۱۳۸۱ اسفند ۴, یکشنبه

داستان كوتاه: شب چهارم

ياس منگولا اونشب تا ديروقت سر كوچه ايستاده بود. دندوناش داشت از سرما به هم مي خورد. خيلي سردش بود ولي هوا خيلي تاريك بود!
با دوستاش شرط بسته بود كه مي تونه اونجا وايسه و زاغ سياه مردمو چوب بزنه. تازه ممكن بود بتونه تخمه هم بشكنه. ولي امكان نداشت بتونه پشت كفششو بخوابونه.
داشت فكرهاي فرهنگي هنري پست مدرن ميكرد كه ديد يه هيكل نتراشيده نخراشيده از تو تاريكي داره به طرفش حركت مي كنه.
اون هيكل وقتي بهش نزديك شد يه لبخند الكي بهش تحويل داد. ياس منگولا تا حالا نديده بود كه دندون كسي اونقدر برق بزنه. بعد جو گرفتش و به يارو گفت من ياس شنگولا هستم. تو كي هستي؟ يارو هم نفس نفس زنان گفت من ابرام چار شاخم. البته صداش خيلي لرزه بر اندام ياس منگولا مينداخت كه اين خودش به بار معنوي ماجرا اضافه مي كرد. بعد ابرام به ياس منگولا گفت كه اون چيه تو دستت گرفتي؟ كيك برام آوردي؟!
ياس منگولا گفت آره! من يه كاره دو ساعته اينجا ايستادم تا بياي اينو بگيري بخوري. بعدش هم با دندونهاي لرزان دستشو دراز كرد و اون كيكو داد به ابرام.
ابرام هم اونو گرفت و تندي خورد. كيك هنوز به يك سوم تحتاني مري ابرام نرسيده بود كه سرش گيج رفت و افتاد و داد كشيد: كجايي كه ابرامتو كشتن!!! بعد با چشماي نيمه باز به ياس منگولا نگاه كرد و منتظر ديالوگ اون موند.
ياس منگولا گفت: من اسمم ياس منگولاست نه ياس شنگولا. ابرام هم گفت من هم ابرام چشم پهنم نه ابرام چار شاخ. بعدش هم خيلي رمانتيك مرد.

فرشيد - فوريهً سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و يك شمسي خورشيدي

نتيجه اخلاقي: اگه فهميدين نتيجه شب سوم چي بود اينو هم مي فهمين.
نتيجه دوستانه: ما مخلص همه داستان كوتاه نويسا هستيم.
نتيجه نهايي: اينو نوشتم كه بدونيد فرشيد اينجاست.

مژده: تصاوير زنده از تهران راه افتاد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما: