۱۳۸۵ تیر ۱۹, دوشنبه

۱۳۸۵ تیر ۱۳, سه‌شنبه

بايد به اطلاع امت شهيد برور (كيبوردم عربيه!) برسونم كه تا 10 سال ديكه (dige) بعضي جاهاي قاهره تفاوت زيادي با دوبي نخواهد داشت. اين به خاطر وجود دولتيه كه با تمام بي كفايتي لااقل مي فهمه كه براي جذب توريست غير از شعار و وجود اماكن باستاني جيز ديكه اي هم لازمه. اخبار بعدى رو از همين طريق دريافت خواهيد كرد.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

"سلام عرض می کنم به همه کبوتر بازهای خوب ایران . کبوتر بازهایی که می دونم درد برای گفتن زیاد دارند .نه پشتیبانی نه امکاناتی نه سازمانی نه انسجامی نه..." مي دونين جداً لذت بردم. بدون شوخي. اولين سايت حرفه اي كفتربازي (احتمالاً در دنيا!) توصيه مي كنم قسمت مشاهير كبوتر بازي! (كبوتر بازان ديگر) و صفحه انگليسي كه در ابتدا از خواننده ها به خاطر ضعف زبان عذرخواهي كرده رو حتماً ببينيد.
واقعاً پشت كار اين آدم در راه اندازي و نگهداري سايتش از مهمترين سينماي تهران و برخي جاهاي دولتي خيلي مهم كه بهتره! هيچ صفحه ايش هم "در دست ساخت" نيست.

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

"As Time Goes By ..."




به نقل از بي بي سي کازابلانکا 'برترين' فيلمنامه تاريخ سينمای آمريکا شد. من كه كاملاً موافقم. بقيه ليست اين طوريه:
2. پدرخوانده
3.محله چينی ها
4. همشهری کين
5. همه چيز درباره ايو
6. آنی هال
7. سانست بلوار
8. شبکه
9. بعضی ها داغشو دوست دارن
10. پدرخوانده 2

فقط به نظر من جاي High Noon خاليه.

اين عكس شرق رو هم حيف بود نبينين (بس كه خودشون روي عكسه نوشتن شرق من هم خواستم تاكيد كنم!). مصاحبه رو هم حتماً بخونين.

۱۳۸۵ فروردین ۱۷, پنجشنبه

ژوليت بينوش در تهران!!



علي جان ديدي به جاي آنجلينا جولي، بينوش اومد ايران؟
دقيقاً همون اتفاقي كه در مورد راس و ايزابل روسيليني تو Friends افتاد! (آدماي اهلش مي دونن من چي ميگم!)

۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه

Dance with the one that brought you ..... Shania Twain
*****
يه مدتيه در راستاي خصوصي سازي، نگهباناي قديم بيمارستان رو بازخريد كردن و به جاش از يه شركت خصوصي يه عده آوردن كه هنوز بعد از 4 ماه گيجي مي خورن. اين مكالمه رو ديروز شنيدم:
مراجعه كننده: "آقا نوار گوش كجا مي گيرن؟"
نگهبان: "ام... سمعي بصري" (!!!)
مراجعه كننده: "..."
*****
ميدان ونك حذف مي شود! خيلي خوبه اين:


*****
هرچي يادم اومد نوشتم كه دلتون باز بشه. سال نو مبارك!

۱۳۸۴ بهمن ۲۶, چهارشنبه

بدون شرح


مكان: تابلوهاي اعلانات در محوطه دانشگاه تهران.

۱۳۸۴ بهمن ۱, شنبه

Alec


براي الك همه چيز خيلي سريع و پيش بيني نشده اتفاق افتاد. آنروز صبح مثل هرروز از خواب بيدار شده بود و سركار رفته بود. حتي يادش هست كه با خودش فكر كرده بود چه قدر خوب است كه اين تكرارهاي روزمره به سادگي تغيير نمي كنند و دنيا چيزهايي دارد مثل همين سركار رفتن كه به زندگي نظم مي دهند... اين سه ساعت پيش بود و حالا با يادداشتي در دست داشت فكر مي كرد كه چه چيزي تا به اين حد آزاراش مي دهد. آيا اين عبارت هايي مثل "حضور شما" يا "از اين پس" يا "مراجعه به حسابداري و تسويه حساب" بودند يا آن "با تمام وجود آرزومند موفقيت شما هستيم" در انتهاي نامه كه آزارش مي دادند يا لبخند آقاي برنشتين ....؟
نيم ساعت بعد از رسيدنش بود كه منشي داخل شد و گفت آقاي معاون فوراً مي خواهد او را ببيند. از همان موقع به صرافت افتاد كه تا به حال هميشه براي كارها رئيس شركت او را مي خواست، آقاي برنشتين با لبخندي مودبانه چند بار حال خانواده اش را پرسيده بود و الك توضيح داده بود كه بله به شدت درگير مسايل مربوط به درمان پدربزرگش است و عنقريب ممكن است خبر بدي از بيمارستان بدهند و هر بار كه اين توضيح را مي داد مطمئن بود آقاي برنشتين به تنها چيزي كه در اتاق توجه ندارد همين پدربزرگ الك است. بعد خيلي ناگهاني اتفاق افتاد. برنشتين با همان لبخند روي لبش گفته بود آقاي رئيس از او خواسته خبر بدي به او بدهد و اين نامه است و خلاصه الك از اول هفته بعد لازم نيست سر كار بيايد. الك مات و مبهوت نامه را گرفته و با برنشتين دست داده بود و آمده بود بيرون. حتي به نظرش مي آمد كه تشكر هم كرده بود. ولي از همان لحظه چيزي در دلش فروريخته بود كه نه ترس از بيكار شدن بود و نه چيز ديگري.
نامه را تا به حال صد بار خوانده بود و لابه لاي جملاتش سعي كرده بود آن چيز را پيدا كند. "ديگر به خدمات شما احتياجي ..." چه چيزي واقعاً تغيير كرده بود كه ناگهان به كاري كه به گفته خودش و مسئولين شركت اينقدر مهم بود احساس نيازي نمي شد؟ چرا رئيس خودش اين موضوع را به او نگفته بود؟ بعد يادش آمد كه هفته پيش به نظرش رسيده بود رئيس خيلي با او گرم نمي گيرد و از او احتراز مي كند. الان اينها را كنار هم مي گذاشت وگرنه هفته پيش اين موضوع را با گرفتاريهاي موجود ربط داده بود و حتي براي رئيس بيچاره دلسوزي كرده بود و آخر هفته كه رئيس از او در مورد كاري مشورت خواست الك اصلاً فكر نكرد كه شايد اين آخرين بار باشد.
"همانگونه كه در مورد مدت اعتبار قرارداد و شرايط فسخ قرارداد در بندهاي 7 و 8 و ذيل تبصره 2 آمده است ..." و الك جواب سوال ناپرسيده خودش را در همين عبارت مي ديد. "مگر انتظار داشتي يك قرارداد موقت چطور تمام شود؟" در مدت كارش در شركت حتي لحظاتي پيش آمده بود كه خودش به فكر استعفا بيفتد. خوب هم مي دانست كه طبق همان بندها و تبصره كذايي بالاخره يا بايد خودش استعفا مي داد يا اخراجش مي كردند يا مي مرد. پس اين خلاء لعنتي چه بود كه همچنان عذابش مي داد؟
همين قدر خوب بود كه صادقانه اخراجش كرده بودند. در شركت قبلي فقط با جوابهاي سر بالا و قطع كردن اضافه كار فهمانده بودند كه بهتر است ديگر نيايد. چه اتفاقي افتاده بود؟ كارمند بهتري پيدا كرده بودند؟ رئيس فكر كرده بود كه نگراني و دلمشغولي او در مورد پدربزرگش او را از كار باز مي دارد؟ يا همين اشتباهات كوچك و اتفاقات روزمره كاري بود كه روي هم انباشته شده و منجر به يك سوء تفاهم بزرگ شده بود؟ همه اينها را مي شود توضيح داد و رفع كرد اگر... الك حتي خيز برداشت تا پيش آقاي رئيس برود. ولي چيزي او را نگه داشت. همان حسي كه از جنس هيچ يك از اين نگرانيها و تئورري بافيها نبود...

۱۳۸۴ دی ۱۹, دوشنبه

راستش ما اولش نيت ثواب داشتيم. يعني اين دوست بسيار عزيز ما برامون تو ياهو پيام گذاشت به لفظ شيرين فدينگليش (يعني فارسي دري (!) با حروف انگليسي) كه:
"in website mane: http://www.ramtintaj.com chand tA comment bezAri savAb dAre". يعني:"هذا وبسايتي الشريفه. فان كامنت، لك ثواب كثير..."
خدا شاهده ما هم به نيت ثوابش رفتيم ولي به دو دليل نشد. اول اينكه توي وبسايت موصوف جاي كامنت نداشت. بعد هم با ديدن عكس زيباي رامتين كه انگار با اون كله خوشگلش داشت از مونيتور ميزد بيرون "حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد..."
خلاصه بعد از نيم ساعت كه با صداي فرياد محراب (!) و اطرافيان از اون حالت خلسه بيرون اومديم، تصميم گرفتيم كامنت رو اينجا مرقوم كنيم. اولاً دوستان حتماً خودشون رو از فيض ديدار اين وبسايت fashion-engineering محروم نكنند. ثانياً در مورد اينكه چرا عكس در ناحيه فوقاني كمي ناقص به نظر مي رسه پرس و جو نكنند. ثالثاً و مهمتر از همه: قبل از ورود نيت كنند!
*****
مي گن عشق دواي هر درديه جز بي پولي و دندون درد!

۱۳۸۴ دی ۱, پنجشنبه

الان از يه كارگاه ميام. همكارم كه قرار بود هماهنگيها رو انجام بده يك ربع دير اومد و اسلايد پروژكتور بعد از نيم ساعت راه افتاد. بعد هم يك ساعت و نيم عرقم در اومد (اتاق گرم بود) ولي آخرش حس كردم براي ديوار صحبت كردم! خيلي نا اميد كننده است چون عين همين سخنراني همه جا باعث كلي شور و هيجان مي شد!
*****
ترجيح مي دادم يه چيز بهتر بنويسم.
*****
دو-سه روز پيش آرتا (واسه اونايي كه نمي دونن: 2 سال و چهار ماهشه) اومد بالا سرم:
آرتا - داري چيكار مي كني؟ (اين سوال ژنريكه!)
من - دارم search مي كنم.
آرتا - چي داري "فِرچ" مي كني؟
من - graft versus host disease [ترجمه: يعني واكنش عضو پيوندي عليه ميزبان].
آرتا (بعد از كمي فكر)- اينو چه جوري گفتي؟!