۱۳۸۴ دی ۱, پنجشنبه

الان از يه كارگاه ميام. همكارم كه قرار بود هماهنگيها رو انجام بده يك ربع دير اومد و اسلايد پروژكتور بعد از نيم ساعت راه افتاد. بعد هم يك ساعت و نيم عرقم در اومد (اتاق گرم بود) ولي آخرش حس كردم براي ديوار صحبت كردم! خيلي نا اميد كننده است چون عين همين سخنراني همه جا باعث كلي شور و هيجان مي شد!
*****
ترجيح مي دادم يه چيز بهتر بنويسم.
*****
دو-سه روز پيش آرتا (واسه اونايي كه نمي دونن: 2 سال و چهار ماهشه) اومد بالا سرم:
آرتا - داري چيكار مي كني؟ (اين سوال ژنريكه!)
من - دارم search مي كنم.
آرتا - چي داري "فِرچ" مي كني؟
من - graft versus host disease [ترجمه: يعني واكنش عضو پيوندي عليه ميزبان].
آرتا (بعد از كمي فكر)- اينو چه جوري گفتي؟!

۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه

خدا رحمتتون كنه، هردوتا رو، (در واقع بايد گفت خيليهاي ديگه رو هم):

"كوچه ها باريكن، دكونا بسته اس
خونه ها تاريكن، طاقا شيكسته اس
از صدا افتاده تار و كمونچه،
مرده مي برن كوچه به كوچه ..."

۱۳۸۴ آبان ۹, دوشنبه

تصميم گرفتم در مورد اين بريده روزنامه هيچي نگم، جز اينكه خودم از صفحه تسليت اطلاعات ديروز، يكشنبه، بريدم و اسكن كردم:

۱۳۸۴ آبان ۴, چهارشنبه

حالا اومديم و ما وقت نكرديم چيزي بنويسيم، شما نبايد يه سر بزنيد؟ (آخر پر توقع!!)
از رامتين دعوت مي كنم دوره جديد بحث ادواري رو تو كامنتهاي اينجا راه اندازي كنه تا بعد. موضوع هم ميتونه اين باشه: "از غياث آباد تا برره".

۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

1- اگه گفتين كمپوتِ ماهي چيه؟
2- حالا اگه گفتين آناناسِ ماهي چيه؟

۱۳۸۴ شهریور ۸, سه‌شنبه

داستان ايميلهاي فله اي اين بار از زبان آليس: جانا سخن از زبان ما مي گويي ...
*****
دو روزه رسيدم تهران و به محض اينكه خوابم ميزون شد و كارهام نظم گرفت شروع مي كنم به نوشتن در مورد اونجا.

۱۳۸۴ شهریور ۱, سه‌شنبه

Too Thailand gar che malakh ro sorkh mikonan va mikhoran, injoori:



Vali jahaie khoob:



va ghazaie kheili khoob ham kam nist (fekr konam gand zadam be safheie weblogam ba in aksaie sangin o gonde!)

۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه

ฤพฟห

Vallah in joori ke in keyboarde Thailandi mige baiad in chizi ke neveshtam esme khodam bashe! Felan ke belitam ie eshkali dare ke age dorost nashe ta do mah dige ham Bangkok hastam! Pas age nemikhain hei webloge thai bekhoonin, doa konin belitam dorost beshe!!

۱۳۸۴ مرداد ۲۶, چهارشنبه

همينجوري ... صرفاً!


جدي مي گم. صرفاً همينجوري بود. هيچ قصد و قصه اي در كار نبود و فقط همينطوري، بي هيچ حرف اضافه اي دلم مي خواست بشينم تمام روز و توي چشمات نگا كنم و صدات رو بشنوم. همينجوري، فقط همينجوري بود كه دلم براي اون دستهايي كه با شوق تكون مي خوردن و اون چشمهايي كه از هيجان برق مي زدن تنگ شده...

۱۳۸۴ تیر ۲۸, سه‌شنبه

نزن بي انصاف، نزن!


نمي دونم اجاره نشينهاي مهرجويي رو ديدين يا نه. يه سكانسي از فيلم هست كه اكبر عبدي و بقيه كارگر آوردن و افتادن به جون خونه. يكي داره توالت رو قاطي مهمونخونه مي كنه، يكي توي جاي نامربوطي پنجره درست مي كنه، خلاصه .... اين وسط رضا رويگري (كه معمار خونه بوده) بچه به بغل وارد ميشه. با ديدن اين صحنه مي پرسه چه خبره و عبدي "عمليات ساختماني" رو براش شرح مي ده. بعد رو مي كنه به يكي از كارگرها و ديوار رو نشونش مي ده و مي گه "بزن اوسا، بزن." رضا رويگري با درموندگي مي گه: " نزن بابا، نزن." بعد مي شينه و ميگه (نقل به مضمون): "آخه حساب باري كه روي اون ديواره كردي؟ ميدوني چه چيزايي از تو اون ديوار رد مي شه؟ اينا همش حساب-كتاب داره ... چقدر با بچه هاي دانشكده با شور و شوق سر اين ساختمون وقت گذاشتيم. چقدر شب تا صبح نشستيم محاسبه كرديم، مقاومت مصالح، قطر ديوارها، اصول معماري، نور، فضا ... از اول كه نمي گن چند طبقه مي خوان. كار كه تموم شد تازه مي گن دستت درد نكنه يه طبقه ديگه هم روش بساز. نزن بي انصاف، نزن!"
اينبار كه فيلم رو ديدم اين سكانس خيلي به دلم نشست.
تا به حال شده جدا از منافع خودتون، دلتون واسه خراب شدن بنايي كه ساختين بسوزه؟