور که سینمای عصرجدید، هامون و بیضایی نشانه بودند. نشانه ای از دورانی که با تجدد هنری، با فکر کردن و با رد کردن مرزهای واقعیت و خیال ترسیم میشد. ولی من کیارستمی را با گزارش کشف کردم. سالها بعد از دیدن شاهکارهایی مثل خانه دوست، زیر درختان زیتون و طعم گیلاس... اثر بی ادعا و ساده ای که اصلاً شبیه کارهای دوره نوگراییش نبود. کیارستمی در این فیلم چنان تصویر زنده و درستی از هویت انسانی میدهد که میخکوب کننده است. تصویر جامعه طبقه متوسط ایرانی در گزارش چنان زنده است که اگربه خاطر ماشینها و لباسها نبود، به راحتی می توانست نه در سال 1355 که همین پارسال ساخته شده باشد. رمز ماندگاری کیارستمی، مانند حافظ در بی زمانی است، در اینکه همیشه نه تنها روح زمانه خودشان، بلکه آیینه ای در برابر تمام زمانه ها و تمام انسانها می مانند... انگارهنوز کیارستمی سینماگری جوان و تجربه گراست که هرروز پنجره ای نو به جهان ادراک ما می گشاید...
*****
تکمله: اگر توانستید نان و کوچه را هم ببینید که انگار چکیده همه عناصر زیبایی شناختی کارهای بعدیش است.
۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه
توفان*
اولین باری که هارد کامپیوترم سوخت خوب یادم هست. تقریباً هیچ بک آپی نداشتم (اصلاً آن موقع این سوسول بازی ها مد نبود، چه برسد به cloud و گوگل درایو و این بازیها!) تقریباً یک ماه عزای عمومی داشتم. خیلی از فایلهایم کلاً گم شد و از همه بدتر عکسهایی بود که روی هاردم ذخیره کرده بودم (از جمله یک سری عکس از حج رفتنم که تنها اسناد موجود از این واقعه محسوب میشوند برای جمعی از ناباوران!). ولی مهمترین درسی که گرفتم این بود که سه ماه بعد، این واقعه فقط یک خاطره بود. بعدها میشد که حتی گاهی از دست رفتن اجباری یک سری حافظه های سخت افزاری خوشحالم میکرد... انگار سبک میشدم از چیزهایی که همه جا با خودم حمل می کردم! این سبک شدن فقط یک مفهوم سخت افزاری نبود: یک جور تمرینِ کندن بود از همه چیزها و -حتی- کسانی که به آنها چنگ زده ایم، که "فکر می کنیم" بدون آنها نمیشود زندگی کرد... سه-چهار روز پیش به کمک دوست عزیزی موبایلم را آب برد! اول کلی اندوهگین شدم به خاطر عکسهای خیلی خوبی که در ایران گرفته بودم. البته بعد معلوم شد همه را بک آپ دارم روی cloud بدون اینکه یادم باشد (و متاسفانه حتی آنهایی که پاکشان کرده بودم!). و این اتفاق باز این پرسش را پیش رویم گذاشت که چقدر آماده ایم برای کندن...؟
------
* "توفان که تمام شد، به یاد نخواهی داشت چگونه آنرا از سرگذراندی، چگونه زنده ماندی. حتی اطمینان نخواهی داشت که توفان به راستی تمام شده. ولی یک چیز حتمیست. از توفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به آن پا نهادی. اصلاً معنای این توفان جز این نیست." هاروکی موراکامی
۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سهشنبه
برخوردی کوتاه از نوعی دیگر
1- دوستان قدیمی می دانند که محبوب ترین فیلم عمرم برخورد کوتاه دیوید لین است. این فیلم بر اساس نمایشی از نوئل کوارد ساخته شده و روایت عشقی ممنوع است در جامعه ای سنتی در دهه چهل، که بین تکرار نمایی از خداحافظی این زوج در یک کافه شروع میشود و پایان میابد. فیلم برداری فوق العاده، متن قوی، موسیقی بی نظیری که با کنسرتو پیانوی راخمانینف ساخته شده و بازیهای زنده هنرپیشگان تقریباً ناشناس فیلم، آنرا به یک مجموعه بی نظیر و دیدنی تبدیل کرده است.
2- کارول روایت یک عشق ممنوع دیگر (این بار بین یک زوج لزبین) در جامعه ای سنتی است. شروع و پایان فیلم به شدت یادآور همان صحنه کافه برخورد کوتاه است. همان بازی نگاههای بازیگران که به ما می فهماند چیزی جریان دارد که بقیه محرم آن نیستند، و همان درگیریهای عشق ممنوع و احساس گناه زنی که بین عشق و فرزندش باید یکی را انتخاب کند.
3- باز هم مثل سلفش، کارول وامدار بازی زیرپوستی و رمز آلود بازیگرانش (که اینبار مشهور و کاندیدای اسکار هستند) و موسیقی فوق العاده اش است. بازی رونی مارا دیدنی و تاثیر گذار است و کاندیدا شدنش برای بهترین بازیگر نقش دوم در اسکار (گرچه در واقع وزن دو بازیگر زن این فیلم یکی است) شانس بردش را بسیار بیشتر کرده چون او را از رقابت با غولهای این دوره حفاظت کرده.
4- فقط من نیستم که این شباهت را پیدا کرده ام. خود کارگردان (تاد هینز) در مصاحبه ای گفته که تا فیلمنامه را خوانده بیاد برخورد کوتاه افتاده است. تاد هینز به روشنی میزانسن صحنه کافه را شبیه به برخورد کوتاه در آورده و حتی صحنه ای که کیت بلانشت دستش را موقع خداحافظی روی شانه رونی مارا میگذارد شبیه همین صحنه در برخورد کوتاه است. این کلیپ کوتاه را ببینید که دو صحنه کافه را در دوفیلم مقایسه می کند.
5- من حتماً نسبت به این فیلم bias دارم: نه تنها شبیه محبوب ترین فیلم عمرم است، بلکه رونی مارا به طرز اعجاب آوری یادآور آدری هپبورن است. با اینحال بدون توجه به این موضوع فیلم را ببینید: به خاطر بازیهای فوق العاده، موسیقی بیاد ماندنی و داستان انسانی و عمیقش. و البته برخورد کوتاه را هم حتماً ببینید!
۱۳۹۴ دی ۱, سهشنبه
نازنین
چهار سال میشود. درست چهار سال... ولی آن اول اسمش نازنین نبود. اصلاً اسم
نداشت...یک شاخه دراز بی قواره بود که به زور سرپا ایستاده بود. شب یلدا بود که ریچارد
ایمیل زد ... البته خارجی ها شب یلدا ندارند: برای ریچارد هم آن شب یک شبی بود مثل
همه شبها... خلاصه ایمیل زد که گیاهان ما نیاز به خانه نو دارند و من همان اول که
وارد باغچه شان شدم همین شاخه بی قواره جلویم سبز شد. ریچارد با عذرخواهی گفت همه
آنهایی که گل داشتند و پرپشت بودند را مری و کلیف صبح بردند و تقصیر او نبود که آن
موقعها من ماشین نداشتم و تا برسم طول کشیده بود. ولی برای دلخوشی من گفته بود که
شاید گل بدهد....نازنین آن روزها یک شاخه دراز بود که تمام طولش خار بود و نوکش
چند برگ کوچک داشت. نمی دانم چه چیزی باعث شد برش دارم: آن جوری که ریچارد
نگاه می کرد یا اینکه اینهمه راه را آمده بودم. با خودم گفتم برش می دارم و چند
کوچه آنطرفتر می گذارم کنار خیابان، یا شاید هم بدهمش به کسی. تشکر کردم و آمدم...
درست چهار سال پیش. نزدیک خانه نگه داشتم که همانجا توی باغچه ای چیزی بگذارمش.
کنار دوستانش شاید. ولی مگر گیاهان هم با هم دوست میشوند؟ کمی براندازش کردم.
گلدان رنگ و رو رفته ای داشت که انگار بچه ای با آبرنگ رویش نقاشی کشیده. گلدان
کهنه مرا یاد نقاشی های روی دیوار کلیسا می انداخت. یک چیز اصیلی در همین رنگ و رو
رفتگی، در همین رنگهای پوسته پوسته اش بود و خودش که فقط خار بود و چند برگ
بالایش. گفتم حالا که تا اینجا آمده ام می برم خانه آبش می دهم تا بعد...راستش را
بخواهید، بعد از یکی دو ماه یادم رفت این گلدان می تواند گل بدهد. یعنی دیگر برایم
مهم نبود. موجودی بود که با من زندگی میکرد.... یک بار عکسش را برای دوستی فرستادم
و آنقدر مهربان بود که بگوید چه گل قشنگی...ولی نازنین که گل نبود. اصلاً همانجا
تصمیم گرفتم عکس نازنین را به کسی نشان ندهم. عکس فایده نداشت. میشد فقط از نوک
شاخه بالایی گرفت و قامت دراز (و بی تناسبش) را پنهان کرد. یا میشد فقط از
گلدان عکس گرفت و کسی نمی دانست در آن شاخه ای هم هست. فکر می کردند یک شیئ تاریخی
است. عکس همین است. فقط یک قطعه، یک برش از ماجراست...قبل و بعد ندارد، همانطور که
زیر و بم ندارد.
دیشب نازنین گل داد... درست بعد از چهار سال. خواستم به ریچارد زنگ بزنم و بگویم
دیدی گل داد، آنهم درست شب یلدا...بعد یادم افتاد که خارجی ها شب یلدا ندارند…
۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه
بوم شناسی عاشقانه!
Disclaimer: این تقسیم بندی، نظر شخصی بنده به عنوان "یک مرد" در مورد بعضی از شهرهایی است که دیده ام. شما میتوانید شهرهای خودتان و تعبیرات خودتان را جایگزین کنید:
1- بعضی شهرها را یک بار میروید و دیگر حتی نمی خواهید به خاطر بیاورید. مثل زنی که یک بار از روی تصادف یا ضرورت ملاقات میکنید و دیگر حتی اگر در مهمانی ببینید راهتان را کج میکنید که سلام علیک هم نکنید، مثل اسلام آباد، ریاض و اراک.
2- شهرهایی هستند که یکی دو بار دیده اید، باز هم پیش بیاید میروید چه از روی کنجکاوی و چه همینطوری! مثل زنی که اگر دوباره ببینید یک قهوه هم باهاش میخورید و حالش را میپرسید، اصراری هم ندارید دوباره قراری بگذارید: پکن و لس آنجلس
3- شهرهایی که ازشان خاطره خوب و زنده دارید، دوستشان دارید ولی نه عاشقانه. مثل دوستان خوب و صمیمی هستند که اگر راهتان بیفتد حتماً سری هم به آنها میزنید. مثل سن دیه گو و آنکارا
4- شهرهایی که کاری ندارید خوشگلند یا زشت، یک چیزی دارند که شما را به سمت خودش میکشد. مثل زنی است که می دانید خوشگل نیست و مثلاً بداخلاق هم هست ولی "آنی" دارد و همین آن باعث میشود به نظر شما زیبا باشد. مثل قاهره و استانبول
5- شهرهایی که زیبا و درخشانند ولی تیپ شما نیستند. حتماً فرصت دیدارشان را از دست نمی دهید ولی عاشقشان نمیشوید. مثل سوپرمدلهایی هستند که همه می گویند زیبا هستند، شما هم موافقید ولی همین. مثل بارسلون و نیویورک
6- شهرهایی که خیلی دوستشان داشته اید ولی الان دیگر فقط یک خاطره اند. مثل زنهایی که زمانی عاشقشان بودید، هنوز هم قطره اشکی یا لبخندی یادشان را همراهی می کند ولی می دانید دوباره عاشقشان نمیشوید. مثل رم و بروکسل و اصفهان
7- شهرهایی هستند که هویت آدم را شکل میدهند. باقی شهرها را با آنها می سنجید و دنیا قبل و بعد از دیدنشان فرق میکند. مثل آن یکی دو زنی که همچنان عاشقشان هستید و هنوز هر زنی را که می بینید میگویید لبش از فلانی زشتتر است یا قدش کوتاهتر از بهمانی است. تا سالها این شهر برای من فقط پاریس بود ولی الان دو-سه سال است واشینگتن هم جایش را باز کرده.
8- یک شهراست که توی کوچه هایش دوچرخه سواری یاد گرفتید، اولین قهوه تان را خوردید یا عزیزی را از دست دادید. مثل مادر بی رقیب است. اصلاً نمی توانید به چشم زنهای دیگر نگاهش کنید، جزئی از شماست و حتی اگر-مثلاً- غرغرو و زشت باشد عزیز است. و تهران من چنین شهریست...
"Que m'importe que tu sois sage?
Sois belle! Et sois triste!..." -Baudelaire
۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه
فیلم متوسط یک فیلمساز استثنایی
1- جعفر پناهی فیلمساز بی نظیری است چون می تواند در عین داستانگویی واقعگرا بماند. از بادکنک سفید تا آینه و طلای سرخ، همه شاهکارهایی هستند که بدون اینکه کسالت بار باشند، ریتم طبیعی دارند. حتی "این یک فیلم نیست" که بیشتر بیانیه ای اعتراضی است، جذاب و پر کشش است.
2- تاکسی این وسط بلاتکلیف است. نه فیلم فیلم است (دکوپاژ و بازیگر و تدوین)، نه کاملاً واقع گرا (نابازیگر و بدون داستان). گاهی اینست و گاهی آن. گاهی دوربین بازیگر را دنبال میکند یا از یک نما کات میشود به نمای دیگر،عین یک فیلم حرفه ای ، گاهی هم به بهانه واقع گرایی،فیلم کند میشود و دکوپاژها شلخته. چعفر پناهی با آن بازیهای درخشانی که از آیدا و مینا محمدخانی می گرفت، حالا با بازیهای تصنعی و آن زجه های ساختگی زنی که شوهرش تصادف کرده، اصلاً شبیه جعفر پناهی نیست. شبیه کیارستمی فیلم 10 هم نیست، چون شخصیتها نوشته شده اند و قرار است برای ما در مورد سانسور داستانی بگویند، نه اینکه جلوی دوربین زندگی کنند. تنها استثنا نسرین ستوده است که به همان شکل طبیعی هم بازی میکند و هم خودش است و حرفهایی را میزند که پناهی می خواهد. در نهایت من با کسانی موافقم که میگویند این فیلم خرس طلای برلین را گرفت نه چون "فیلم خوبی" بود، بلکه چون شکواییه ای دردآلود از "یک فیلمساز خوب" بود.
3- نمی دانم تماشاچیان خارجی چقدرمی توانند با این ارتباط برقرار کنند ولی شاید بهترین جزء این فیلم تصویر تهران، این شهر بی قواره دوست داشتنی باشد...و آدم دلش کنده میشد با تاکسی که در خیابان طالقانی از سر ولیعصرحرکت کرد و با خاطره "فیلمی" که همه فیلمهای روز دنیا را داشت. البته لذت از اینکه همه خارجیها از راه گرفتن "پژو آردی" از تاکسی پناهی خنده شان گرفت. منظره ای که ما در تهران به آن عادت داریم!
4- از زیرنویس خوب و حرفه ای فیلم انصافاً نمیشود گذشت: آنجا که خانم مسنی در مورد پناهی می گوید "نوبرش رو آورده" و من در ترس بودم از اینکه مترجم به جای این چه می خواهد بگوید.... "!He is a moron". ای ول!
۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه
من نظر می دهم پس هستم!
خانم مهندسی در صفحه فیسبوکش نوشته "امروز طراحی پل جدید روی رودخانه فلان حسابی کلافه ام کرد. این شرکت ما هم پروژه های در پیت قبول میکند." ملت زیرش کامنت می گذارند "شما مهندسها پول الکی می گیرید. خوبه کمی کار کنید." یا "خسته نباشی خانم خوشگل. به این فکر کن که چه قدر آدمها روی پل راه خواهند رفت و به تو درود خواهند فرستاد." سومی: "باعث افتخار ایران و ایرانی هستی." الی آخر. یا خدا نکند گلشیفته بیچاره آخرین عکسش روی جلد فلان مجله را پست کند. همه جور بحث سیاسی-فرهنگی-اقتصادی در مورد خودش، شوهر نداشته اش و پدر بیچاره اش زیر آن پیدا میشود (عکس دو هزار لایک دارد و چهار هزار و هشتصد و نود و دو کامنت!). مانده ام این شهوت حرف زدن و نظر دادن از کجا می آید. فقط هم مال فیسبوک نیست: یادم می آید توی تاکسی و حتی سر کار چه عذابی می کشیدم از اینکه در بحثهایی شرکت کنم که هیچ ربطی به من نداشت و انگار فقط شروع میشد چون مردم سکوت برایشان غیر قابل تحمل بود (البته گاهی مجبور بودم با راننده حرف بزنم که خوابش نبرد!). همه هم همه چیز دان! همه متخصص همه رشته! چنان در باره امنیت سایبری مزخرف می بافتند که گویی خود گوگل هستند! دوستان من! ما همه چیز را نمی دانیم، در مورد همه چیز هم لازم نیست نظر بدهیم! آن خانم دکتر به خدا کارش را از ما بهتر بلد است و نیازی به راهنمایی ندارد! آن هم که بچه اش را گذاشته مدرسه فلان، احتمالاً قبلش تحقیقاتش را کرده، وگرنه از ما میپرسید مدرسه خوب سراغ ندارید؟ حرف نزده عزیزترید به مولا!۱۳۹۴ مرداد ۶, سهشنبه
در سایه عشق راه برو...
1-
نفوذی (Inside Man) فیلم بسیار جذابیست. اگر ژانر
سرقت (heist) دوست داشته باشید، نقشه دزدی این
فیلم (غیر از چند سوتی کوچک) یکی از بهترین سرقتهایی است که سینما روایت کرده و
شاید فقط بتوان آنرا با اوشن ها مقایسه کرد.
2-
با اینحال بیشترین قوت فیلم
به نظر من این نیست که سرقت آن خوب طراحی شده و روایت می شود. فیلم زیر این داستان
روایت اسپایک لی از تنوع نژادی و فرهنگی جامعه امریکا به خصوص نیویورک است. آنجا
که صدایی از داخل بانک شنیده می شود که به زبانی نامفهوم صحبت می کند و کاراگاه
فریزر (دنزل واشنگتن) می گوید صدا را از بلندگو پخش کنند تا ببینند کسی می فهمد به
چه زبانی است چون اینجا نیویورک است و حتماً هات داگ فروش سرکوچه یا کسی دیگر پیدا
میشود که این زبان را بلد باشد! و همینطور هم هست: کارگر ساختمانی که حتی یک کلمه
از حرفها را نمی فهمد ولی می داند زبانش آلبانیایی است چون زن سابقش که دقش داده
آلبانیایی بوده! باز نگاه کنید به دیالوگ فریزر با پلیس سیاه پوست که از او می
خواهد بدون اینکه از اصطلاحات نژادپرستانه استفاده کند شرح درگیریش با یک سیاه
پوست را بگوید، یا مرد هندو که از پلیسی که به او به خاطر عمامه اش گفته عرب شاکی است
و غیره.
3-
ولی مهمترین نشانه این منظور
اسپایک لی انتخاب موسیقی فیلم دیل سه (از قلب) برای تیتراژ فیلم است. در ظاهر این
موسیقی هیچ ربطی به فیلم ندارد: نه سارقین و نه بانک و پلیس و غیره ربطی به هند و
این فیلم رمانتیک بالیوود پیدا نمی کنند. تنها شخصیت هندی فیلم مرد سیکی است که
نقش فرعی (یک کارمند بانک) دارد. اسپایک لی در مصاحبه ای گفته که سر کلاس دانشگاه
یکی از دانشجویان این فیلم را بهش معرفی کرده و او از آن موقع در فکر استفاده از
این موسیقی بوده. ولی به نظر من تصادفی نیست که این موسیقی در ابتدا و انتهای
فیلمی ظاهر می شود که ظاهراً ربط مستقیمی به هند ندارد: این جلب توجه به اینکه این
فیلم فقط در مورد سیاهپوستان نیست بلکه گونه گونی نژادی و فرهنگی امریکا را ترسیم
می کند.
4-
موسیقی دیل سه (چایا چایا)
خیلی خوب روی تیتراژ می نشیند ولی اجرای اصل فیلم (از رقص شاهرخ خان و آب و رنگ
بالیوودی آن که بگذریم) شاید حتی از این نسخه رپ شده اسپایک لی هم بهتر باشد (به خصوص
به هماهنگی با صدای قطار و ریتم حرکت آن دقت کنید). قسمتی از شعر که ترجیع بند
آنست یعنی "همینطور راه برو" ولی شعر قبل از آن شرح داده که این "راه
رفتن در سایه عشق" است.
5-
فیلم را روی موبایل و در
پروازی به لس آنجلس دیدم. پرواز تمام شد و من نتوانستم فیلم را تمام کنم. تمام مدت
در خماری پایان داستان ماندم ولی در برگشت تنها فیلمی که از لیست حذف شده بود،
همین بود! دردسرتان ندهم که آخر دیدن این فیلم چهار روز طول کشید!
۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه
آخرین هماغوشی
می گویند بهار زیباست و نو شدن طبیعت است. می گویند نوروز تازه شدن دلهاست و فصل روییدن است و از این حرفها که همه قاعدتاً درست است چون "می گویند". ولی من کنج دلم این سفیدی بی انتها جا خوش کرده. این لذت زل زدن به برف با یک لیوان چای داغ، اینکه صبح بیدار شوم با برفی که از دوساعت پیش ناغافل شروع کرده به باریدن و هنوز هیچ نشده همه جا را پوشانده، و اینکه با تو در برف راه بروم و نترسم از خیس شدن و از سرد شدن و تو بگویی بمان تا آب شود... با اینحال بهار می آید، صدای پایش را یک هفته است می شنوم. زمستان آخرین جلوه گریش را همین دیروز کرد و از پس این برف سهمگینی که آمد، ناله های ملکه برفی گوش فلک را کر می کرد که نه در احتضار، که در بستر آخرین هماغوشی اش بود، و نه از تسلیم، که از اوج لذت گفت... "تا بمانید در حسرت بازگشت من!"۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه
امشاسپندان جهان متحد شوید!
۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه
مثل آب روان، مثل فرهادی
2- اگر نمی دانستم کارگردان فیلم چه کسی (چه کسانی در واقع!) است می توانستم قسم بخورم این فیلم را اصغر فرهادی ساخته است. فیلم همان روایت بی تکلف و شیرین "گذشته" را دارد و به اندازه "چهارشنبه سوری" چند لایه و عمیق و از نظر اخلاقی درگیر کننده است، در عین حال به اندازه "درباره الی" در روانکاوی شخصیتهایش موشکاف است.
3- تا دیروز فکر می کردم اسکار امسال برای بازیگران زن گزینه دندانگیری ندارد. فلیسیتی جونز (تئوری همه چیز) پاسیو است، جولین مور را گرچه کلاً دوست دارم در "هنوز آلیس" نمی پسندم، روزاموند پایک بسیار نقش خوبی بازی کرده ولی با این بی اعتنایی عجیب اسکار به فیلم دیوید فینچر (دختر فراری) امید زیادی به آن نمی رود، البته ریس ویترسپون (وحشی) را ندیدم. ولی ماریون کوتیار یک تنه، نود دقیقه ساندرای افسرده، بی پناه و مغرور را زندگی میکند. ماریون کوتیار که قبلاً برای باز آفرینی زندگی ادیت پیاف اسکار را برده است، اینبار گزینه اول من برای اسکار دومش است.
۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه
دو تا آب نبات مشکي، آلویی يا تمشکي
موسیقی مرجان فرساد را شاید بیشتر بتوان ساده و کودکانه خواند تا هر چیز دیگر. این البته ایراد نیست، بلکه اشاره به سبکی است که مثلاً نمونه کلاسیکش سیمین قدیری است....نوعی موسیقی کودکانه که در واقع برای بزرگترها نوشته شده است. با این تفاوت که مرجان فرساد تنهاست و خبری از شعر احمدرضا احمدی یا موسیقی لاچینی نیست. شعرها عمدتاً از تمثیلهای غامض یا مفاهیم غیر ملموس تهی هستند و شاید همین باشد که اینقدر ترانه را صمیمی و دوست داشتنی می کند:
خونه ی ما دور دوره/ پشت کوهای صبوره پشت دشتای طلایی/ پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونور آب/ اونورموجای .... (اگه گفتید چی؟)
...درسته: بی تاب! وقتی شعرهایی که فرساد برای ترانه هایش گفته می شنوید خیلی سخت نیست بیت بعدی را حدس بزنید. شاید پیچیده ترین شعر فرساد (که تنها شعر آلبوم آخرش است که به نظر من برای بزرگسالان سروده) این باشد:
عشق مثل تو قصه ها نیست/ حتی شبیه افسانه ها نیست
ما هم یه عمری/ گول قصه ها رو خوردیم
واسه هرکی برامون/ تب نمی کرد مردیم
موسیقی هم عمتاً از ملودیهای راحت و آکوردهای ساده تشکیل شده. شاید پیچیده ترین موسیقی را همان قطعه پرتقال من داشته باشد که شناخته شده ترین کار فرساد هم هست. با این همه، چیز دیگری که به نظر من مرجان فرساد را اینقدر محبوب و دلنشین کرده همان برگشت به نوستالژی است که قبلاً نوشته بودم. یکبار مصاحبه ای از محمد نوری می خواندم که گفته بود آنچه می خواند موسیقی پاپ نیست، بلکه موسیقی "فاخر" است. با تمام احترام و علاقه ای که به محمد نوری دارم، یکی از مشکلات هنر ما همین بوده که انگار شرم داشتیم چیزی برای مردم باشد و برای همین همه به زور فاخر شدند!
"این هجوم نوستالژی به موسیقی پاپ ایران تصادفی نیست. اینکه هر نوایی، از "خونه مادر بزرگه"، "شد خزان" و "باز باران با ترانه" دستمایه بازسازی می شود، غیر از جذابیت ذاتی این بازسازیها، در مورد موسیقی ایرانی به یک نکته دیگر هم برمی گردد. اینکه موسیقی پاپ ایران مدت زیادی دست و پا بسته و بی هوش گوشه ای افتاده بوده و رشدش متوقف شده بود. حالا که کمی دست و پایش باز شده و از خواب بیدار شده، اولین کاری که می کند اینست که رشدش را از آنجا که متوقف شده بو از سر بگیرد (که یک نقطه نوستالژیک در گذشته است). برای شنونده ای هم که عادتش را به شنیدن موسیقی پاپ ایرانی به اجبار از دست داده (در یک نوع سلیقه سازی مصنوعی در داخل و ضعف موسیقی لس آنجلسی برای پر کردن این خلاء از خارج) حالا برگشتن به نغمه های آشنا راهی است برای اینکه دوباره پاپ را دریابد و با آن خو بگیرد. برای بعضی ها این نغمه های آشنا می شود پاپ دهه 40 و پنجاه شمسی و برای جوانترها می شود نغمه ها و اشعار کودکانه. "
۱۳۹۳ مهر ۲۹, سهشنبه
خون آشام در تهران!
2- همیشه فیلمهایی که سازنده و بازیگرانش متولد یا بزرگ شده خارج از ایرانند مشکل باورپذیری دارند. از غلو شده بودن مشکلات زندگی در ایران و بی ربط بودن دکورها بگیرید تا لهجه بازیگران . در این فیلم به دلیل اینکه (شاید آگاهانه) فضا بسیار سوررئال است دو مشکل اول به چشم نمی آیند. مثلاً وقتی اسم شهر در پلاک ماشینها "شهر بد" باشد، دیگر انتظار ندارید فونت شماره ماشین یا محل آن درست باشد! یا مثلاً وقتی شخصیت بد داستان روی کله اش خالکوبی کرده (ببخشید) "جاکش"(!) دیگر نمی توان از پوستر دختر چادری که زیرش نوشته به من زنگ بزن! شکایت کرد. لهجه ها اغلب (به جز بازیگر نقش پدر آرش که پیر مرد است) اشکال دارد ولی باز هم آدم از یک خون آشام انتظار ندارد خیلی سلیس حرف بزند!
3- اصرار نکنید داستان فیلم را برایتان تعریف کنم! فقط اینکه فیلم در مورد آرش، پدر معتادش، یک آدم عوضی (که شغلش همان کلمه ای است که روی سرش خالکوبی کرده و در شماره 2 گفتم!)، یک زن روسپی و یک دختر چادری خون آشام است و البته گربه که فیلم از اول با صحنه ای که آرش او را در یک خرابه پیدا می کند شوع می شود.
4- یک ساعت و خرده ای که از فیلم گذشت، دو مشکل داشتم: یکی اینکه چرا این فیلم اصولاً دراین فضا رخ می دهد (شاید سازنده می خواسته نا آشنا بودنش با محیط امروز ایران و عدم امکان بازسازی آن محیط را بپوشاند)، دوم اینکه با دوست عزیزی قرار داشتم که برویم فیلم جدید دیوید فینچر(دختر ناپدید شده) را ببینیم و داشت دیرم میشد. راستش هم گرچه فضای فیلم و بعضی نکات آن برایم جالب بود ولی هنوز تنها نکته ای که در ذهنم مانده بود موسیقی فیلم بود (که به خوبی قطعاتی از کیوسک و چند گروه جدید دیگر را ترکیب کرده بود). از آن طرف فکر می کردم فیلم فینچر مدتها روی اکران خواهد بود و بعد هم روی دی وی دی و غیره ولی این فیلم معلوم نیست دیگر جایی نشان داده شود.
5- بعد از یک صحنه بسیار بد (که بازیگر نقش آرش به طرز ناشیانه نقش آدم نشئه/عاشق را بازی می کرد) خیز برداشته بودم بروم بیرون که پایان فیلم میخکوبم کرد و قید قرارم را زدم (که بعد فهمیدم اگر رفته بودم انگار اصلاً فیلم را ندیده بودم!) . یک نماینسبتاً طولانی است از آرش و دختر خون آشام که سوار ماشین آرش هستند و ناگهان سر و کله گربه پدر آرش پیدا میشود (که به آرش میفهماند قاتل پدر معتادش همین دختر بوده). در این نمای طولانی که آرش بهتش برداشته با قاتل پدرش (که در واقع آرش را از این مرد معتاد سوء استفاده چی راحت کرده) چکار کند، و دختر خون آشام برای خودش خوش است، بهترین بازی را گربه می کند (!) که آنقدر حساب شده یک نگاه به آرش می اندازد، یک نگاه به دختر و بعد زل می زند به ما (به جان خودم اگر دروغ بگویم!) که می خواهم ماچش کنم! نمی دانم فیلمساز چه طور این نمای طولانی را اینقدر خوب در آورده ولی حدس می زنم انرژی بسیار زیادی صرف این نما شده که قدری بی رمقی بقیه فیلم را توجیه میکند. بعد کات به دست باندپیچی آرش که یک نوار کاست (کور شوم اگر دروغ بگویم!همچین فضایی دارد فیلم!) را توی ضبط ماشین هل میدهد، ماشین را توی دنده می گذارد و آرش سبحانی که می خواند "ای یارم بیا...دلدارم بیا...دل میل تو داره.... سزاوارم بیا".6- از سالن که بیرون می آیم (و ناگفته پیداست به فیلم دیوید فینچر نرسیده ام) حالم خوب است. گرچه از فیلم فقط رنگ سیاه و سفید و فضای استیلیزه اش (که خوب در آمده) یادم مانده و بازی گربه (!) احساس خوبی دارو و زیر لب زمزمه می کنم "دلبر جانمه،ماه تابانمه، به پیش من آ، بیا بیا". مگر فیلم خوب شاخ و دم دارد؟
*****
1- هرگونه شباهت نام شخصیت اول این فیلم، آرش سبحانی و راقم این سطور کاملاً تصادفی است!
2- دختر ناپدید شده هم فیلم بسیار خوبی است گرچه وجه مشترکش با این فیلم فقط کلمه دختر است! یک شب دیگر با همان دوست عزیز آنرا دیدیم و اگر عمر باشد در مورد آن هم خواهم نوشت.
۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه
چگونه یک چاقوی گیوتو را تربیت کنیم
از آن پیرزنهای چاق سیاهپوست
بدعنق بود. از همان اول که به جای اینکه صاف بیاید ایستگاه، ده قدم بالاتر نگه
داشت فهمیدم. بعد هم تا خواستم سوار شوم انگشتش را تکان داد یعنی صبر کن اول آنها
که می خواهند پیاده شوند (که میدانستم کسی نیست چون آن ساعت دیگر همه برگشته بودند
خانه). باادب سلام کردم و رفتم عقب مینی بوس. جوابش غرولند نامحسوسی بود که هیچ
جوری جواب سلام از تویش در نمی آمد. مثل بچه آدم سرجایم نشستم و زل زدم به کفشم. حالم
خوش نبود و حوصله دعوا و بداخلاقی نداشتم. یک مرتبه با صدای ترمز تریلی از جا
پریدم. مطمئن بودم جان سالم از این تصادف به در نمی بریم ولی بعد دیدم نه تریلی در
کار است و نه ترمزی. خانم راننده بود که گلویش را صاف میکرد. با همان صدای
نخراشیده گفت "این اتوبوس سرویس اداره است." جواب دادم
"میدونم." پرسید "هان؟" ظاهراً آنقدر آرام جواب داده بودم که نشنیده
بود. آب دهانم را قورت دادم و با تمام شجاعتم داد زدم "میدونم." و خودم
حس کردم صدایم شبیه جوجه خروسی است که تازه بالغ شده. گفت"آهان. آخه بعضیها
فکر می کنن این شاتل هتل ماریوته." سری به تاسف از دست بعضیهای جاهل تکان دادم و
شنیدم که زیر لبی گفت "آخه الان چه وقت سرکار رفتنه!" حالت شاگرد تنبلی
را داشتم که مشقهایش را ننوشته و حالا باید بگوید کتابش را خانه مادر بزرگش جا
گذاشته بوده. بیرون باران می آمد و من سرهر پیچی احساس گناه می کردم. به نظرم
میرسید که تقصیر من است که این خانم مجبور است اتوبوس براند و بقیه اشتباهی فکر می
کنند راننده هتل است. در همین فکرها بودم که تلفنش زنگ زد. نفس راحتی کشیدم (چون
احتمالاً دیگر به من فکر نمی کرد) و سرم را برگرداندم به سمت باران نرمی که میامد،
مثل اشکهای امروز سمیه که آرام و بدون صدا از گونه هایش میریخت. یک دفعه از شنیدن
صدای ملوس و مهربانی از جا پریدم. پس
مینی بوس مسافر دیگری هم داشت! هرچقدر سرک کشیدم کسی را ندیدم و بعد دیدم صدای ملوس
مهربان از همان خانم بد عنق می آید "عزیزم...دلم برات یه ذره شده...آره که می
خرم. دیدی تاحالا مامان بزرگ دروغ بگه...نه تو عسلی...نه تو عسلی." بعد از
5-6 بار تکرار این عبارت، فکر کنم بر سر
این که چه کسی عسل بود به تفاهم رسیدند و مادربزرگ تلفن را قطع کرد. توی آینه که
دیدمش یاد مادربزرگ خودم افتادم. دلم را زدم به دریا و به شوخی گفتم "این که
راه هتل نیست!" مکثی کرد و بعد غش غش زد زیر خنده "دفعه بعد میبرمت هتل!"
صدایش اصلاً شبیه ترمز تریلی نبود. بعد پرسید "مجبوری تا این ساعت کار
کنی؟" گفتم "نه مجبور نیستم ولی دوستم حالش بد بود رسوندمش خونه. الان
برمیگردم که وسایلم رو بردارم چون هول هولکی راه افتادم." با نگرانی گفت
"یه سرویس برگشت بیشتر نمونده. دیر نکنی." گفتم "می دونم ولی با دوچرخه بر می
گردم." بعد از ناهار بود که حال سمیه به هم خورده بود. حتی کمی هم بالا آورده
بود.در آن هولی که داشتم تا تاکسی بگیرم و برسانمش خانه حتی تلفنم را سر کار جا گذاشته بودم. نفهمیدم چه شده بود ولی آخرین بار وقتی حالش به
این بدی شده بود که عکس –به قول خودش- آن سلیطه را در موبایل شوهرش دیده بود. آنهم بعد از آن که یک بار رفته بود و با التماس شوهره برگشته بود. این
بار به من نگفت چه شده ولی حدس می زدم بازهم خبری شده. گاهی دلم می خواست یک چاقو
بردارم و یکی را قیمه قیمه کنم. از بعد از ظهر که سمیه را در آن حال دیدم این میلم
بیشتر شده بود بخصوص که تازگیها یک چاقوی ژاپنی هم خریده بودم. در واقع دلیلی که یک گیوتوی 300دلاری خریدم این بود که فروشنده گفت این چاقوها در همان شهری ساخته می شوند که شمشیرهای سامورایی را در آن میسازند و برای من تنها مصرفی که داشت همین بود: شاید انتقام حالم را بهتر کند! وقتی
خواستم پیاده شوم ناگهان مادربزرگ گفت "خیلی راهه ها! بارون هم میاد. خودت رو
بپوشون سرما نخوری." مثل پسر خوبی که قولی می دهد که می داند عملی نخواهد کرد
قول دادم و پیاده شدم. چپیدم تو کافه کنار اداره که همیشه تا دیروقت باز بود به
امید اینکه قهوه حالم را بهتر کند. خالد دستش را برایم تکان داد و گفت "همون
همیشگی؟" گفتم "نه یه چیزی می خوام که سرحالم بیاره. کاپوچینوشاید. می
خوام ببرم سر کار." سری تکان داد و مشغول شد. پرسیدم "بچه هات خوبن؟ چرا
امروز سرکاری؟ مگه نباید پیش اونا باشی؟" جوابش را از بر بودم "نمی زاره
که. این ممدوی فلان فلان شده هر روز میگه بیا سر کار من دست تنهام." ممدو
همکارش بود که او هم مثل خالد اهل سنگال بود. هر بار همین را میگفت و یک بار
پرسیده بودم مگر راکفلر است که می تواند
هروقت بخواهد بیاید سرکار. و این تنها باری بود که لحنش جدی شد "نه ولی تمام
ثروتم همین بچه هام هستن." کاپوچینو را از زیر دستگاه در آورد و گذاشت روی
پیشخوان و بعد با حالت کسی که می خواهد رازی را بگوید زمزمه کرد "یه شات
اضافه توش ریختم. حال کن!" سری به تشکر تکان دادم و آمدم بیرون. هوای خنک بیرون که بهم خورد احساس کردم پر در آوردم. شاید با چاقوی گیوتوی 300 دلاری مرغ پاک کردم و برای سمیه زرشک پلو با مرغ درست کردم. بعد یادم افتاد که قول داده ام خودم
را خوب بپوشانم....
۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه
من پدرت هستم سیمبا! پدری که دوستت دارد...*
ولی از اینها گذشته، تماشای صحنه ای شیر شاه یک نکته دیگر هم برای من داشت: وقتی داستان را جدی گرفتم و برایم از کارتون دیزنی به یک نمایش شکسپیری تبدیل شد، متوجه لحن نژاد پرستانه و ضد دموکراتیک آن شدم. شیرهای نر حاکم مطلق و بدون رقیب جنگلند، شیر نر زنهای زیادی دارد که وظیفه آنها شکار و تربیت شاه بعدیست، کفتارها نه به خاطر بدکاریشان، بلکه چون ذاتاً شرورند، باید از بین بروند و سرانجام نظام طبقاتی نه تنها خوب است، بلکه حیوانات آنرا دوست دارند و آرامششان را در آن جستجو می کنند. از این نظر شیرشاه بسیار از تراژدی شکسپیر عقبتر است. هملت در عین شاهزاده بودن روشنفکر است ولی سیمبا یک نرینه نیمه وحشی است که فقط می خواهد جانشین پدر باشد. اینجاست که سیمبای شیر شاه چهار قرن بعد از شکسپیر از هملت عقب مانده تر می نماید، هملتی که می گوید:
"انسان می تواند با کرمی ماهی بگیرد که از شاهی تغدیه کرده است، و بعد ماهی را که از آن کرم تغذیه کرده میل کند....خواستم نشان دهم که چگونه روده های گدایی میتواند گذرگاه پادشاهی شود." (هملت، پرده چهارم، صحنه سوم)
_____
*عنوان نوشته تغییر یافته یک دیالوگ از هملت است. هملت به تمسخر به عمویش می گوید "خداحافظ مادر جان." عمو پاسخ می دهد "من پدرت هستم هملت. پدری که دوستت دارد." و هملت جواب می دهد "وقتی با مادرم عروسی کردید، هردو از یک گوشت و پوست شدید. پس اگر پدرم هستید، مادرم هم هستید."
۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه
این میل کودکانه ی جاودانگی....
ولی مشکل همینجا بود: این اسپایدرمن خون ندارد... درام در سایه رابطه رمانتیک پررنگش، گاهی به شدت کند و بی جان می شود و بازیها (اگر قائل باشیم که در این ژانر بازیگری نقشی دارد) چنگی به دل نمی زند. فیلمنامه نویس هم آنقدر حوصله نداشته که مثلاً فکر کند آدم را بلافاصله بعد از مصاحبه پذیرش، یک سر سوار هواپیما نمی کنند که برود آکسفورد! به شوخی به دوستی میگفتم که گوئن به منشی سفارت گفته "برم خونه مسواکم رو بردارم و برم آکسفورد سر کلاس!" حتی جلوه های ویژه فیلم چندان چشم گیر و خلاقانه نیست. شاید تنها نکته مثبت، بذله گویی اسپایدرمن است که آنهم از دل کتابهای مارول در می آید.
*****
اعتراف می کنم که این نوشته کمی سفارشی (!) بود ولی مدتها بود دلم می خواست افکارم را در مورد این شوق کودکانه به کمیک بوک به بهانه ای بیرون بریزم.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه
حساس نشو!
تو این هفته اخیر من جواهری رو کشف کردم که توی تلویزیون ایران فقط کارهای اصغر فرهادی رو میشه باهاش مقایسه کرد. سریال پایتخت نه تنها حرفه ای و درست ساخته شده بلکه صمیمیت و بی ادعاییش بی نظیره. فامیل خانواده اصلی سریال "معمولیه" و سریال موفق میشه برش زنده و زیبایی از زندگی این آدمهای معمولی ارائه بده. خانواده معمولی عملاً جلوی دوربین زندگی می کنند و علیرضا خمسه در نقش پدربزرگ مبتلا به فراموشی به نظرم بهترین بازی عمرش رو میکنه. لهجه و گویشها درست و طبیعی در اومده و نتیجه اش شده سریالی که رسماً میشه باهاش حال کرد. طبیعتاً محدودیتها و قوانین "سیما" یه چیزهایی رو به سریال تحمیل کرده ولی حتی این تحمیلها توی ذوق نمیزنه و با داستان هماهنگه. اونایی که تو ایران و سر موقعش سریال رو دیدند رو نمیدونم ولی برای من تجربه بک تو بک دیدنش مثل زندگی با یک خانواده خیلی "معمولی" بود که این هفته اخیر من رو به جمع بی ریا و دوست داشتنی خودشون راه دادند، انگار به آدم میگفتند ما پشتت هستیم، "حساس نشو!"
Labels:
پایتخت,
سامان مقدم
اشتراک در:
پستها (Atom)


