۱۳۸۱ شهریور ۲۳, شنبه

اين شعريه که من خيلي خيلي دوستش دارم. حتما ميدونيد مال کيه ...

باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بي برگي,
روز و شب تنهاست,
با سكوت پاك غمناكش.
 
ساز او باران, سرودش باد.
جامه اش شولاي عرياني ست.
ور جز اينش جامه اي بايد,
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
 
گو برويد, يا نرويد, هر چه در هر جا كه خواهد, يا نمي خواهد.
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان,
چشم در راه بهاري نيست.
 
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد,
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد؛
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نييست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد.
 
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشك آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها, پائيز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر شما: